وقتی که بوی عید می آید یادم به خانه ات می افتد مامان...یاده اون لحظه هایه رویایی و پر احساس... یاد اون بهار پر بهار...یاد اون سفره آبی  وآن سفره صورتی و خردلیت که انگار هنوز هم در بعد از ظهر های خیالم ..وقتی که خوابی، با پایه برهنه، آرام و مرموز در حیاط می روم و گندمهای پوست کنده وجوشانده ای که برای گندمک شب عید گذاشته ای خشک شود را دزدکی می خورم...وای که چه کیفی میداد...مامان شاید سالی شده باشد که برایت توشه ای نفرستاده باشم...به یاد نماز های شبت، کنارحاله کوچکه خانه و به یاد آن مفاتیح کوچک و قطورت...هیچ جیز شکافنده تر از رعده کلمات قرآن نیست.... بسم الله الرحمن الرحیم....