استاد

((هر کس مرا علمی بیاموزد مرا تا ابد بنده خویش ساخته است.))

اگر مولایم علی علیه السلام چنین درسی را به من نیاموخته بود شاید هرگز چنین قلمی را بر بوم سپید کاغد نمی رساندم و هرگز روان خویش را با آهنگی چنین زیبا ، مزین نمی کردم.

شاید هنوز مضمون آن کلام زیبای حاج آقا قرائتی از لوح دلم پاک نشده باشد که می گفت:تا انسانها نمیرند؛ شخصیتشان  ثابت نمی شود پس تقدیر و ارج نهادن به آنها تا قبل از ثبات ،یک ریسک است؛چرا که از فردا کسی جز خدا خبر ندارد.

من امروز می خواهم استادم حجت الله مشی را بِکُشَم! و بعد از مرگ او... ،چنین بنگارم!

تو چه کرده ای که با تو پی حق دویده ام من                      به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من

 

وقتی در کوچه سار سالهای کودکی ام پرسه می زنم در کنار حب والدینم ،حب و رفاقتی شیرین ضمیرم را نوازش می دهد  و آن رفاقتی بود که تنها و تنها برای خدا پایه ریزی شد و بقای آن نیز جز برای خدا نبود  شاید آنها که تا بحال حتی جرأت یک بار رو یارویی با استادم حجت الله را به خود نداده ا ند باور نکنند که من منطقی تر،آگاه به زمانتر ، عاملتر از او به علمش وخاکی تر از او ،در بین دوستانم ندیده ام.

او بود که اولین بار در شهر پر آشوب ویا شاید ساکت کازرون،در برابر گروهی منافق که دم از ارتباط ویژه با امام زمانمان را می زدند ایستاد و از نائب بر حق آن امام غریب دفاع کرد و بعد از خط شکنی او بود که یکایک سردمدران اسلام  در شهر کوچکمان ندای وا اسلاما سر دادند و از حریم ولایت پاسداری کردند . او بود که با رنجی سرشار پایه های فرهنگی نو، را در شهرمان باز نشاند و با خط گیری از علمای قم و شخص شخیص مقام معظم رهبری،اصولی نوین را در تعاملات فرهنگی برای فرهنگی کارهایمان به ارمغان آورد .او که به دلیل مشغله های سنگینش در قم برنامة حمایت از گروه های فرهنگی را در شهر رها کرد و بعد از مدتی که ضعف ،در ارگانهای فرهنگی شهر مشهود شد مورد تهمت همراهان و رفیقان خود واقع شد؛که شاید به خاطر ظنِّ بر مخالفتش با رئوس فرهنگی شهرستان،کنار کشیده!  به او انگ نفاق زدند.سکوت مظلومانه اش نیز او را بیش از پیش محکوم می کرد و اگر رفقایی چون حاج آقا رصاف و دیگران پا در میانی نمی کردند،این نابغه فنون فرهنگی زیر خربارهایی از برچسب و تهمت دفن می شد ولی انگار خدا این را نمی خواست.
استادم هرجا که می رفت و هرجا که می توانست از حقوق همشهریانی که سالها پیش همشهری بودن با آنها را به قصد قم وداع گفته بود دفاع می کرد و چه رایزنی هایی که با سردار احمدیان در مورد جذب امکانات فرهنگی برای شهرمان نداشت-کاش یک قطره از عرق هایی که برای خدا در این راه می ریخت نصیب من می شد. 


عشقی که سراپای وجودش را می سوزاند آخر ،کاری افتاد، و ستون بدنش را به تعداد فقراتی که برای خدا رنج دیده بود،به زیر بار درد و تیغ جراح کشاند.
اگر او هنوز زنده بود این حرفها را نمی زدم و لی اگر او خود در عالم ما زندگان  مرا منع بر چنین گفتنی،هم می کرد،محال بود که وظیفه ام را فراموش کنم و حرف مولایم علی رازمین بگذارم....

«هرکس مرا علمی بیاموزد مرا تا ابد بنده خویش ساخته است»