کله ام مثل دیگ زود پز داشت سوت می کشید فکر کنم اگه یه ربع دیگه هم سوت میزد دست کم ازم یه کله پاچه درست و حسابی می ساخت .آخه یکی نیست به این مرتیکه ،اوه ببخشید به این زنیکه بگه تو این فصل سرما خرکی تابیدنت واسه چیه؟ خورشید خانم رو میگم! نمی دونید چقدر جدی می تابید !انگار نه انگار که یه گله ابر سیاه تو این آسمون باشن!
آخر سر هم باد خنکی به فریادم رسید و من رو از دست این خان باجی خانوم نجات داد.
تو اون حین و بین همینطور که افکارم مثل پر و پشم گوسفند اوه اوه ببخشید مثل پر قو داشت تو اون باد بهشتی پرواز می کرد یهو صدای بوق انکر اتوبوس، من رو از هزار اقلیم افکارم بیرون کشید و شاگرد شوفر مثل جارچیان عهد عتیق بانگ برآورد که "تـــــــــــهران،تــــــــــهران!"
بله اون همون اتوبوس معهود 13 هزار تومنی ساعت یک پایتخت بود که مثل قناری قناریا ،خوشکل و مثل مرحوم سیاه خان رشید بود.
وای.... 14 ساعت روی یه صندلی!!!!به خدا شکنجه گران ستاد مشترک ضد خرابکاری طاغوت هم این شکنجه رو نمیدادند! ولی به هر زجری بود اون روز گذشت و ساعت 2.30 نصفه شب باز همون صدای ملکوتی شاگرد شوفر ،من رو از دمِ درِ دروازهِ قلعهِ پادشاهِ هفتم دستگیر کرد و ورجقانه به صحنه حیات کشاند!!باور نمی کنید، ولی قلبم مثل قلب کفتر می طپید و از هول اون صدای نهیب مونده بود بطپه... یا... بتپه!
"قــم..... مسافرای قـم........آخرش آقا .............قـــــــــــــــــم!"
خیر سرمون سوپر ویژه سوار شده بودیم و 13 هزار تومن هم پول بلیت داده بودیم!تازه...!اندازه 500 تومن هم اشانتیوم واسمون بوق اضافی زده بود!....حالا تو اون ظلمات هفتاد و دو تن مونده بودم وسایلم رو پیاده کنم یا یقه ام ور از دست التماس تاکسی های خطی در آرم...! والله با این ترمینالشون...!
بوی خورشید می اومد!
* * *
هوای قم خیلی سرد بود. انگاری تمام کشوهای فریزر ساید بای ساید خونمون رو از جاش در اوورده باشن و منِ بدبختِ بخت برگشتهِ خدا خوب کرده رو چپونده باشن توش! حالا تو اون هاگیر واگیر تاکسی ها رو بگو که مثل پلوی نذری ریخته بودند رو وسائلم و دِ بکش که" آقا بیا بریم! آقا بیا بریم!" من هم که طبق عادت کازرونیم پول مفت رو حتی به بابام هم نمی دم! مثل دخترای 17،16،15،14 الی 28 وغیره ناز می کردم ، که این قیمت نمی صرفه اون قیمت خوب نیست و .... بالاخره با هزار و پونصد تومن خودم رو در بست به حرم رسوندم...!

حرم بود؟...قبله بود...؟ کعبه بود....؟....چی چی بود رو نمی دونم ولی همون تو نگاه اول اونقدر عاشقش شدم که انگار سالهاست که میشناسمش!گنبد و گلدسته طلا،کفتر های سفید مهربون فواره سنگی وسط حوض... وای انگاری حرم حضرت معصومه فرشته بارون شده بود و همه گوش به دهان ما زائرا برده بودند که چه دعایی می کنیم؟ تا به برکت وجود این بی بی پاک و مهربون صد ها بار اون دعاها رو تکرار کنند و به در گاه خدا ببرند و البته که پارتی بازاری بود...!
اون شب انگار نه انگار که خسته راه بوده باشم و انگار نه انگار که سردم باشه!
جاتون سبز... نماز صبح رو تو حرم خوندم و از اونجایی که باز همون عادت کازرونی بودنم ول کن نبود رفتم و یه دست کله پاچه مشتی به یاد همتون زدم و یه چایی هم ...!بله... بعد از ادای واجبات یعنی نماز و صبحونه با رفقا تماس گرفتم تا هم از حظورم در شهر مقدس قم مطلعشون کنم و هم استعلامی جهت سفر مشهد بگیرم.
بوی خورشید می اومد...!
یخ سینه ام کم کم داشت باز می شد انگار این قلب منجمد دوباره به طپش افتاده بود!شوق استجابت...!دیدار دوست...! امام رضا...
* * *
اولین بار قطار رو تو کتاب سوم دبستان دیده بودم!یادتون که هست؟!.... ریزعلی ،دهقان فداکار! خدا خیرش بده از دست این سرمای شهر قم با تمام سلول های بدنم درکش میکنم!!
بگذریم صدای بوق قطار مثل بچه کشتی های بندر بوشهر بود و ان قدر هم دراز و بدقواره بود که اصلا از ظاهرش بر نمی اومد مسافری باشه!! فیلم وسترن که دید؟! ظاهرش مثل همون زغال سنگی ها بود ؛ بخاطر همین هم تصمیم گرفتم هر جوری که شده لوگوموتیوش رو ببینم که واقعا زغال سنگیِ یا دیزل!
وقتی پام رو گذاشتم تو قطار یادم به جبهه افتاد!جای ترکش...! شیشه ترک خورده...! سنگ دستشویه شکسته...! صندلی وارفته...!
تو دوران جنگ وقتی می خواستن نیروها رو از تهران به دوکوهه ببرن با قطار می بردند ولی فکر نمی کنم اون قطار ها مثل قطار ما بوده باشه!!خیلی زاغارت بود!!
با بر و بچ یه کوپه رو کنتراتی برداشتیم ودِ برو که رفتیم!
بعد از یک ساعت که راه افتادیم گروه شناسایی رو گسیل کردیم که از اوضاع بقیه بچه ها اطلاعاتی کسب کنند.بچه ها بعد از گذشت 20 دقیقه اطلاعات خفن و خفه کننده ای برامون اووردن ...!! ننه های گرامی تو کوپه های درجه یک بودند و بابا های مهربون هم ایضاً، ما بر و بچ بی صاحاب هم تو این کوپه های درجه 3.
اما بالاخره با یه بدبختی ای شبمون سحر شد...!
برف لطیفی روی درخت هانشسته بود و گنجشککای ناز نازی هم مثل یه توپه کرک خودشون رو باد کرده بودند و گاهاً به دلیل قرار داشتن در سال اصلاح الگوی مصرف ،به هم چسبیده بودند تا گرمشون بشه!!
من هم که تو اون قطار کذایی از گرما با زیر پیراهنی می گشتم ،وقتی با تدابیر شدید حرارتی- برودتی از قطار رفتم بیرون انگاری گاز مایع فیریون یا همون گاز سرد کننده یخچال رو همین طوری خالی خالی ریخته باشن رو کلّم...!برق از چشمام پرید و به مدت دو – سه دقیقه ای خشک مونده بودم اینی که پوستم داره حس می کنه سرماست یا گرما!؟
وای یخ زدم و بدو بدو رفتم تو اون اتوبوس واحدی که می خواست ما رو برسونه حرم!
روم نمی شد از اتوبوس پیاده بشم! روم نمی شد جز به کف زمین به چیز دیگه ای نگاه کنم !! اصلا روم نمی شد نفس بکشم!! قلبم مثل تلمبه دیزلی داشت می زد!وحشت؟.....نه...شرم!....نه نه...عشق... عشق داشت دلم رو از جاش می کند!!
* * *
وقتی به محل اقامت رسیدیم، یه چیزی نذاشت بمونم و همین که جا و مکانم مشخص شد،رفتم حرم...!
جاتون خالی ....اگه شما هم خواستید برید خرم یادتون باشه امام رضا واسه دل های شکسته شما خیلی ارزش قائله!!
وقتی اولین گولّه اشک تو چشماتون حلقه میزنه!!
وقتی اولین کلمه حرفاتون رو با مولا میزنید!!
وقتی قدم هاتون از صحن جامع رد می شه و بعد از چند لحظه به راحتی مولاتون رو میبینید!!
چشم هاتون باور نمی کنن!!
قدم هاتون موندن برن،یا برگردن؟

وقتی دو سه قدم رو بدون اراده به سمت اون ضریح زیبا بر میدارید،یهو خودتون رو تو سیل جمعیت حس می کنید که انگار اصلاً اصلاً راه برگشتن ندارید!! چشمهاتون از ضریح آقا جدا نمی شه! بعد از چند لحظه فشار خنکی رو حس می کنید...! مشبک های ضریح آقا به سینتون چسبیدن و دستاتتون بی اختیار بالا و پایین می شن!لبهاتون روی ضریح خوشبوی آقا بازی می کنن و دیگه هیچ کسی رو نمی بینید!
آهای زائرا! نکنه مهدی زهرا رو فراموش کنید....!