بسم الله الرحمن الرحیم

حکومت حق(5)

روزی که انسان  خلق شد  فرشتگان  فریاد زدند:«اَتَجعلُِ  فیها مَن یُفسدُ فیها و یسفکُ الدِّماءَ...» و لی الله گفت:«انّی اَعلمُ بِما لا تعلموُن»!

و انسان خلق شد...!

تاریخِ پیر ما انسانها ،شاهد است که چطور قالبیل‌وار ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ به جان هابیل‌ها افتادیم و چه ابلهانه قارون‌وار به گرد دنیا چنبره زدیم!آری انگار فرشتگان به نوعی راست می گفتند...!

*ششم ،کمونیسم

 

                                                           

قبل از هر چیز باید دانست که مطالعه کمونیسم از نظریه های هراکلیت ،فیلسوف بزرگ یونان آغاز  می‌شود .

هراکلیت با پردازش منطق دیالکتیک سنگ‌بنای بر‌جی را گذاشت که پدر و مادر‌‌های  ما نسل‌سومی‌ها همگی شاهد فروپاشی آن بودند.

همانطور که در پست قبل اشاره شد هگل کسی است که اصالتاً تفکراتی سوسیالیستی دارد و با بیان چهار اصل، منطقی را ارائه داد که دیالکتیک یا همان تغییرعمومی  نام گرفت . دیالکتیک از کلمه یونانی دیالکو  به معنی فن خطابه و جدل است و چهار اصلی این منطق به اجمال : تحول و تغییر عمومی ،تاثیر متقابل ،جمع بین ضدین وجهش است . از آنجا که پیروان مارکس ـ که خود جیره خوار این خوان محسوب  می‌شود ـ با هم بر سر برخی از این اصول اختلاف دارند ؛ بحث و نقد هر کدام که شاید چند پست را به خود اختصاص دهد به اقتضائات زمان  وا‌می‌نهیم  و شاید که به مناسبتی به آنها پرداختیم .

سیری که کمونیسم برای تولد طی کرد بعد از استارت هراکلیت و هگل ،از پل مارکسیم می گذرد .مارکس رهبر مارکسییم و انگلس رهبر معروف کمونیسم ،با قبول اصول دیالکتیکی ،مولفه  ایده‌آلیسم یا همان اصالت فکر را از آن جدا کردند و معتقد به ماتر یالیسم و اصالت ماده شدند.

هگل مکوضوع ایده‌آلیسم را زا آنجا ضمیمه افکارش کرد که معتقد به تقدم روح برماده بود ولی کاری که مارکس و انگلس کردند آن بود که ایده‌آلیم را حذف کرده و بجای آن ماتریالیسم را گذاردند ؛لذا فلسفه آنها به صورت ماتریالیسم دیالکتیکی یعنی مادیگری براساس منطق دیالکتیکی در آمد.

مارکس با ادامه تفکراتش و بیان اصولی به جهانیان  موجبات  بروز مکتبی جدید به نام کمونیسم را فراهم کرد .کمونیسم  بجز طرز تفکری سوسیالیستی پیرامون اقتصاد ،در عرصه مذهب واخلاق مدعی جدایی این  پرامترهاست ؛با وجود اینکه اسلام مذهب و اخلاق را دو رکن در هم تنیده و مقوم هم می داند .

 کمونیسم با استفاده از  اصول دیالکتیکی خود اخلاق را غیر ثابت ،نسبی و در حال تغییر می بیند ؛به عبارتی رذائل اخلاقی گذشته می توانند جزء اصول اخلاقی امروز و بالعکس بشود که این خود عامل هرج ومرج  عظیمی در جامعه خواهد بود.

بروز کمونیسم در جهان ثمره  یک فرآیند اجتماعی  بود . غرب با سلطه کاپیتالیستی وحمایت  بی‌اساس خود از عواملش در کشور های تحت سلطه ،موجبات انفجاری را فراهم ساخت که جهان را به راحتی در چند دهه ،به آتش کمونیسم کشاند .

 

در چین امپراطوری منچو که دست نشانده غرب بود و با کارگذارانی که دامنشان ننگین به فساد اقتصادی بود؛نارضایتی مردم را به بار آورد و بدین ترتیب کمونسیم در برابر این جریان و جریان حامی آن یعنی غرب سرمایه دار، به عنوان آنتی‌تزی عَلَم شد  و خلاء بی عدالتی در این کشور را با شعارهایی سوسیالیستی برای مردم  پرکرد. پس منطقی است که اقبال عمومی را به خود جلب کرده  و مائو  - همان کتابدار و معلم ساده مدرسه ـ به عنوان رهبر این جریان ،کمونیسم  را در چین نهادینه کرد .

در پست بعد در کنار معرفی سه جریان  دیگر کمونسیم جهانی  بیشتر به راهکارهای حکومتی امام علی خواهیم پرداخت.