کاروان در اوج عزت حرکت می کند پیش قراولان در تاخت و تازند و حسین ،سالار سپاه!

هر که بخواسته ،آمده است؛ و آنانکه عقب مانده اند با شتاب در حال آمدن .

کاروان در کربلا منزل می کند!

حسین خیمه ها را تو در تو می چیند و عباس عمود خیمه اش را به زمین می کوبد!

صدای تیز شدن شمشیر ها از خیمه ای به گوش می رسد و انگار زینب کبری بی قرار است.

عباس با وقار به گرد حسین می چرخد و مدام وصایای پدرش علی در جلوی دیده گانش در حال گذر است.

حسین سینه اش ستبر ؛و «لایوم کیومک» ِ فاطمه را فراموش نمی کند.

حرِ که از نامردی اهل کوفه خبر دارد بالاخره از سپاهی که مملو از مسلمانان و انصار و رزمندگان اسلام است جدا می شود و به اردوگاه حسین می رسد.

10 روز از ذی الحجه گذشته و انگار همه چیز دروغ می شود!!

دروغ است! حسین را نکشته اند!!

لا اقل مگوئید که چنین کشته اند!!

که گفته علی ابن حسین«علی اکبر» با بدنی قطعه قطعه به دیدار جدش رسول الله رفته؟! دروغ است!

مگر می شود مسلمانان خود با دست خود پاره های تن پیامبر خود را تکه تکه کنند؟دروغ است!!

مسلمان، غیرت دارد!

مسلمان،یهودی نیست!

این چه عزایی است که بر پا داشته اید؟مگر چه شده!؟

باور نمی کنم!دروغ می گویید!......امام من!.....حسین من!.....سرم درد می کند...چشمم سوزش دارد...آب ...آب!

دروغگوه ها! کام به دهان گیرید!چه می گویید ،مگر می شود شیر بچه علی! همان که از فرط قدرت و بصیرت ، علی می ترسید بد خواهان او را ببینند و زخم چشمی اورا آزرده کند!چه می گویید!عباس مقطوع الیدین باشد و زمین هنوز به گردش خود ادامه دهد؟!آه که اگر مولایم سجاد نبود زمین متلاشی می شد!

شرم دارم که بر بدن،سر حس کنم!شرم دارم!

خدایا تو بگو که دروغ است!تو انکارش کن!

چطور قلم به چنین دروغی هنوز پا برجاست؟!

برادر... برادر جان... کمرم شکست!!

آی دشمنان !بدانید...! کربلا یک بار بود و گذشت !

کربلا تکرار ندارد!!