دششوری

 

یه بعد از ظهر بهاری بود و من بودم  و خیابون شلوغ چهار مندون(چهار مردان- قم)...

قدم های آهسته ام مثل پدری مهربان پای دقت کردن های کودکانه چشم هام صبر می کردند...

مستارح مردانه!!!!

این کلمه ای بود که با ذوقی ناگفتنی بالای سر یک در کوچک در راسته مغازه های جور و واجور نوشته شده بود.

خط ریزی که به زحمت خوانده می شد نوشته بود:

این مستراح مردانه به سَنِة(یادم نیست ولی یه چیزی تو مایه های بوق) از ثلث مال مرحوم(خدا بیامرز اسمش هم یادم نمود)به وصیت ایشان برای استفاده عموم در راه خدا ساخته شد.

خوب این هم در کنار خیلی از کارهای خیر،خیره ...

خدایش بیامرزاد

بزایید برای مردن و بنا کنید برای خراب شدن...

اَری الدُنیا لِمَن هی فی یدیهِ                          عَذابُ کُلِّ ما کَثُرت لَدیه 

تُهینُ المُکرمین لَها بِسقرٍ                             وَ تُکرِمُ کُلُّ مَن هانَت عَلیه

اِذا الستَغنَیتَ عَن شَیئٍ فَداهُ                        وَ خُذ ما اَنتُ مُحتاجٌ الیهِ

لِدُو لِلمَوتِ  وَابنُو لِلخَرابی                             فکُلُّ کُمُ یَصیِرُ اِلی تَباهی

آره به خدا دنیا همینه به خدا فقط همین... .

آخرین بیت: بزایید برای مردن و بنا کنید برای خراب شدن...

انمله

یه روز داشتم تو خونه با شیشه کار می کردم...
نوک انگشت انگشتری دست راستم صاف شد...

چند روز پیش تو همین فکر ها بودم که یهو توجه ام به برادر بزرگش یا همون انگشتِ شست خودمون جلب شد.راستی اگه اون روز شیشه انگشت شستم رو از بیخ بریده بود چی می شد؟

۱.تکمه پیراهنم رو نمی تونستم ببندم

۲.قلم رو نمی تونستم تو دستم بگیرم

۳.هیچ سطح صافی رو نمی تونستم به صورت افقی بکشم

۴.از هیچ میله ای با دست نمی تونستم آویزون بشم.

۵.دیگه نمی تونستم تیشه و کلنگ به دست بگیرم.

۶.البته یه سود خوبی که داره، دیگه نمی تونستم ف.ح.ش بدم... البته ما این کاره نیستیم ها...

خوب سرتون رو درد نیارم انگشت داشتن خیلی خوبه

ممنونم خدا

 

 

ولنتاین

-والنتیوس نام یک کشیش مسیحی است.

-هست که هست!

-به من چه که هست!

 -14فوریه روز بزرگ داشت اونه!

خوب این هم همینت طور!

اصلا می دو نی چیه.

گور بابای 10 روز دیگه...

****

سلام به خدا من شکست عشقی نخوردم ها...اصلا عشق مشق حالیم نیست که بخوام شکست بخورم1

فقط این رو گفتم تا بدونیم یه 10 روز دیگه بازار ایران پر می شه از یه مشت خرس قرمز بنجل چینی.

kiss me kiss me یادتون نره آخه خیلی مُهُمّه!

اصلا کاری هم به ریشه این عید شاد و ...خیلی شاد نداشته باشید اصلا ما رو چه به این کا رها.(بازار مهمه برید بخرید  و به هم هدیه کنید)

راستش تازگی ها دو سه تا دهنه مغازه از آ با هادر تو پساژ بیریلیان ایسدم فقط سی هم ای چیا اسمش هم گذاشتم کادوئی فروشی.

برید بخریدا.

****

خدا رحمتش کنه وقتی یه تیکه استخون اون خدا بیوزون رو پیدا کردن انگار آتش به نهاد فرهنگ ها افتاد...

-ای بابا گور بووی فرهنگ

خوب  عرضم رو تموم کنم؛ ولنتاین اگر تو اون ور آب یه فرصت برای خوش گذرونی و بیشتر تر با همه بودن باشه یه کلاه گشاد اقتصادی فرهنگی واسه سر کچل ما ایرونی هاست.

از ما گفتن.

راستی یه پیشنهاد هم برای نماد این جشن عظیم تو ایران دارم،حرف نداره مگه نه؟!!

جبر و اختیار


شاید جبریون بهم گیر بدن، شاید هم معتزله ها پدرم رو در بیارن ولی به نظر می یآد اختیار ما آدم ها فقط اونجاییِ که همه کارها رو اون ردیف می کنه؛ اونجایی که تنها فشار دادن یک شاسی همه چیز رو رقم می زنه.تو مثل یه رئیسی!
رئیس یه کارخونه ای که گاهی هیچ کدوم از مراحل ساخت و پرداخت رو نمی بینه. کت آنچنانی اش رو در میاره وبا ظرافتی خاص غنچه سفید رز رو از توی جیب کتش بر می داره...، به صندلی چرخ دارش نگاه می کنه و آروم و با وقار مثل یه جنتلمن واقعی روی اون لم میده.برای شروع کار، شاسی قرمز رو فشار می ده؛ ناگهان همه کارخونه از نگاه اتاقک شیشه ای مدیر که حتی اتاق خدمتگذار رو هم تو تیررس داره، مثل یه موجود زنده شروع به کار کردن میکنه.نقاله ها در حال جابه جا کردن قطعات هستند و ربات ها که دست قوی ترین کارگر ها رو هم از پشت بسته اند با اون دستگاههای جوش پلاسمایی که روی بازوهاشون نصب شده، شروع به جوش گذاری بر روی بدنه سرد آهن ها می کنن.
لامپ های مهتابی که از شدت کار دستگاهها به نظر گرم تر از رنگ سفید و خواب آور شون میان، مبهوت این همه نظم، هنوز دارن نور
می دن و تو تنها به نقاله خروجی چشم دوختی!
صدای چاک چاک دستگاهها که دارن محصولات رو می سازن رو خوب می شنوی ولی انگار نمی دونی این صداها مال چین! زیر لب به اونا فحش می دی و سعی می کنی دقیق تر به محصولات خروجی کارخونه ات نگاه کنی.هزار ویک،هزار دو....صد هزار و یک ،صد هزار و دو....از خودت خوشت میاد.کم کم می گی تا آخر عمر هیچی نمی خوام .
این جمله دو قسمته ولی تو فقط مبهوت بخش دومی و انگار نه انگار که بخش اول رو هم خودت گفته ای.
....یکی از دستگاهها خراب می شه....اِنّا لَمُغرَمُون... بَل نَحنُ مَحرُوُمونَ...
کلافة کلافه می شی! قلبت می گیره و احساس مردن بهت دست میده!
یعنی میشه وقت خراب شدن ها ....خدایا بخشنده تویی! مالک تویی! گیرنده تویی... .
ضمیمه
یه چیز می خوام بگم که شاید بعضی هاتون از من می خندین و بعضی ها تون هم نه! "این متن یه متن معنا گراست"، بله این یعنی اگه هیچی هم ازش نفهمیدید اشکال نداره به عبارتی به گیرنده های خود دست نزنید.ولی اگه با تفسیر یا ترجمه قرآن آشنا باشید حتما به معنا گرا بودن این متن می خندید چون اصلا معنا گرا نیست.
شیخ عباس دادوند کازرونی
قم المقدسه – حقانی
6/12/1388

 

زمین

  موندم اون روزی که شیطون تو جلد مامان حوا رفت و بابا آدم هم بالاجبار گول خورد و دوتایی تلپّی افتادن رو زمین اصلا فکر می کردند که چه خاک مهربونی نصیبشون شده؟!

اون روزا بابا آدم خیلی ناراحت بود و هی گریه می کرد. دلداری های مامان حوای بنده خدا هم هیچ فایده ای نداشت.اون روز تو تموم عالم هستی فقط یه بابا آدم بود و یه مامان حوا. دنیا براشون خیلی تیر و تار شده بود و داشتن دق می کردن. فرض کنید از بهشتی به اون خوبی با اردنگی بندازنتون بیرون و  بعد هم قوز بالای قوز مجبور باشین با بدترین دشمنتون زندگی کنید.

زمین نام مکان تازه ای بود که باید توش زندگی می کردند.خدا اون ها رو بخشید و گفت خوش  باشید  که مقصدتون بعد از این دنیا بهشتِ.

هوی! بشّر! حالا خدا گفت خوش باشید تو چرا به جای چادر مسافرتی ، تیر آهن و آجر  با خودت این ور و اون ورمی بری. هان!اصلا مگه خوشی به این چیزاست ؟

نان و پنیر و تره!قد قد مرغابی! دعوای دوتا خروس! شُرُّ و شُرِّ  اُوچُک! ماهی گیری با سنگ! دور آتیش نشستن های خانوادگی! به خدا اینها خیلی با صفا تر از کاخ و قصرِ ها!

بعضی ها اون قدر از زمین خوششون میاد که هی دلشون می خواد بخورنش! تفلکی ها اونقدر می خورن که میترکن! بعضی ها هم زمین رو به خاطر آرامش نشستنِ روش، اونقدر دوست دارن که تو روز های گرم ماه رمضون که هیچ، حتی تو روز های بهاری هم حاضر نیستند واسه یه دستشویی رفتن هم از روش بلند بشن.

بعضی ها صندلی هاشون با سیمان به زمین محکم می کنن که مبادا یه روزِ سیاهی بیاد و  اون ها رو از روی  زمین بکنه!

زمین خیلی دوست داشتنیه ها، آخه اگه زمین نبود صاحاب های کاخ وقصر های شمال تهرون مجبور بودن رو آدم ها شالوده بزنن!

زمین معنای با هم بودن با هم خوردنه شاید هم  زمین،هم معنای باهم بودن و همدیگه رو خوردن باشه!

زمین از اول هستی تا امروز نوکر ماست حالا قر دانی مثل بم و حمامی مَشتی مثل پاکستان از حق های طبیعی زمینه آخه بنده خدا هر کی هم جای زمین بود اگه این همه روش عرق بخورن و برقصن یه قر ساده که چیزی نیست! یا مثلا اون قدر آدم ها کله اش رو کثیف کنن  خوب یه حموم ساده حق مسلّمشه!

بگذریم...!

بچگی هامون رو که یادتون نرفته! اون زمین خوردن هایی که با اسم علی فراموش می شدن!آخ که چقدر دلم هواشون رو کرده!

  همیشه آدم هایی هستند که عاشق خدا باشن!زمین رو به ارزش خداش دوست داشته باشن و آدم ها رو به خاطر خدای مهربونشون احترام می کنن!

فکرِ خوردن زمین! همیشه واسه بعضی هایی که با خدا هستند آرامش بخشه.مثل علی....فزت و رب الکعبه.

علی وار باشید و پاینده

 

آردبیز....آرویز...آربیز

 ادعایی نیست ولی هم دور بازوهایم ۱۰۰ سانتیمتر است و هم گردنم را ساتور نمی زند...
نفسم از شدت حیات مثل کمپرسور است و چشمانم مثل تلسکوپ.... بـــله والله جان شما "البته تعریف از خودمان نباشد" ولی رستم رو گذاشتیم جلو در دربونی بده خودم هم رفتم پشت بوم اژدها پِر می کنم.

رفقا تا به حال هر که جلو چشمانم ، منم منم می کرد جز آدمی ساده دل و کوته بین نبود...
علم و ادب دو چیز است و بندگی خدا، هم آنها است و هم همه چیز دیگر...

منم منم کردن ناشی از حقارت شخصیت است حال چه کودک باشد چه پیر مرد البته بر این دو  دسته هیچ عیبی نیست که به گفته خدا در قرآن خیلی شبیه هم اند چرا که خلقتشان مثل هم است.

اگر مسئولین شهر خوب کار کنند؛ برای بهبود شهر خون دل بخورند و ننم ننم بکنند هیچ نیازی به منم منم کردن نیست.

واما شما ای مردم! کلاهتان را بپایید که مشایی رئیس دفتر رئیس جمهورتان است آنکه اسلام شناس است آنکه می گوید " از مكتب اسلام دريافت‌هاي متنوعي وجود دارد و من بر مكتب ايران اصرار دارم"(فارس نیوز/ اختتامیه اجلاس ایرانیان مقیم خارج از کشور)  آنکه تئوریسین دولت محمود جان است.

مردم! از شر من گفتن های بعضی ها، خودتان هوای دین و دیانتتان را داشته باشید که این قلمبه گوها نمی توانند برای شما دیانت بیاورند(البته برداشت سیاسی اصلا نکنید من فقط می گویم که در این امور متخصصین هم با احتیاط وارد می شوند واین کار اسفندیار جون  خیلی ناشی بازیه)

کازرون

 اهالی کازرون دعا کنید دیگر پایم به کازرون باز نشود. دعا کنید که ترمینال امیر کبیر ویا ترمینال جنوب دیگر بلیط شهرتان را نفروشند.

اهالی کازرون می گویند تا بوده چنین بوده...اهالی کازرون چند شب پیش جلوی چشمم یک نفر از خودتان را با چاقو کشتید. اهالی کازرون تا بوده چنین بوده؟

اهالی کازرون دیگر هیچ کدامتان در اداره ها کارمند نیستید مگر این شهر شهر کیست؟

اهالی کازرون مردانتان مرده اند ویا شاید کوچ کرده اید که زنانتان مانند بی حجاب ترین زنان بی غیرت ترین شهر ها بیرون می آیند.

اهالی کازرون!  شیخ عبد الکریم ها کوچ کرده اند و یا تقوی معنایش تفاوت کرده؟

اهالی کازرون! کجایند مردان با غیرت انگلیسی کش تان؟

مردان کازرون! بیدار نمی شوید؟

مومن ترین و مذهبی ترین مردم کل منطقه فارس ،کجا رفته اند.مگر کازرون هیشه غرق در نعمت نبود مگر شکر گذاری و دستگیری از مردم ناتون خوی و خصلت شما نبود.

مردان کازرون نگویید که مرده اید!حلال خوری جزء وجودتان بود. به کجا می روید.

اهالی کازرون بیایید کازرونی باشید بیایید مثل پدرانمان بهترین بهترین عبد خدا باشیم بیایید پریشان را نجات دهیم.گناه ماست که رحمت خدا را دور می کند.

اهالی کازرون!مگر پریشان رحمت خدا نبود.ماه شعبان ماه برگشتن به سمت خدا است یعنی ماه استغفار شما را به خدا، خدا با هیچ کداممان دشمن نیست.

اگر بد دیده اید بیایید فکر کنیم چه کسی به ما بدی رسانده.ا
اگر من معلم از شاگردم وقت دزدی کنم! فردا همان شاگرد از فرزندم پول می دزدد.فرق ندارد چه می دزدد مهم این است که دزدی من مقدمه ای برای دزدی او شد.

اهالی کازرون! هر روز فقط ۲۴ ساعت وقت داریم تا خدا را راضی کنیم.اهالی کازرون در یک روز هیچ کس بیشتر از دیگری وقت ندارد.

اهالی کازرون! لاک پشت های پریشان دعایتان می کنند اهالی کازرون! تنگ چوگان امید حیاتش به کارهای نیک شماست. اهالی کازرون! به شهرمان نه! به خودمان نه! به خودتان رحم کنید.

آمپول

درد داره!

خیلی هم درد داره!

دردش اجتناب ناپذیره...

ولی بعد که حالت خوب شد درد سوزن به کلی از یادت میره.......

باید

 

و زمان می برد آن را که بر او گام نهد، جان عزیز است مبادا که رود بر یغما...

 

باید

انسان موجودی است که محمول قوانینی تغییر ناپذیر است، می نشیند انجا که باید بنشیندو می گوید آنجا که باید بگوید،می رود آنجا که باید برود و می ماند انجا که باید بماند. باید ها ادامه دارد ولی آن کسی مهم است که باید ها را مشخص می کندانکه اگر"باید" نگوید،نباید رفت،نباید گفت نباید خورد و نبایدماند... .

معنای اختیار ما انسانها همان است که "باید گو"  را انتخاب کنیم .
 راه وقتی روشن می شود که راه را به کار ببندی و حق وقتی از باطل جدا می شود که پرستشش کنی.

شیطان

شیطون درگیریش با من آدم ابوالبشر دوپا نیست شیطون با اون اصل کاری درگیری داره!
از اون وقتی که فتبارک الله احسن الخالقین خدا رو شنید بد جوری واسمون دل کرده!
تو قدرتش شک نکنید اون خیلی برنامه ها واسمون داره با تموم لشکریان سواره و یادش داره به طرفمون می تازه.تو مالمون شریک میشه، با فرزندامون رفیق میشه، اگه بخواید از شرش خلاص بشید باید خوب بشناسیدش شگرد هاش خیلی ساده ن ولی آخر هر شگردش یه چیز می خوابه اونم درگیری من بیچاره با خدا. باید فهمید که خدا کجاست. حرفش رو باید بشنویم والا...

باید زره برداشت...ولی زره؟

وقتی  نبضم رو می بینم به دلخوشی قلبم می خندم!

توی سینه من یکی هست که فقط برای من ... برا ی خود خود خود من می طپه!!
من رو واسه خودش نمی خوات...اون قدر جدی کار می کنه  که انگار نه انگار من همون آدم بدرد نخور بدرد نخورم.
می طپه و کاری به کار من بنده خدا نداره...خدمتم می کنه و انگار نه انگار که از وجودش غافلم.واسه کی  داره اینجور می زنه؟؟!!نه روز حالیشه و نه شب....چه عشقی داره

ایشالله همیشه عاشق باشید.......عیدتون مبارک

 

 

نون شب

 

نون شب

بعضی از مرد ها از خروس خون  سحرتا دم غروب مثل تراکتور کار می کنند.

دلایل:

1.       ترس از ننه بچه ها.( اگر نون شب بچه ها درآوورده نشه ننه بچه ها پوست از سر آقای خونه می کنه!

2.       ویزای ورود به کانون گرم و صمیمی خانواده،یه شاخه گل سرخ و البته یه گونی پر از پنج هزار تومنیِ، که در صورت  نیآوردن، کانون گرم خانه هم یا مثل دوزخ بسیار گرم میشه و یا مثل زمهریر،یخ!

3.        عدم جون کندن مرد و بی میلی و بی رغبتی او نسبت به کار ؛در فرهنگ خانوم های مهربان به معنی "بلند شدن زیر سر آقاست" و در صورت مشاهده چنین علائمی، مجدداً گرمای خانه از حد خود در رفته و زودپز زندگی برای اعلام خطر انفجار، شروع به سوت زدن می کند و اگر آقای خانه فوراً به "غلط کردم" نیفتد و مجدداً شروع به فعالیت مخلصانه نکند،لاجرم زودپز "مهر" حاج خانوم می ترکد و  چندین هزار  سکة پشت قواله ازدواجشان نیز شروع به جلینگ جلینگ کردن می کند.

خوب... .حالا که درست و درمون با اصطلاح "نون شب"  آشنا شدید، بد نیست در مقام مثال که البته مناقشه ای هم در آن نیست به خدمتتان عرض کنم که اگر زن شما زنتان باشد و جیره خوارانتان هم فرزندان دلبندتان باشند بالطبع نان شبتان هم همان نان شب است؛ ولی اگر زن بزرگوارتان را جناب نکیر بدانیم و جیره خوارتان هم حضرت منکر، ناچار نان شبتان هم جواب دادن به سوال هاشان می شود. که کماکان طبق فرض قبل، اگر زنتان، زنتان باشد و جیره خوارانتان هم فرزندان دلبندتان؛  عدم آوردن نان شب هم بی محبتی و سرزنش آنهاست ولی وای که اگر زنتان جناب نکیر باشد و جیره خوارتان هم حضرت منکر که در این صورت جواب نیاوردن نان شب،قطعا از رده گرز می گذرد و به سیخ داغ می گوید "زکی"!

نکیر: شهید ثانی و اول این قدر جان کندند که توی بی شرم از گفته های من در آوردة ننه بزرگت اجتهاد کنی؟!

منکر:...سیخ سیخ سیخ سیخ.

نکیر: اصلاً ببینم مگر  دین پدرت اسلام نبود؟ و مگر تو یِ ناخلف مسلمان نبودی؟....بی حیا! چطور تو با این همه ادعای درس

خوانده گی ات، حتی برای یک بار هم سراغ رساله  نرفتی؟!

منکر:باتون برقی...جیززززززززززز

نکیر:مردک یک وری!  آیا خیر آن سر کچلت تو  وقتی مرض می گرفتی خودت دوا کوفت می کردی؟ یا هزار هزار  پول فلان متخص کذا را می دادی؟!

منکر:...جیزز

نکیر: منکر جان اجازه بده سوالم تمام شود.

-آری...تو که حتی برای کم شدن فشار باد معده ات کرور کرورو برای فلان متخصص پول خرج می کردی، چطور مرجع تقلید نداشتی!؟

منکر: گرز کوچک......بووونننگ....و بلا فاصله...گرز بزرگ...بون بون بوبون بونننننننگ!!

نکیر: خوانندگان گرامی! به دلیل نیاوردن نان شب توسط این آقا، منکر جان ما کمی از کوره در رفتند و متاسفانه کلاً سیستم ایشان را پیاده کردند، پس نا چاراً تا باز سازی مجدد این آقاکمی رساله بخوانید.

شیخ عباس دادوند کازرونی

29/11/1388

قم المقدسه - حقانی

نکته: هم اینتر نتی های عزیز می دونم خیلی بی مزه و خشکیده بود ولی  این رو هم که به روزکردم برید خدا رو شکر کنید!

به درورد(بدرورد)

 

دروغ

کاروان در اوج عزت حرکت می کند پیش قراولان در تاخت و تازند و حسین ،سالار سپاه!

هر که بخواسته ،آمده است؛ و آنانکه عقب مانده اند با شتاب در حال آمدن .

کاروان در کربلا منزل می کند!

حسین خیمه ها را تو در تو می چیند و عباس عمود خیمه اش را به زمین می کوبد!

صدای تیز شدن شمشیر ها از خیمه ای به گوش می رسد و انگار زینب کبری بی قرار است.

عباس با وقار به گرد حسین می چرخد و مدام وصایای پدرش علی در جلوی دیده گانش در حال گذر است.

حسین سینه اش ستبر ؛و «لایوم کیومک» ِ فاطمه را فراموش نمی کند.

حرِ که از نامردی اهل کوفه خبر دارد بالاخره از سپاهی که مملو از مسلمانان و انصار و رزمندگان اسلام است جدا می شود و به اردوگاه حسین می رسد.

10 روز از ذی الحجه گذشته و انگار همه چیز دروغ می شود!!

دروغ است! حسین را نکشته اند!!

لا اقل مگوئید که چنین کشته اند!!

که گفته علی ابن حسین«علی اکبر» با بدنی قطعه قطعه به دیدار جدش رسول الله رفته؟! دروغ است!

مگر می شود مسلمانان خود با دست خود پاره های تن پیامبر خود را تکه تکه کنند؟دروغ است!!

مسلمان، غیرت دارد!

مسلمان،یهودی نیست!

این چه عزایی است که بر پا داشته اید؟مگر چه شده!؟

باور نمی کنم!دروغ می گویید!......امام من!.....حسین من!.....سرم درد می کند...چشمم سوزش دارد...آب ...آب!

دروغگوه ها! کام به دهان گیرید!چه می گویید ،مگر می شود شیر بچه علی! همان که از فرط قدرت و بصیرت ، علی می ترسید بد خواهان او را ببینند و زخم چشمی اورا آزرده کند!چه می گویید!عباس مقطوع الیدین باشد و زمین هنوز به گردش خود ادامه دهد؟!آه که اگر مولایم سجاد نبود زمین متلاشی می شد!

شرم دارم که بر بدن،سر حس کنم!شرم دارم!

خدایا تو بگو که دروغ است!تو انکارش کن!

چطور قلم به چنین دروغی هنوز پا برجاست؟!

برادر... برادر جان... کمرم شکست!!

آی دشمنان !بدانید...! کربلا یک بار بود و گذشت !

کربلا تکرار ندارد!!

بوی خورشید

کله ام مثل دیگ زود پز داشت سوت می کشید فکر کنم اگه یه ربع دیگه هم سوت میزد دست کم ازم یه کله پاچه درست و حسابی می ساخت .آخه یکی نیست به این مرتیکه ،اوه ببخشید به این زنیکه بگه تو این فصل سرما خرکی تابیدنت واسه چیه؟ خورشید خانم رو میگم! نمی دونید چقدر جدی می تابید !انگار نه انگار که یه گله ابر سیاه تو این آسمون باشن!

آخر سر هم  باد خنکی به فریادم رسید و من رو از دست این خان باجی خانوم نجات داد.

تو اون حین و بین همینطور که افکارم مثل پر و پشم گوسفند اوه اوه ببخشید مثل پر قو  داشت تو اون باد بهشتی پرواز می کرد یهو صدای بوق انکر اتوبوس، من رو از هزار اقلیم افکارم بیرون کشید و شاگرد شوفر مثل جارچیان عهد عتیق بانگ برآورد که "تـــــــــــهران،تــــــــــهران!"

بله اون همون اتوبوس معهود 13 هزار تومنی ساعت یک پایتخت بود که مثل قناری قناریا ،خوشکل و مثل مرحوم سیاه خان رشید بود.

وای.... 14 ساعت روی یه صندلی!!!!به خدا شکنجه گران ستاد مشترک ضد خرابکاری طاغوت هم این شکنجه رو نمیدادند! ولی به هر زجری بود اون روز گذشت و ساعت 2.30 نصفه شب باز همون صدای ملکوتی شاگرد شوفر ،من رو از دمِ درِ دروازهِ قلعهِ پادشاهِ هفتم دستگیر کرد و ورجقانه  به صحنه حیات کشاند!!باور نمی کنید، ولی قلبم مثل قلب کفتر می طپید و از هول اون صدای نهیب مونده بود بطپه... یا... بتپه!  

"قــم..... مسافرای قـم........آخرش آقا .............قـــــــــــــــــم!"

خیر سرمون سوپر ویژه سوار شده بودیم و 13 هزار تومن هم پول بلیت داده بودیم!تازه...!اندازه 500 تومن هم اشانتیوم واسمون بوق اضافی زده بود!....حالا تو اون ظلمات هفتاد و دو تن مونده بودم وسایلم رو پیاده کنم یا یقه ام ور از دست التماس تاکسی های خطی در آرم...! والله با این ترمینالشون...!

بوی خورشید می اومد!

*      *         *

هوای قم خیلی سرد بود. انگاری تمام کشوهای فریزر ساید بای ساید خونمون رو از جاش در اوورده باشن و منِ بدبختِ بخت برگشتهِ خدا خوب کرده رو چپونده باشن توش! حالا تو اون هاگیر واگیر تاکسی ها رو بگو که مثل پلوی نذری ریخته بودند رو وسائلم و دِ بکش که" آقا بیا بریم! آقا بیا بریم!" من هم که طبق عادت کازرونیم پول مفت رو حتی به بابام هم نمی دم! مثل دخترای  17،16،15،14 الی 28 وغیره ناز می کردم ، که این قیمت نمی صرفه اون قیمت خوب نیست و .... بالاخره با هزار و پونصد تومن  خودم رو در بست به حرم رسوندم...!


حرم بود؟...قبله بود...؟ کعبه بود....؟....چی چی بود رو نمی دونم ولی همون تو نگاه اول اونقدر عاشقش شدم که انگار سالهاست که میشناسمش!گنبد و گلدسته طلا،کفتر های سفید مهربون فواره سنگی وسط حوض... وای انگاری حرم حضرت معصومه فرشته بارون شده بود و همه گوش به دهان ما زائرا برده بودند که چه دعایی می کنیم؟ تا به برکت وجود این بی بی پاک و مهربون صد ها بار اون دعاها رو تکرار کنند و به در گاه خدا ببرند و البته که پارتی بازاری بود...!

اون شب انگار نه انگار که خسته راه بوده باشم و انگار نه انگار که سردم باشه!

جاتون سبز... نماز صبح رو تو حرم خوندم و از اونجایی که باز همون عادت کازرونی بودنم ول کن نبود رفتم و یه دست کله پاچه مشتی به یاد همتون زدم و یه چایی هم ...!بله... بعد از ادای واجبات یعنی نماز و صبحونه با رفقا تماس گرفتم تا هم از حظورم در شهر مقدس قم مطلعشون کنم و هم استعلامی جهت سفر مشهد بگیرم.

بوی خورشید می اومد...!

یخ سینه ام کم کم داشت باز می شد انگار این قلب منجمد دوباره به طپش افتاده بود!شوق استجابت...!دیدار دوست...! امام رضا...

*   *   *

اولین بار قطار رو تو کتاب سوم دبستان دیده بودم!یادتون که هست؟!.... ریزعلی ،دهقان فداکار! خدا خیرش بده از دست این سرمای شهر قم با تمام سلول های بدنم درکش میکنم!!

بگذریم صدای بوق قطار مثل بچه کشتی های بندر بوشهر بود و ان قدر هم دراز و بدقواره بود که اصلا از ظاهرش بر نمی اومد مسافری باشه!! فیلم وسترن که دید؟! ظاهرش مثل همون زغال سنگی ها بود ؛ بخاطر همین هم تصمیم گرفتم هر جوری که شده لوگوموتیوش رو ببینم که واقعا زغال سنگیِ یا دیزل!

وقتی پام رو گذاشتم تو قطار یادم به جبهه افتاد!جای ترکش...! شیشه ترک خورده...! سنگ دستشویه شکسته...! صندلی وارفته...!

تو دوران جنگ وقتی می خواستن نیروها رو از تهران به دوکوهه ببرن با قطار  می بردند ولی فکر نمی کنم اون قطار ها مثل قطار ما بوده باشه!!خیلی زاغارت بود!!

با بر و بچ یه کوپه رو کنتراتی برداشتیم ودِ برو که رفتیم!

بعد از  یک ساعت که راه افتادیم  گروه شناسایی رو گسیل کردیم که از اوضاع بقیه بچه ها  اطلاعاتی کسب کنند.بچه ها بعد از گذشت 20 دقیقه اطلاعات خفن و خفه کننده ای برامون اووردن ...!! ننه های گرامی تو کوپه های درجه یک بودند و بابا های مهربون هم ایضاً، ما بر و بچ بی صاحاب هم تو این کوپه های درجه 3.

اما بالاخره با یه بدبختی ای شبمون سحر شد...!

برف لطیفی روی درخت هانشسته بود و گنجشککای  ناز نازی هم مثل یه توپه کرک خودشون رو باد کرده بودند و گاهاً به دلیل قرار داشتن در سال اصلاح الگوی مصرف ،به هم چسبیده بودند تا گرمشون بشه!!

من هم که تو اون قطار کذایی از گرما با زیر پیراهنی می گشتم ،وقتی با تدابیر شدید حرارتی- برودتی از قطار رفتم بیرون انگاری گاز مایع فیریون یا همون گاز سرد کننده یخچال  رو همین طوری خالی خالی  ریخته باشن رو کلّم...!برق از چشمام پرید و به مدت  دو – سه دقیقه ای  خشک مونده بودم اینی که پوستم داره حس می کنه سرماست یا گرما!؟

وای یخ زدم و بدو بدو رفتم تو اون اتوبوس واحدی که می خواست ما رو برسونه حرم!

روم نمی شد از اتوبوس پیاده بشم! روم نمی شد جز به کف زمین به چیز دیگه ای نگاه کنم !! اصلا روم نمی شد نفس بکشم!! قلبم مثل تلمبه دیزلی داشت می زد!وحشت؟.....نه...شرم!....نه نه...عشق... عشق داشت دلم رو از جاش می کند!!

*      *       *

وقتی به محل اقامت رسیدیم، یه چیزی نذاشت بمونم و همین که جا و مکانم مشخص شد،رفتم حرم...!

جاتون خالی ....اگه شما هم خواستید برید خرم یادتون باشه امام رضا واسه دل های شکسته شما خیلی ارزش قائله!!

وقتی اولین گولّه اشک تو چشماتون حلقه میزنه!!

وقتی اولین کلمه حرفاتون رو با مولا میزنید!!

وقتی قدم هاتون از صحن جامع رد می شه و بعد از چند لحظه به راحتی مولاتون رو میبینید!!

چشم هاتون باور نمی کنن!!

قدم هاتون موندن برن،یا برگردن؟

وقتی دو سه قدم رو بدون اراده به سمت اون ضریح زیبا بر میدارید،یهو خودتون رو تو سیل جمعیت حس می کنید که انگار اصلاً اصلاً راه برگشتن ندارید!! چشمهاتون از ضریح آقا جدا نمی شه! بعد از چند لحظه فشار خنکی رو حس می کنید...! مشبک های ضریح آقا به سینتون چسبیدن و دستاتتون بی اختیار بالا و پایین می شن!لبهاتون روی ضریح خوشبوی آقا بازی می کنن و دیگه هیچ کسی رو نمی بینید!

آهای زائرا! نکنه مهدی زهرا رو فراموش کنید....! 

چپه شدن!!

 

تو دنیا کوچولوی ما آدم کوچولو ها چپه شدن خیلی بده!

انواع چپه شدن

1.گاهی ، آدم ها ماشین شون رو چپه می کنن  وگاهی هم ماشین آدم هارو !!اگه ماشین چپه بشه، آدم های توش می چپن!و امان از دست این آدم ها...!
2.شاید شماها هم مثل من از باباهاتون شنیده باشید  که یه روز و روزگاری، کرّة اون رضا خان قلدر باشی به مردم جایزه می داد  تا ژیان  چپ کنن!! خوب این هم یه جور چپ کردنه!
 تو این  مدل چپ کردن، شاید ماشین چپ نمی شه، ولی مخ آدم های توش عجیب چپه می شدند! یه جورایی، بد بختی هاشون رو از یادمی بردند و واسشون بد نمی شد.

محضر انورِ بر و بچ گل ِگلاب که عرض بشه،  همانطور که مستحضرید چپه شدن و چپه کردن، انواع مختلفی داره. برای مثال بذارید واستون یه داستان تعریف کنم.

3.خونوادة ما حدود هفت – هشت  سال پیش دو تا حاج خانومِ عمه قزیِ ورپریده گیرش اومد که البته اوائل ورپریدگیشون خیلی نمود نداشت و به قول مامان بزرگ، آلوئی  نبود. باباشون دامادمون بود و مامانشون هم آبجی مون !

یه روز که حسِّ آدوئی  بودنمون گل کرده بود ،هلِک هلِک، مثل آدوئی های مهربون، یه عالمه از این هله هوله هایِ چرت و پرتِ موجود در کره ای فروشی... ببخشید جومونگ فروشی...اَه بابا! همون سوپر مارکت، خریدم و با یه دنیا خنده و شادی رفتم خونشون.

وقتی رسیدم، ورپریده ها  از اونجایی که دو قلو  هستند  و بسی بسیار اجتماعی هم تربیت شده اند؛ من بیچاره رو  دعوت کردند که برای صرف  اون تنقلات و بازی، به دور از چشم خواهر مهربان یا همون مامانی اونا،  برم تو اتاقشون؛ بندة زبون بستة گردن شکستة دست و پا بسته، هم لبیک گفتم و رفتم!

-دائی چیپس....

-دائی...! بسه دیگه!حالا بیا  منچ بازی کنیم بقیشون واسه بعد... .

من بیچاره هم که یه ده دوازده سالی می شد که دست به منچ نبرده بودم ، مثل دانشجوهای رشته فلسفه انگشت سبابه رو زیر شقیقه گذاشتم و به توضیحات گرم و با هیجان  یکی از اون خان دائی ها گوش دادم؛حدود یه ده دقیقه ای می گذشت و خان دائیِ کوچولوی ما هنوز داشت توضیح می داد،من هم که انگار تو خواب مغناطیسی این ورپریده رفته باشم مات و مبهوت داشتم گوش می دادم. تو همین اثنا بود که یهو اون خان دایی  که یه ده دقیقه ای میشد پیداش نبود  از در وارد شد و گفت:
-دیگه  منچ بسه! حالا من می خوام با دائی مارپله بازی کنم...
من هم به همان ترتیب که در مورد  بازی منچ، به عرض رساندم یه ده دقیقه ای هم پای توضیحات گرم و شیرین اون یکی خان دائی نشستم، تا اینکه خان دائی اولی بعد از ده دقیقه مجهول المکان بودن سر رسید و آموزش مارپله خواهر جانش هم تمام کرد و قرار شد که بریم  قایم باشک!

  من که از همون اوان کودکی دست به هرچیزیم اگه بد بوده باشه و ذهن و هوشم واسه هرچیزی سه بزده، واسه این فقره یعنی همون هله هوله خوردن دست میمونک چیتوز رو از پشت که  می بستم هیچ، به عبارتی اگه من و چندتا مثل من نبودیم شرکت مینو- زاغک نمکی- شوکوپارس و ...به کل،برشکست می شدند؛  به هر حال  از اون دوتا با تمام خلوص پرسیدم:

- خان دائی ها!پس تنقلاتمون چی میشه؟!

اون دوتا ورپریده رو هم که انگار یه عمریه نخندیده باشن،لب هاشون تا مجاورت گوش های مبارک باز شد و دِ برو که رفتیم.... من گردن شکسته هم که تازه فهمیده بودم عجب کلاه گشادی سرم رفته، دست از پا دراز تر رفتم خدمت همشیرة گرام و ایشون هم وقتی قیافه ضایعِ بنده رو زیارت کرد با تعجب پرسیدند:

- چپه شدی؟!

بَــله، همان طور که گفتم و دیدید، چپه شدن انواع مختلفی داره!حالا چپه شدن تو خوردن چیپس که خیلی مهم نیست،خدا رحمتون کنه وقتی که آدم ها بخوان همدیگه رو چپه کنن!  مثل گرگ به جون هم میفتند!
4.حزب کمونیسم واسه آدئم هاش  همه چیز رو تونست عمومی کنه الا پست و مقام!ووای به حال اون روزی که خدا بخواد امتحانمون کنه!!به خدا بعضی ها چه به ناحق خون بقیه رو تو شیشه می کنن!و خنده رو لبتون خشک می شه وقتی که رفقاتون از پشت بهتون خنجر می زنن و وقتی رو که شیطون کارهای زشت آدم ها روتو نظرشون خوشکل جلوه می ده و وای به حالمون...!

5.بعضی ها هستند که آدم مسلمون رو مجبور می کنن کفر بگه...اگه هم کفر نگفت، از قول اون، اونقدر کفریات  به ظنِّ  خود، نقل می کنن که دیگه چپه اش می کنند و اثری از شخصیت  یارو باقی نمی مونه!

۶.بعضی ها واسه اینکه بگن ما هم سیاست بلدیم، زود آدم ها رو چپ و راست می کنن؛ یه مشت لیبل ریز و درشت ریختن تو جیبشون و  فورت فورت رو پیشونی  دوست و دشمن می چسبونن!دشمنُ دوست می کنن! دوست رو دوشمن !
چپی رو راست و راستی رو چپ می کنن! یکی رو دار میزنن!آخرش بونگ اذون، سجاده آب می کشن! و اون وقت به خیال خودشون خدا رو چپه کردند !!

7.تویِ این عالم خاک، بعضی ها ریشه اند و بعضی ها ساقه و بعضی ها برگ و بعضی ها هم میوه...باغبون خوب هم اگه بخواد چپه نشه، نباید ریشه های رو بکَنه!

8.یه دورانی بود که شیخ مرتضی مطهری به دلیل پوشیدن جوراب تو همین حوزه علمیه خودمون به اجنبی بودن محکوم می شد به عبارتی بعضی ها با دست خودشون  بهترین یار خودشون رو  از صف دوستان،چپه می کردند. شهید مطهری هم با وجود اینکه ملبس به لباس مقدس روحانیت باقی موند، ولی رفت و استاد دانشگاه شد!

 


9.یه روز داشتم با دکتر فیاض پیرامون همین  موضوع چپه شدن حرف می زدم... ایشون تو مثال آووردن راه دوری نرفت و دست گذاشت رو گذشته خودش! ایشون می گفت:"سال ششم حوزه رو که تموم کردم  امتحان دادم و جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم  و در کنار حوزه  دانشگاهی هم بودم!


هر روزی رو که تهران کلاس  داشتم، مجبور بودم ساعت چهار صبح تو اون سرمای وحشتناک قم ،برم سرِ جاده و منتظر ماشین طهران ببخشید تهران بشم.
 چند مدت بعد که مسئولین وقت حوزه از تحصیلم تو دانشگاه مطلع شدند، هم شهریة کمی رو که اون وقت بعضی از آیات عظام به طلبه ها می دادند قطع کردند  و هم حجره ای رو که تو اون اسکان داشتم رو ازم گرفتم. کتاب هام رو هم ریختن بیرون!کتاب ها تا چند ماه تو خونه شهید قدوسی، امانت بود.
این ها گذشت تا اینکه بعد از سالها، تحصیلات حوزه رو هم تموم کردم  و تو دانشگاه مشغول تدریس و تالیف شدم! "

 ایشون الآن هم عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و هم تو موسسه امام خمینی قم مشغول تدریسِ و واسه طلبه ها دکترای جامعه شناسی تدریس
 می کنه .

داستان چپه شدن هنوز هم که هنوزه تکرار می شه؛ و انگار تمومی هم نداره!

 

شیخ عباس دادوندکازرونی
نوزده آبان هشتاد هشت
قم المقدسه- مدرسه حقانی

نم نم بارون

یه صبح خوشکل بارونی مثل همیشه بابام رو صدا زدم که من رو برسونه مدرسه.

خونه ما که تا پنج سال پیش ته ته کازرون بود این روزها یه جورایی داره می شه ناف. ولی به هر حال اگه شما بخواهید تو همون روز خوشکل و بارونی از خونه ما برید چِنگ چِنگ محله بالا یه نیم ساعتی طول میکشه.

ادامه نوشته

زاغ سیاه

 

 

خودم رو میگم!

گاهی اوقات از درد بی ننه گی میخوام بمیرم!

 

ادامه نوشته

ترررررررررررر

**************

ترررررررررررررررررر تررررررررررر(لطفا "ر" را مشدد تلفظ فرمایید) تررررررررررررر قپ قپ تررررررررررر مسافران عزیز اینجا خیابان 22 بهمن جنوبی است.

صدای من رو از روی موتور می شنوید!اون صدای قپ قپ هم که میاد بخاطر کاربراتور کثیفشِ!

ادامه نوشته

کشتارگاه ولی عصر.....!

وُوی ننه پِنجَم!
ای گور بووی کازرون... پِنجَــَـَـَم!
سنگ شورگاه بخوره اَ سینت دکتر...!پِنجَـَم!!
خر بیدُم که دووار اومدم کازرون ! کَ عام پِنجَــَـَـَم!
سی جون نَنَت زود دوت گِندش بزَه...خونُم رَه!

ادامه نوشته

عاقبت قانون گریخی.....!

-بابا دمش گرم....!حکماً قسمتت بوده!

-نه کاکو خیلی نامردیَن؛ بایستی حتما چند تو اَ رفیقا بفرسی پیشش تا اَ خجالتش در بیوی!

-باشه... حتماً!
یه روز صبح بعد از تعللی چد روزه با حضرت خان داداش رفتیم تا یه تن پوش از جنس کت بخریم و از این ژنده پوشی بسی روی خلاصی بنهیم!ی
ادم هست که از بچگی، از اسم کت حالم به هم می خورد!نه به خاطر پولش ونه بخاطر گرمای داخلش! بلکه واسه ذهنیت منفی ای که از آدم های توش داشتم!
شما رو به خدا اگه یه بچه بودید و مثل من نگاه می کردید این جوری نمی شدید!؟

ادامه نوشته

یه دنیا خنده....!

یه سلام به شیرینی زبان قهرمان و به همیشگی حاج رضا.یه دنیا صفا به صفای دل اسفندیار ویه عالمه طراوت به طراوت وبلاگ محمود رضا؛ یه جهان ارادت خدمت کمال ادب و یه کَـَـَـَـَلُو(زنبیل) گل بنفشه خدمت آقا امین گل!یه نظر باغ جنان خدمت آقا حسین و یه گلبن بزرگ نثار آقا مهدی یه کهکشان اندیشه خدمت آقای بهرامی و یه دفتر پر از پیش نویس و پس نویس خدمت آقا فرزاد گل و البته یه عالمه سکه و مجسمه تاریخی نثار استاد استادان شیمی و یه شاخه گل هم نثار پسری کازرونی...

بازم یه جهان سعادت و خوشبختی خدمت آقای سعادتیان و یه قرابه پر از عطر حرم امام رضا خدمت آقای واعظی .یه دنیا شجاعت خدمت امیرخسرو عزیز و یه بغل محبت خدمت عشقی که love نیست.یه دنیا نور خدمت اشراق و یه قیامت شروع خدمت استادم فیاض.

از سلام و خوش بش طویلم !عذر. و از درازی نبودنم هم !عذر.

دیروز که در مسیر پیچ در پیچ ِ خیابون های شهر گشتی می زدم یه چیزی بد جوری ذهنم رو مشغول کرد.

یه تابلو! که شاید مقدمه یه بحث عظیم جامعه شناختی باشه !

ادامه نوشته

کازرنی ها بوخونن!!

اسفندیار رحیم مشایی هدف نیست!!مرکزسیبل، احمدی نژاد است.

آغُو تَرکُوندَمِ ای ادعوی کازرنی بودنتو می شه یا علی؛بوخونین بین کی کازرنی ترن!

ادامه نوشته

میخ....دنیا....چکش

آقایون و خانونم های محترم! بذارید ساده بگم: تا میخ فولادی نباشید چکش فولادی نمی شید!!!
اصلا آدما باید مثل عکس زیر باشن !باید میخ ها ضربات پشت سر هم چکش ها رو بپذیرند تا در سنگِ دنیا فرو روند و آهای چکش های نازنین! یا همون، استادای مهربون! هم قوی باشید و هم صبور مثل این چکش!

ادامه نوشته

پس از مرگ

 

هر کس به من علمی بیاموزد مرا تا ابد بنده خویش ساخته است.

امام علی علیه السلام 

ادامه نوشته

حکومت حق(6)

 آشنایی با اَگزِستانسیالیسم

مادیگرایان مانند گروهی از مسلمانان که انها را اشاعره می نامند معتقد به جبر در تمام امور عالم اند ولی در مقابل گروهی به هنام معتزله وجود دارند که انسان را مختار محض و دارای جایگاه تاثیرگذاری مطلق در جهان می دانند که این تفکر منسوخ بعد از هزار سال به دست متفکرانی غربی به نام  مکتب اگزستانسیالیسم دوباره احیا شد.این در حالی است که ما به عنوان یک مسلمان باید بدانیم که شیعه دوازده امامی، جبر یا اختیار مطلق را رد می کند  و به تعبیر امام صادق به امرٌبین الامرین  یعنی چیزی بین اختیار و جبر،  معتقد است.

ادامه نوشته

حکومت حق(5)

 

روزی که انسان  خلق شد  فرشتگان  فریاد زدند:«اَتَجعلُِ  فیها مَن یُفسدُ فیها و یسفکُ الدِّماءَ...» و لی الله گفت:«انّی اَعلمُ بِما لا تعلموُن»!

و انسان خلق شد...!

تاریخِ پیر ما انسانها ،شاهد است که چطور قالبیل‌وار ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ به جان هابیل‌ها افتادیم و چه ابلهانه قارون‌وار به گرد دنیا چنبره زدیم!آری انگار فرشتگان  به نوعی راست می گفتند...!

*ششم ،کمونیسم

 

قبل از هر چیز باید دانست که مطالعه کمونیسم از نظریه های هراکلیت ،فیلسوف بزرگ یونان آغاز  می‌شود .

هراکلیت با پردازش منطق دیالکتیک سنگ‌بنای بر‌جی را گذاشت که پدر و مادر‌‌های  ما نسل‌سومی‌ها همگی شاهد فروپاشی آن بودند.

ادامه نوشته

حکومت حق(4)

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد* آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود *طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

حکومت حق(4)

                                   

در چند پست قبل، در مورد اصول و مبنا های حکومتی چند مکتب و طرز نگرششان به انسان، بحث هایی را مطرح کردیم .

از آنجا که حمله به دشمن بدون شناسایی و شناخت صحیح از امکانات  و ادوات دشمن امکان پذیر نیست پس باز هم بازنگریِ چند مکتب را ،بالاجبار در دستور کار  خود قرارا می دهیم ؛تا در کنار افزایش اطلاعاتمان از افکار حکومتی ملل،به قدر طلای ناب حکومتیمان نیز واقف شویم.

ادامه نوشته

حکومت حق(3)

 

  بسم الله الرحمن الرحیم

                                          

هیچ امتی به ارتقاء و ترقی نمی رسد مگر آنکه  ضعیف در مقابل قوی بایستند و  حق خود را بدون هیچ لکنت زبانی مطالبه کند.

اسطوره حکومت ،علی (علیه السلام)

حکومت حق (3)

دوم* مکتب قدرت و مکتب ضعف

 در یونان سخنورانی بودند که با تکیه برقدرت کلامی خویش ، عامل فعل و انفعالاتی در جهان اطرافشان شدند.چنان باطل را جلوه می دادند که اذهان عام  وخاص آن باطل را عین حقانیت  و گاهی حق را چنان چرکین می کردند که تمایز آن از باطل نشدنی بود. این گروه که سوفسطائیان بودند ،چنان  به باطل رنگ حقانیت می زدند که کم کم خود نیز دچار یک شیزوفرنی و دوگانگی شخصیتی شدند  تا آنجا که مدعای نبودن حق در خارج  و نسبی گرایی را مطرح کردند و از جمله شعب این تفکر اصالت بخشیدن به خود و قدرت کلامیشان بود این گونه که اگر حقی هم باشد همان کلام و نظر ماست و بس . پس افراد قدرتمند  سزاوار سیادت و انسان های ضعیف، محکوم به شکستند.

ادامه نوشته

حکومت حق(2)

بسم الله الرحمن الرحیم

  هر بار كه قلم  را بر شانه هاي پاک کاغذ می گذارم  دردمندی ام تشدید میشود ولی در ازای این درد، التهاب  و جولان روحم  آرام می گیرد! چرا که می دانم چشم هایی هستند که مغز هایی را مجبور  به تفکر ،در باره  حرفهایم کنند.

 پس زیباترین عواطفم را ،تقدیم چشم هاتان می کنم .

                                      

ادامه نوشته