حکومت حق(3)
بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ امتی به ارتقاء و ترقی نمی رسد مگر آنکه ضعیف در مقابل قوی بایستند و حق خود را بدون هیچ لکنت زبانی مطالبه کند.
اسطوره حکموت امام علی (علیه السلام)
حکومت حق (3)
دوم* مکتب قدرت و مکتب ضعف
در یونان سخنورانی بودند که با تکیه برقدرت کلامی خویش ، عامل فعل و انفعالاتی در جهان اطرافشان شدند.چنان باطل را جلوه می دادند که اذهان عام وخاص آن باطل را عین حقانیت و گاهی حق را چنان چرکین می کردند که تمایز آن از باطل نشدنی بود. این گروه که سوفسطائیان بودند ،چنان به باطل رنگ حقانیت می زدند که کم کم خود نیز دچار یک شیزوفرنی شدند، تا آنجا که مدعای نبودن حق در خارج و نسبی گرایی را مطرح کردند و از جمله ثمرات این تفکر، اصالت بخشیدن به خود و قدرت کلامیشان بود، این گونه که اگر حقی هم باشد آن حق همان کلام و نظر ماست و بس . پس افراد مجهز به قدرت حق،سزاوار سیادت و انسان های ضعیف، محکوم به شکستند.
کم کم این نظریه با به عرصه آمدن فیلسوفانی چون ارسطو وافلاطون، رنگ خود را از دست داد. و حتی در برحه ای از زمان با تبیین نظریه ضعف توسط مسیحیون، کاملاً منسوخ گشت .
مسیحیت تحریف شده ،نظریه ضعف را چنین تبیین کرد که:
« اگر کسی به طرف راست صورت شما یک سیلی نواخت،شما در ازا طرف چپ صورتتان را پیش بیاورید.»
به بیانی این موضوع ریشه نظریه ای است که اروپائیان در مورد تجاوز جنسی مطرح می کنند که حتی به صورت یک دکترین و اساس نامه برای آنها در آمده است که اگر قدرت ردّ تجاوز را نداشتید می توانید از آن لذت ببرید!
در سالیانی پس از حکومت کلیسا و مسیحیتِ تحریف شده، یک رنسانس فرهنگی در کنار رنسانس عظیم اروپا بوجود آمد و آن مقابله بنیادین با دینی بود که آنها را از ترقی وپیشرفتن دور می کرد.طلایه داران این نظریه با استفاده از اصل تنازع بقای داروین یا همان داروینیسم پایه ای را برای ایجاد تفکرات خویش ساختند به این ترتیب که تنها، نسل قدرتمند، حق حکم رانی در جهان را دارد و کسی که ضعیف است باید برده و ابزار دست قدرتمندان باشد و حتی کسانی چون نیچه کار را به جایی رساندند که نسل ضعیف را نسبت به امر بقا ،غیر محق می دانستند و تنها قدرتمندان را محق حیات می دیدند.
انسان کامل و یا به قول این گروه:"سوپر من" همان انسان قدرتمند است.
اولین بار ماکیاول به عنوان نظریه پرداز و فیلسوفی ایتالیایی،موضوع «حق زور» را در امور سیاسی مطرح کرد و بعدها امثال نیچه و بیکن این امر را در بسیاری از امور حکومتی و اجتماعی تعمیم دادند.
نمود اجتماعی این نظریه در قشر تحصیل کرده ویا مواجه با امر تحصیل بسیبار مشهود است.کافی است علت شرکت در کنکور را از یک عده پشت کنکوری معمولی پرسید تا اکثر قریب به اتفاق مخاطبانتان ورود به دانشگاه و تحصل را برای کسب موقعیت شغلی معرفی کنند که این خود امر خطر ناک و هشدار دهنده ای در مورد پدیده ی(قتل قداست در علم) است.
سر آخر این پست بیایید با هم با یک تقابل نرم در برابر دین آشنا شویم؛نظریه ای که مارکس و نیچه بر سر موضوعیت دین دارند!
مارکس و نیچه هر دو دین را عامل عقب ماندگی حرکت قوای جهان هستی، به سمت انسان کامل می دانند چرا که مولفه اخلاق اجتماعی در دین، مردم را به رعایت حقوق همنوعانشان دعوت و از ریشه کن شدن نسل ضعیف در جامعه جلوگیری می کند.با این تفاوت که مارکس دین را سنتز و دستآورد قدرتمندان برای کنترل و سرکوب ضعیفان می داند ولی نیچه دین را فریب و فتنة نسل ضعیف برای تضعیف قدرتمندان جامعه به شمار می آورد!!
ما کازرونی ها به تاب میگیم "هِیلون"