قحطی2

 

راه تمامی نداشت...شب ها و روزها را به سختی گذراندند و بالاخره به بوشهر رسیدند
در بوشهر مثل کازرون کشاورزی به طور کامل از بین رفته است ولی دریا هنوز سخاوتمند است...
برادر 8 ساله ماشالله در حمام عمومی مشغول شد و به تین توی آن حمام پرداخت تین تو همان کسی بود که آتش درست می کرد و مسئول گرم کردن  آب حمام بود...ماشالله  و برادر 6ساله اش هم شاگرد یک کفاش شدند...شب که می شد دوبرادر و یک خواهر کنار کوچه های خاکی و کثیف شهر به خواب میرفتند و برادر 8 ساله ماشالله مجبور بود برای گرم نگه داشتن آب حمام در همان محل برافروختن آتش بخوابد و مراقب آتش باشد...با آن همه سختی ولی او تنها کودکی بود که هنوز سرد و گرم روزگار را زیا نچشیده بود...دود اتاقک اتش را گرفته بود...صبح زود صاحب حمام متوجه سردی آب شد و با عصبانیت به سمت اتاقک رفت...برادر 8 ساله ماشالله گوشه اتاقک آرام خوابیده بود... روز ها گذشت و غم از دست دادن برادر 8ساله نیز ماشالله نوجوان را شکسته تر کرده بود...دریا چه قدر تو بزرگی...خجالت کشیدن دریا از سینه کوچک ماشالله دیدنی بود و خواهر و برادر ماشالله جز او تکیه گاهی نداشتند...روز ها  باز می گذشتند و تنها خدا بود که یاریشان می کرد...کم کم ماشالله توانسته بود اتاقکی کرایه کند و دیگر سرمای شب تمام شد...ماشالله قصد دیار را داشت... وسایل کفاشی اش را برداشت خواهرش که حالا 11 سالی داشت سوار الاغ شد و برادر رشیدش دلگرمی اش بود...راه این بار آسان آسان طی می شد...جنگل های کنار یا همان کنار دانی ها صفای بی حدی داشت شاید  اوایل پاییز بود و این همیشه سبز قامت زنده دل پر از شکوفه شده بود وبا عطر دلفریبش مشام بچه ها نوازش می‌داد...دیوار های شهر نمایان شده بودند و کشاورزی باز رونق خود را از سر گرفته بود...همه جا عوض شده بود و تنها قبر پدر و مادر بود که آشنا می‌زد...سالها گذشت و ماشالله و برادرش تاجران کفش شدند...ماشالله به یاد غریبی و بی کسی آن سالها همیشه به فرا رسیدگی می کرد و هنوز هم که نوز است بعضی از مردم پدرم را با نام  پدر بزرگ مادریش می شناسند..."خدا بیامرزه میش ماشالله" .
بازاری بود و حساب گر ولی سواد نوشتن نداشت پدر من که نوه دختری میش ماشالله می شد کار حساب کتاب دفتری پدر بزرگ را به عهده داشت...یک روز به او گفته بود: هدایت! هوشت خا کو! فقط ده یَک می کش رو جنسا!وا ای بیشتر بکشی خودت که نورچیشمی، ننت که دخترمن، وا بوات که دومادمن همتو باید او دنیوی جواب گو باشین!

خدا همه گذشتگان رو بیامرزه

قحطی

قحطی بیداد کرده بود و دیگر جایی برای ماندن نبود...دیگر ملخ فروش ها ملخی هم برای فروش نداشتند و پدر مرده بود...مادر نفس های آخرش را در هیایوی بی صدای اشک های کودکان طی کرد و بی کسی سینه کودکان را چون کوه می فشرد...
چشمان ماشاله سو سو میزد و تحمل گریه های خواهر و برادر های کوچکش را نداشت او فقط ۱۰-۱۲ بهار را بیشتر تجربه نکرده بود...مشک آب را بر داشت..خواهر کوچکتر را به بغل گرفت و دست برادر ۶ساله اش را  نیز گرفت؛ برادر دیگرش که تازه ۸ ساله می شد به دنبالش روانه شد... چه عظمتی داری ای کوه...
مسافت خانه تا کاسکان یک روز به طول انجامید...شب و سردی و صدای گرگ؛ خواهرش را به گریه انداخته بود و ماشالله تنها و بی کس مسئول سلامتی بچه ها بود...چه زجری...چه تحملی...
صبح زود راه را پیدا کرد و به آرامی کوه بدان بزرگی را تا نیمه رفت. بچه ها خیلی خسته شده بودند و دیگر نای راه رفتن نداشتند. خواهرش گرسنه بود...همه گرسنه بودند ولی تنها خواهر سه ساله اش بی تابی می کرد... در این سه روز همه برادرها  مرد شده بودند و تنها خواهر سه ساله شان بهانه مادر را می گرفت.

کمی آن طرف تر ماشاله زیر نور ماه لانه مورچه ای را دید...رفت و مقداری از دانه های خاردار و سفت کنار آن را برداشت شاید یک دو مشت بیشتر نبود؛ سر مشک را باز کرد و آنها را داخل مشک ریخت...ساعتی بعد شامی نه چندان نرم و دلچسب و تنها به قصد حیات محیا بود... اشک های ماشالله زیر نور ماه دل برادرها  را می لرزاند و خواهرش به سختی روی سنگ ها به خواب رفته بود...ادامه دارد

توضیح اینکه این آقا ماشالله پدر مادر پدرمه و این داستان هم واقعیه
خیلی چاکریم دادوند