همان روز

پانزده روز پیش، کسی را در همین نقطه به قتل رساندند. 1 ابرهایی سیاه، دیوانه‌وار به این سوی و آن سوی می‌روند.
چه کسی مقام شریف ابراهیم را از کنار دیوار کعبه فاصله داده است؟ و چه داستانهایی داشته‌ای ای سنگ سیاه!
آرام و پر صلابت است، در چشمانش یقینی از جنس حق موج می‌زند، به دیوار تکیه می‌کند:2
هاااای اهل العالم! انا المهدی...
گویی دیوارهای بیت عتیق به لرزه در آمده‌اند. امروز، مطابق همان روزی است که جدش حسین(علیه السلام) را در کربلا سر بریده اند؛3 سیاه سیرتانی‌اند از جنس جهنم؛ محاصره‌اش کرده‌اند....
نه! نباید آن حادثه باز تکرار شود... نفس‌هایشان در سینه حبس است، نیم نگاهی به هم می‌کنند، آری! همه آمده‌اند...
به فدای آن لبخند که به خدایش مطمئن است و به سیصد و سیزده بازوی دین، مقتدر! 4 بیهوده نیست! همه سردار دین‌اند...
مکه را در چشم به هم زدنی تصرف می‌کنند و اولین سنگ بنای حکومتی جهانی در کنار اولین بنای پرستش، بر مبنای اسلام گذارده می‌شود.
این روز همان روزی است که مولایم باقر(علیه السلام) از سختی و مشقت این روز خبر داده بود. 5 امروز روز تحقق حکومت حق است.
چند روز می‌گذرد و همچنان مکه در تصرف او است. شمار لشکریان به ده هزار نفر رسیده و بانگ رحیل به سمت کوفه بلند است.6
لشکریان به سمت شمال در حرکتند؛ به بَیداء می‌رسند. قلوبی از جنس فولاد، آب دیده‌تر می‌شوند. اینجا همان سرزمینی است که قبل از ظهور، شماری از لشکریانِ سفیانیِ خبیث، به زمین فرو رفته‌اند.7 چیزی جز سنگ و خاک و باد نیست.
و های ای مدینه...!آری شهر پیش روی، مدینه است و بیش از چند ساعت به آن فاصله نمانده است.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَیُّهاالَّرسوُل...السَّلام عَلَیکُم یا اَهلَ بَیتِ النُّبُوّة... السَّلامُ عَلَیکِ یا فاطِمَة.
چه‌ها می‌گذرد در این مدینه و امان از این مدینه...
چه کارهایی که در مدینه با اهل گذشته‌اش ندارند و چه زخم‌هایی که تازه نمی‌شود.
مسیر شمال شرق به اهواز می‌رسد و بصره نیز پس از آن در مسیر است.8
لشکریان باز، قراری می‌یابند و منزلی در کوفه بر می‌گزینند. چهار مسجد که بنایشان بر تقوا نبود باید خراب شود.9
مرکز دولت کوفه است! محل صدور احکام و فتاوای مولا در مسجد جامع است و محل نگهداری بیت المال و تقسیم غنائم، مسجد سهله و محل خلوت کردن و اعتکاف ایشان، تپه‌های سفید نجف است.10
نیک به یاد دارم که مولایم صادق(علیه السلام) به مفضل چنین اخباری را داده بود و نیز فرموده بودندکه �به خدا سوگند مؤمنی باقی نمی‌ماند جز آنکه در کوفه یا اطرافش منزل گزیند�.11
روز جمعه آن هفته، اولین نماز جمعه واجب قرن در کوفه برگزار می‌شود و به دلیل کم بود جا برای خیل مؤمنین، امام فرمان ساخت مسجدی عظیم در ضلع غربی کوفه و نزدیک ِ نجف را صادر می‌کنند.12 مسجدی عظیم که هر ضلع آن هزار در دارد13 و آرام آرام، کوس جنگ نواخته می‌شود...
اخبار جانفشانیِ یاران پیشاپیش سپاه، بعضی ازسرزمینها را بدون جنگ تسلیم می‌کند.
مردم در اکثر نقاط جهان، علیه حاکمانشان قیام کرده و در صددند که قدرت سیاسی کشورهاشان را تسلیم مولا نمایند.14
تاریخ، خیل به ظاهر مسلمانانی را نشان می‌دهد که در امتحانات الهی مردود شده و از احکام روشن دین و مفاهیم قطعی آن سرپیچی کرده‌اند؛ و اکنون هم، باز در عراق و دیگر مناطق مسلمان نشین، با شورش‌هایی مسلحانه و زد و خوردهایی شدید روبرو هستیم.15
آن ابلهان چنان از ضمانت‌های خداوند برای پیروزی آن فرمانده بزرگ در غفلت‌اند، که گمان می‌برند، می‌توانند بر او و سپاه قوی پنجه‌اش، چیره شوند.
از دمشق خبر‌های مسرت بخشی رسیده است.
بزرگ فرماندهی، از فرماندهان سپاه مولا نزول اجلال کرده‌اند؛ آری در سمت شرقی دمشق، کنار مناره‌ای سفید، دست بر بال‌های فرشتگان، در حالی که گویی از سر مبارکشان قطرات آب می‌چکد بر زمین نزول می‌کنند؛ هم او که در کتابش از آمدن احمد خبر داده بود، اکنون به دیدار فرزندی رشید از نسل احمد آمده است.16
مسیح، از فرمانده خود، امر بر جهاد علیه دجال می‌گیرد و قطعاً او را از بین می‌برد. خوردن خوک را حرام اعلام می‌کند و صلیب را می‌شکند.
مسیحیان فوج فوج مسلمان می‌شوند.17
ایام می‌گذرد... تابوت آدم،عصای موسی، انجیل و تورات و زبور، همه نزد مردی از تبار محمد حاضرند و مهدی(عجل الله تعالی فرج الشریف)، حکومت را آغاز می‌کند.18
یارانش همه جمعند؛ همانها که حاکمان خداوند بر روی زمین هستند19؛ آنان عهدِ روز اول، در کنار خانه خدا را فراموش نکرده‌اند.20
آن حضرت، اموری را که بر عموم مسلمانان واجب نیست، بر خود و برآنها واجب می‌گرداند:
در برابر سیم و زر سر فرود نیاورند، حریر و خز نپوشند، جامه‌های خشن به تن کنند و خاک را متکای خود نمایند، نان جو بخورند و به کم قناعت کنند تا مبادا از یاد فقیران غافل شوند.21
لباس آن حضرت، زِبر و خشن و غذایش جویی است که نیکو آرد نشده است22... . ایشان در قضاوت چون داوود نبی و سلیمان، با تکیه بر علمِ بر حقایق، حکم می‌رانند.23
بنا بر طرحهایی که در دولت جهانی امام ریخته شده، چنان زمین پر نعمت شده است که حتی فاصله عراق تا شام که در گذشته بیابانی لم یزرع بیش نبود، همه به باغات و زمین‌های کشاورزی تبدیل شده و با این وصف اوضاع زمین‌های حاصل خیزِ قبل از ظهور کاملاً مشخص است. 24
انواع خوراکی‌ها و میوه‌ها با بهایی ارزان بلکه رایگان، در اختیار مردم قرار می‌گیرد.25 مردم از نظر مالی بی‌نیاز شده‌اند، چنانکه هیچ کس زکات و صدقه‌ای را قبول نمی‌کند.26
امام مهدی(عجل الله تعالی فرج الشریف) مال‌هایی را به رایگان، در اختیار مردم قرار داده‌اند که هر کسی به هر اندازه‌ای مایل است، بردارد؛ اما کسی از آن اموال استقبال نمی‌کند.27
علت این ازدیاد و رفاه، طرح‌هایی است که در دولت مهدوی تدبیر شده‌اند و از طرفی واحد بودن حکومت در جهان، موجب برقراری امنیت شده است.28
ایشان گفته اند که دولت جهانی پس از رحلتشان باقی می‌ماند و تا پایان عمر بشر یا نزدیک به آن، ادامه خواهد یافت.
طاقتم بیش از این یاری ام نمی‌کند؛
مرا ببخشید و به حال خویش رهایم سازید و بگذارید از این به بعد را به چشمان خودتان بسپارم.

پي‌نوشت‌ها:

1. الارشاد، ص339.
2. الغیبة نعمانی، ص150.
3. کمال الدین و تمام النعمة(نسخه خطی).
4. بحارالانوار،ج13،ص179 به بعد.
5. الغیبة نعمانی،ص152.
6. الفصول المهمة فی معرفة الائمة ،ص321.
7. الغیبة نعمانی،ص149.
8. نقشه آموزشی اقدامات اصلاحی امام مهدی(عجل الله تعالی فرج الشریف)، تنظیم: یحیی صالح‌نیا.
9. الارشاد، ص343.
10. بحار‌الانوار،ج13، ص197.
11. همان.
12. الغیبة طوسی، ص341.
13. همان.
14. الغیبة نعمانی، ص122 و123.
15. الارشاد، ص343.
16. صحیح مسلم،ج1،ص93.
17. صحیح مسلم،ج1،ص197.
18. الغیبة نعمانی، ص124و125.
19. بحارالانوار،ج13،ص184.
20. منتخب الاثر فی الامام ثانی العشرص468.
21. همان، ص139.
22. همان.
23. وسائل الشیعة،ج3،ص435.
24. بحار الانوار،ج13،ص182.
25. صحیح مسلم،ج4،ص254.
26. الارشاد،ص342.
27. ینابیع المودة،ص517 و الحاوی للفتاوی،ج2،ص124.
28. الارشاد، ص341.

نویسنده عباس دادوند منتظر شده در نشریه امان ،شماره 29 ،فروردین و اردیبهشت 1390

رادیو فراموج-دوم

به نام خدا

ای آنکه صدای شادی رحمتت گوش فلک را کر می کند/ ای آنکه رحمتت همه را شامل می شود/ ای آنکه وجود، از نگاه تو قوام یافته است/ ای زیباترین امید/ به عشق تو آغاز می کنم

سلام به لب‌های‌ خندون/سلام به وجود پاک شما شنونده های شاد و سرحال/مفتخریم که با یکی دیگه از برنامه های توپ فراموج/ این هفته هم مهمون خونه های گرم و با محبت شما هستیم/

سلام بر سحر خیزان ساعت 11 صبح/ و سلام بر وجود نازنین اون دسته از آدم هایی که تا ساعت 11  شش-هفت ساعت از روز شون گذشته و حسابی سرحالن/سلام بر نان و پنیر و مربا و کره/سلام بر دل شاد شما

گویند که در زمان هایی مثل همین روز ها در سرزمین هایی خیلی خیلی خیلی ،خیلی/ جوانکانی زندگی می‌کردند که بسیار به درس علاقه داشتندی/ از همان دوران بچگی فقط درس می خواندند و حتی عرضه انجام یه کار ساده هم نداشتندی/این جوانکان شنیده بودند که اگر درس بخوانندی در آینده شغلی خیلی خیلی خوبی بهشان میدهندی/ آنها هی درس می خواندند و هی درس می خواندند تا آنکه با غولی به اسم کنکوریل مواجه می شدند/ این غول که در دامنه های قله دانشگاه زندگی می کرد خیلی حیوان حیوانی بود/ او سالها قدمت داشت و عمرا قصد رفتن و یا بازنشستگی و یا اصلا تغییر کاربری و تغییر عملکرد نداشت که نداشت/ این غول بیکار بی عرضه فقط پای این قله می نشستندی و هر جوانکی که دبیرستانش تموم می شد رو خفت می کرد و بدون اینکه به مهارت ها و توانایی ها و علم و اطلاعات جوانک ها توجهی داشته باشد با یک مشت سوال عجیب و غریب که هر غلطش نمره ای منفی داشت پدر از روزگار این جوانک ها به در می آورد/این غول نامسلمان اصلا کار نداشت که پسر کی هستی و یا اینکه چند پول داری/ فقط چندتا سوال می پرسید و همه را چپل چلاق می کرد و می رفت/وانگهی بعضی ها را هم راه می داد تا به قله دانشگاه برسند/ ونا گفته نماند که امسال نه اینکه کنکوریل، بدبخت ضعیف و پیر شده باشد ها، نه! بلکه مسئولین آمدند قله دانشگاه را صاف کردند و به جاش یه دو جین زمین فوتبال و غیره ساختند به همین دلیل کنکوریل دیگه خیلی کاری از دستش برنمی آید/ به هر حال هر جوانکی که از دست این غول بی شاخ و دم جان سالم به در بردندی اون قدر دوباره درس می خونه و می خونه  و میره و میره و میره تا به قله برسه و بعد که به قله رسید یهو با یه پرتگاهی به نام بیکاری رو برو می شه/ و جوانکان سیاه بخت مجبورن خودشون رو بندازن پایین/ در این بین یَک فرشتگانی یهو پیدا می شدندی و بعضی از اون‌هایی که باباشون کله گنده می باشد و یا پول خیلی خوبی دارند رو سوا می کردندی و نجات میدند و دستشان را به یک کاری بند می کنند/و اما بقیه جوانکان را خداوند بیامرزاد/
گویند که یکی از این جوانکان لیسانس گرفته و سقوط کرده/ یک روز به یک باغ وحش مراجعت نموده و از مسئول باغ وحش کاری را مسئلت کرد/ مسئول باغ وحش هم به اون پیشنهاد داد که اون لباس میمون رو بپوش و برو تو فقس و واسه مردم جفتک وارو بزن/اون هم همی کرد و یک روز که خیلی جو گیر شده بودندی رفت بالا و رفت بالا که یهو از اون ور افتاد تو قفس شیرها و دست گذاشت به داد و بیداد که مرا نجات دهید/ یهو ممد سیبیل همدانشگاهی قدیمی اش که فوق می خواند سر از پوست شیر در آورد که هوی! چه کار می کنی بازار ما رو کساد نکن!

 شیر دمپایی خورده

رادیو فراموج-اول

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدا/ به نام اون خدایی که خالق همه‌ی خنده‌های شاد و زیبا است

الهی ترمز اون قطارِ لحظه هایی که چیزی جز شادی و لبخند براتون حمل می کنه پاره بشه و سرِپیچ/
 چپه بشه تو درّه فراموشی/
الهی سوزن مسلسل خنده هاتون گیر کنه و رگبارش هر چی غم و غصه است رو براتون از بین ببره/
الهی که همیشه خنده هاتون از ته دل باشه و جمع گرم خانوادتون تو این صبح بهاری جمع جمع باشه

و اما توصیه رادیویی امروز

آورده اند که اگر کسی شاخ آهوی بیابان را با ناخن انگشت کوچیکه پلنگ و کمی موی گربه‌ی سیاه و گرد بابا غوری سه چشمِ کور شده/وسوخته پنبه‌ی الکلی آمپولِ هزار و دویستِ جاری خواهر شوهرش را با کمی آبِ جوی سرِ کوچه‌یِ مادر شوهرش اینا قاطی کنه و کمی فضله عقاب پرطلایی و اگر نشد کلاغ پر‌حنایی را با شوره‌ی کولر یک سال مانده‌ی خونه همسایه بغلیِ اصغر آقا اینا/به هم بزنه و روزی سه بار دور سرش بچرخونه  و بخوره و بعد هفت بار/ بپره بالا –بپره پایین/ اگر زنده ماند که هیچ/ ولی اگر زنده نماند صد در صد تضمین می کنیم/ که از چشم خورن، به دور خواهد بود

امید که همیشه خندان و زنده دل باشید

زبان گشا

زبون گش

طرز تهیه زبان‌گُش

 زبان‌گش یکی از شیرینی‌های سنتی کازرون است که به زبان محلی آن را زَبُوگُش می گویند و به صورت پودر تهیه می‌شود. زبان‌گُش در زمان‌های خاصی مثل  عید فطر و شب 21 ماه رمضان، برای افطار روزه داران تهیه نموده و خیرات می‌کنند.

مواد لازم:آرد- شکر- روغن- دارچین

طرز تهیه: ابتدا آرد را تفت داده  و بعد روغن را اضافه می کنیم تا آرد در روغن سرخ شود و سپس دارچین ساییده را به آن افزوده و هم می زنیم تا نسوزد بعد شکر را به آن اضافه می کنیم و هم می زنیم آنگاه ظرف را از روی اجاق برداشته و محتوای آن را مجددا به هم می‌زنیم بعد از اینکه سرد شد زبان گش آماده است. باخیرات زبان گش در اعتقاد مردم کازرون امید است که ثواب این عمل خیر عاملی باشد تا عزیز از دست رفته خانواده زبانش در پاسخ به فرشتگان در شب اول قبر بسته نماند.

نوشته از خانوم سیاح پور؛خالم

پی نوشت:

********
در اینکه فرهنگ مردمان کازرون چه قدر عمیق و ریشه داره هیچ شک نیست واینکه برای این شیرینی ساده محلی چه فلسفه زیبایی رو خلق کنند هم از هنر های این خاکه.

مکتب

من میخوام برم مکتب

مادر بزرگم حدود 80 سال پیش بهانه میگره که می خوات بره مکتب.

پدر: آخه کدوم دختری  تو کازرون رفته مکتب که تو می خوای بری!!!

مادر بزرگم دختر اول خونواده بود و واسه مشتی ماشاالله خیلی خاطرش عزیزبود !

پدر: این دختر هم منو  هم ننش رو دیوونه کرده! پسرا تا آخر عمر نمی فهمن مکتب چیه!  اون وقت این دختر باید من رو دوونه بکنه که می خوام برم مکتب.. اصلا باید یه جور دیگه برخورد کنم!!! امروز که رفتم خونه درستش می کنم!!

مشتی ماشالله دره مغازه ارسی دوزیش رو می بنده و روونه خونه می شه؛ حسابی توپش پر بوده و غرقه در افکار!

بوی آب گوشت تمام محله رو ورداشته بود...مادر سفره نهار رو انداخت ... آب گوشت واسه اون زمان خییییییلی غذا بود!

مشتی ماشالله یواشکی  اوضاع خانم گلی رو از مادرش جویا شد...

اوه اوه...ذله شدم ماشالله! تو رو خدا یه کاری بکن این دختره اعصابم رو خورد کرده به خدا.... و مشتی مجدادا جدی تر می شود!!!

خانوم گلی! خانوم گلی!

دختر اول بودن هم اقتداری داره!!

مادر بزرگم  آروم و با وقار و با قیافه ای جدی از اتاقی که طبقه بالای خانه بود میاد پایین!

جونم بابا!

مشتی ماشالله ازترس اینکه دختره عزیز- دردونش نکنه خیلی ناراحت بشه و  زندگی رو تو چشمش سیاه کنه با قیافه ای جدی ولی محتاط گفت ... مکتب ...بی مکتب!

در عوض مادر بزرگم  داغ می کنه و بلند میشه می ره طبقه بالا...آب گوشت رو که بی خیال شده بود هیچ، از اعصاب خوردی داشت دندوناش رو به هم ساووند ... سفره تو حیاط پهن بود و تقریبا خوشمزگی آب گوشت حواس همه رو از  دختره جسور خانواده پرت کرده بود... مادر بزرگم رفته بود پشته بوم و داشت هی حرص می خورد..

چق...تیکه چوب کوچک کنار پاش رو با خشم شکوند...تند تند نفس می کشید...می خواست داغ دلش رو سره یکی خال کنه...
بوی آب گوشت گربه چاق محله رو کشونده بود رو پشت بودم خونه... فرصته خوبی بود...دختره با وقار و عصبانی  خونه، مثه فنر از جاش بلند شد و مثه کسی که بخوات پنارتی جام جهانی رو بزنه دور خیز کرد...گربه بخت برگشته که مست بویه لذیذ آب گوشت بود، حواسش فقط به سفره بود و اصلا حساب نمی کرد که تو دله ظهر یکی دقیقا پشت سرش باشه!! تو یه چشم به هم زدن موهای گربه سیخ بود و بد بخت با قیافه ای وحشت زده و بی خبر از همه جا وسط زمین و آسمان جیغ کشان پیش چشم  بهت زده اهل منزل توی سینی تیلیت افتاد و بعد مثه نیسانی که توی گل گیر کرده باشه تمام مخلفات ظرف غذا رو رویه صورت اهل خونه ریخت و بعدش هم طبق عادت تمام گربه های ترسیده تویه تلیت جیش کرد و سر آخر به هر زور و زحمتی که بود خودش رو از بین چنگ و دندان گشنه اهالی منزل که غصبناک گربه رو نگاه می کردن در رفت...

مارد بزرگ ما، دو سه روزی تو اتاقش حبس کشید ولی بالاخره مکتب رفت و تا آخر عمر، مدرس قرآن زنان محله بود.

خجالت

الآن همون وقتی که قلم خسته از همه کارهای روزانه به گوشه ای لم می ده و فقط صدای تق تق صورتش رویه یه کاغذ سفید و  شیشه ای  ذهن هر سی پی یو و رمی و به هم میریزه... وقتی که درد دردمندی مردم عرق شرم رویه پیشونی بیقراره  بیقراریهامون می شونه. وقتی بی دردی، یکی رو فیلسوف می کنه و درد، یکی رو مجبور به فلسفیدن می کنه....وقتی هوای دنیایه مشوش آدم ها زبون رو به فریاد می کشونه... مهم فراموش نکردن درد آدم ها است ظاهرا مهم سیر نبودن و فراموش نکردن گشنه هاست ولی نه مهم اینه که واسه خدا مهم بشی ...

گندمک عید

وقتی که بوی عید می آید یادم به خانه ات می افتد مامان...یاده اون لحظه هایه رویایی و پر احساس... یاد اون بهار پر بهار...یاد اون سفره آبی  وآن سفره صورتی و خردلیت که انگار هنوز هم در بعد از ظهر های خیالم ..وقتی که خوابی، با پایه برهنه، آرام و مرموز در حیاط می روم و گندمهای پوست کنده وجوشانده ای که برای گندمک شب عید گذاشته ای خشک شود را دزدکی می خورم...وای که چه کیفی میداد...مامان شاید سالی شده باشد که برایت توشه ای نفرستاده باشم...به یاد نماز های شبت، کنارحاله کوچکه خانه و به یاد آن مفاتیح کوچک و قطورت...هیچ جیز شکافنده تر از رعده کلمات قرآن نیست.... بسم الله الرحمن الرحیم....

صف مرگبار

استادکارش آموختن است

 اینکه دهان شاگرد را با نمره ببنیدیم هنر نیست!!

 اینکه ذهن متفکر شاگرد را تنها به جرم اینکه سوال دارد و تنها به بهانه اینکه ما نمی دانیم و نمی توانیم به سوالاتشان پاسخ بگوییم نمی شود مشوش کرد. چرا سوال را پاک می کنید.

یارانه و کوپن کالا هر دو از یک مقوله اند...های استادها مهمترین وظیفه شما آموختن است نه نمره دادن.آموختن فرهنگ اسلامی وظیفه مهم ما است! آهای مسئولید محترم یادتان باشد که شما استادان این مردمید! شما در حکومت دین!  قبل از ملاء بطن به ملاء عقل مسئولید، بدانید  که بعد از 30 سال  پا در رکاب بودن دین، باز  ملاء عقل را به بهانه گرفتن فرصت برای تقویت  عقل و تدبیر خود به ملاء بطن  فروختید!! مردم تشنه احترامند  نه گشنه برنج و مرغ!!!!

دو  نوع آدم هستند که سوال نمی کنند!! یا اینکه تمام سوالاتش را جواب داده باشند یا اینکه سوالاتش را پاک کرده باشند! آهای استادان محترم پرت کردن حواس مردم و راه انداختن صف های مرگ بار  توزیع سبد،هنر نیست!!!!شمارا به خدا بعد از این همه سال پیشرفت، باز صف های نفت و کالا به راه نیندازید و این همه انرژی و وقت مردم را به باد سیاست های بچه گانه خویش نگیرید.

الله من

کوچک نکنید! بزرگ باشید  و بزرگ تر شوید....

خداوند اگر خیر بنده اش را بخواهد با او راه های سعادت را مرور می کند سوی اوج گرفتن راهنماییش می کند و اگر نخواهد کسی را نجات دهد همین بس که سکوت کند...امان از سکوتت خدای من... امان از سکوتت.... وقتی آرام شانه های ضعیفم را نوازش می دادی کجا بودند پادشاهان عالم که ببینند چه قدر قدرتمندم...آسمان، آبیش را از رحمتت وام دار است و چشم های زارِ عاشق، سرخیش را از سیبِ عاشق کش باغ لطفت رنگ گرفته است...اله من تا یادت در سینه ام می تپد خون، ذوق طواف در وجودم دارد واگر نباشی....همه جا ساکت است...سکوتت دهشتناک ترین تصور عالم است مباد که بی مبالاتی هایم را به پای عداوتم بگذاری....الها! خوب می دانی که چه قدر عاشقت شده ام.... دیوانه ترینم در آرزویِ نمی از وصال....آرزوی من! بی یادت ناامیدی بر دلم سایه دارد، باش تا بمانم...باش...صدای شَرپ شرپ آب در جوی سرسبز وجود کوه به یاد تو می اندازدم ای همه آبرو! ای تمام عشق!....چشم هایم منتظرند تا رحمت بیکرانت را در بهشت بی پایان زیارت کنند و همین تک امید مرا زنده نگاه داشته است....

سر پوز کجاست؟

سرِ پوزکجاست؟چرا باید سرِ پوزمان  را بخوریم؟ آیا سرِ پوز نام  قله ایاست؟ سر ِپوز چه قدر اهمیت دارد؟  چه کار کنیم که سرِ پوز نخوریم یا بخوریم یا بخورند و نخوریم؟ بنا به تحقیقات مستند سازمان های تربیتی- پلیسی ،سرِ پوز از مهمترین عوامل دخیل در  وقوع جرم و یا در  پیش گیری از آن است. شاید سر پوز مثل سر گذر باشد... یا شاید از قبیل سر کوه و پشت کوه و سر درخت و ...!!نمی دونم ولی سر پوز خیلی چیز خوبیه تو کله پاچه ای ها هم سر پوز یا همان بنا گوش را تومنی  چند هزار، میفروشن !! سر پوز چرا و به چه علت باید زده شود؟ آیا ما سر پوز نخورده ایم!؟ سر پوز خورده چه فرقی با توسر خورده دارد؟ کسانی که سر پوزشان نخورده است چطور آدم‌هایی هستند؟ آیا آنها می توانند در دست شویی رفتن خوب عمل کنند؟آیا وقتی با مشکلی روبرو می شوند خود را زرد می کنند یا قهوه ای؟آیا آنها کسانی هستند که اگر دمای هوا از 18 درجه رو به بالا یا پایین تجاوز کند، رو به بالا و پایین تمام مسئولین  را با فحش های بسیار بد می شویند و سپس با آن باقی مانده از آبرویشان لواشک درست می‌کنند؟آیا پول دار ها سر پوز نخورده اند؟ آیا کسی که قدرت خرید ندارد و برای عدم پرداخت پول زور  چانه میزنند و مثل ماهی توی  قلاب تقلا می کنندو با کسانی  اعم از همراه اول و دوم و سوم و اداره فقیر و بی چاره برق و تمام مسئولین بی نوایی که تنها به دلیل عدم توانایی جسمی از پرادو  و جنسیس  استفاده می کنند، چانه می زندو خود را جر می دهد و در نهایت با کمال نا توانی پول را از جیب سوراخ خود به دخل آنها واریز می نمایند، سر پوز نخورده اند؟آیا کسانی که با اسم ورسم پدرشان گره های کور را بینا می کنند و مردم مرده را زنده می گردانند و باز می کشند و باز زنده می گردانند و باز شاید نه، که حتما باید بکشند ؛ معجزه گرانی  سر پوز نخورده اند؟! آیا اینکه بتوان روزی سر پوزشان  زد شرعی است ؟ قطعا آبروی مومن محترم است! اینها مومنند و هرچند که کمی فاسق و فاجر ودزد و قاچاقچی و سبب خفیه قتل و خونخوار هستندولی باز هم مومنن! و آبروی مومن اوجب واجبات است!و اینکه مردم بدانند چه کسی یا چه کسانی عامل بدبختی های  مالی و فرهنگیشان هستند اصلا مهم نیست وباز باید آبروی  مومنانی که کمر به نابودی فرهنگ اسلامی بسته اند محفوظ بماند! چرا باز می گویم مومن مومن است والسلام! 

بگذریم! 

 ارث کسانی که سرپوز نخوده اند چه چیز هایی است؟خون مردم؟! پول مردم؟! و یا اصلا خود مردم؟!
آیا کسانی که با جلافت تمام با کارگران رفیق می شوند و به آنها کمک می کنند و شخصیت خود را حفظ نمی نمایند، سر پوز نخورده اند؟آیا کسی که فقیر  را حقیر می دانند سر پوز نخورده است؟ و آیا همه را از خود بهتر فرض کردن  و احترام به آنها موجب سر پوز نخورگی دیگران می شود؟

برای اینکه فرزندانمان سر پوز نخورده نباشند چه کار باید کرد؟ اصلا چرا باید سر پوز آن زبان بسته‌ها زد/آخه مگه خود شما پوز ندارید؟خوبه یکی بزنه سر پوزتان؟ آیا پدر های شما با کمربند پوز شما را صاف می نمودند؟ وآیا راست  است که فرزنددان عصر تکنو، پوز پدر هاشان را به حساب می گذارند؟

آیا اعتماد والدین به فرزندان موجب سر پوز نخورگی آنها می شود؟آیا احترام به حقوق دیگرام و داشتن روابط گرم و صمیمی با هم نوعان مورد  اعتماد نوعی سر پوز خوردگی است؟آیا وقتی کسی قصد دعوا با شما را دارد و با هزار تا فحش و بد و بیراه شخصیت شمارا لگد مال می کند وشما با وجود قدرت جواب نمی دهید، سر پوز خورده اید؟آیا آنهایی که شلوار هاشان به دلیل نوعی فقر عمومی فاق های بسیار کوتاه دارد سر پوز خورده اند؟و آیا کسی که دوست غیر همجنس ندارد بی ادب و عقب مانده است؟ آیا جرأت گرفتن حق در عین احترام و منطق سر پوز نخوردگی است؟هر چه باشد سر پوز، سر پوز است و اگر ما سرُ  پوزمان را حفظ کنیم قطعا فرزندان ما هم سر پوز خورده خواهند شد.

 

موسیقی-1

نوع موسیقی ای که با عنوان موسیقی کوچه بازاری در سطح جامعه با آن روبرو هستیم با یک سیر تحول رو بروست!
برای تحلیل یک نوع از موسیقی باید چند مولفه را بررسی نمود:

 ۱. متن موسیقی: عنصر متن یکی از تعیین کننده ترین مولفه هایی است که موسیقی می تواند با اتکا بر آن به شکل مستقیم مفاهیمی را منتقل کند نوع متون انتخابی در موسیقی متن جامعه جوانان امروز(متولدین دهه 60 و 70) حکایتی از حسرت و شکستِ نداشتن است در حالی که متون جامعه جوانان دهه30 و 40 حکایت گر امید به رسیدن و داشتن است. گذار  فرهنگ ازدواج و وصال به دوران  جنگِ دو فرهنگ حیای قومی-دینی و بی حیایی جامعه بدون  مرز عامل اصلی این تغییر ادبیاتی است.در فرایند تقابل دو فرهنگ حیای قومی-دینی و بی حیایی جامعه بدون  دیوار،زور آزمایی این دو فرهنگ  با توجه به مولفه‌های حمایت کننده از حیای قومی- دینی همچون حکومت ، والدین متولد30و40 و مراکز مذهبی  از یک سو و کشش فطری در جهت حمایت از بی حیایی جامعه بدون دیوار ،  در حالت تعادل قدرت قرار گرفته است. پس نوعی حسرت از رسیدن به آمال قلبی جوان شهوت زده امروز در بسیاری از متون موسیقیایی دیده می شود.- البته باید توجه داشت این حالت چراغ زرد  رسیدن به یک نوع پروتستانتانیسم اسلامی است چرا که جنبه های آرامش بخش و موافق با فطرت دین مانع از مخالفت صد در صد انسان دو پا با این نعمت الهی می‌شود و حتی اگر دئیسم نیز به وجود بیاید همان طور که این فرقه رشد زیادی در غرب ندارد در ایران هم نخواهد داشت ولی پروتستانتانیسم ادامه خواهد داشت.جریان پروتستانتانیسم  توسط 8 سال حکومت اصلاح طلبان در ایران حمایت شد و به دلیل ملائمت آن با تمایلات انسانی در حال رشد است الا آنکه حکومتی دیگر مانع از پیش روی چنین فرهنگی شود.فطرت انسان چنان که با آرامش و آسانی ملائمت دارد پس با نوعی مسامحه عرفانی با قانون و فلسفه همراه است و این علت رشد و موفقیت این فرهنگ در جامعه انسانی است و در مقابل سختی قبول قانون و فلسفه توسط فطرت انسانی سختی کار را برای طرفداران قانون مشخص می کند.-

فرهنگ جامعه برای متولدین دهه 30-40 چون سکس را تنها در محیط خانواده منحصر می دانست پس تمام متون موسیقیایی به محیط خانواده  محدود می شد.- وجه مشترکی که بین این دو دسته موسیقی وجود دارد، تأمین نوعی لذت است که البته این نوع لذت را  نمی توان کاملا تعریف نمود اما همین اندازه می توان گفت که این لذت،  لذتی است بین لذت جنسی و خلسه فکری؛ نوعی رهایی از مشکلات و پیوستن به علایق وآمال های شخص که با توجه به این مطلب( علایق وآمال ها)، نوع موسیقی برای هر شخص تغییر می کند و حتی قرائت  قرآن و انواع مداحی ها نیز با چنین دیگاهی نسبت  به موسیقی، به دایره موسیقی وارد می شوند.-اما متولدین 60 و 70 سکس را بیشتر از آنکه در خانواده مشروع بدانند در محیط هایی آزاد و بدون حصر و مرز صحیح وقانونی می شُمرند.عامل تأثیرگذار بر طرز تفکر  این دو نسل را می توان بررسی نمود که از آن جمله به اختصار رسانه و پیشرفت لیبرالیسم اقتصادی را می توان نام برد.

(این مطلب نظر قطعی و نهایی من نیست و تنها برای هم نظری با رفقا برای رسیدن به یک نظر صحیح گذاشته شده-چاکر هر چی دغدغه منده)

علیرضا حسنیان

وقتی یه استاد خاموش میشه، دل تمام شاگردهاش گر می گیره و نابود میشه...استاد نازنین من جناب آقای علیرضا حسنیان روز معلم، بعد از چند سال تحمل رنج بستر، به دیدار دوست رفت.اون قدر دلم گر گرفته که نمی تونم قلم رو روی این صفحه شیشه ای بکشم ببخشید تنها و تنها: انا لله وانا الیه راجعون

نتیجه یک گردش

نیروگاه نام منطقه ای از شهر قم است آب و هوایش بد نیست کمی ساحلی، کمی هم بیابانی روز هایش مرغ های مهاجر و شب ها کباب هایی سوخته...چرا این اسم! اینجا به کالاهای کمتر از 1000 تومان نایلن تعلق نمی گیرد، اینجا شهری است از آدم هایی یک رنگ و شاید متفاوت، فقر وکفر از قدیم  با  هم آشنا بوده اند، اینجا به جای شب نشینی در خانه هایی بزرگ و ویلایی، جوی ها محفل جوانان اند، جوی دیوار ندارد و همه می بینند که چه ها می شود اما...آنجایی که دیوارهایی بلند جلوی چشم ظاهر بین مسئولین را میگیرد و آن طرف دیوار.... .

وقتی خط راه آهن شهر قم را به دونیم تقسیم کرد....شاید هیچ نمیدانستند که فرهنگ ها چگونه با هم متفاوت می شوند...اینجا اجناس ارزانترند...اینجا مغازه ها کرایه های سرسام آور ندارند تا اجناس گرانتر از انصاف فروخته شوند...اینجا کودکان هنوز تیله بازی میکنند...اینجا شاید 20 سال جوانتر از امروز قم است...زنان سبزی هاشان را با هم پاک می کنند و مردان چهره هاشان سوخته کار است...اگر قدرت پول نزد آنانی بود که حرصِ افزودن نداشتند فرهنگ این ور پل و آن ور پل هیچ تفاوتی نداشت...پول رفاه می آورد و رفاه تبدیل به تجمل می شود و تجمل بی حساب رشد می کند...بی حساب!شهرداری ها آن قدر بودجه می گیرند که مردمشان مالیات میدهند و اگر مردم کم مالیات دهند شهردی مسئول فرهنگ فقر مردم نیست...پارک های بازی روی آسفالت بنا میشوند و کودک چهارساله او صورتش 17 بخیه میخورد...آسفالت ارزانترین تاتمی موجود است و مردم فقیرند...چشم هاشان گرسنه کتشلوار جناب مسئول است و اگر خودرویی لوکس راه گم کرده باشد چشم ها از حدقه بیرون می پرد اینجا ارزش انسان به پول است همه جا ارزش انسان به پول است.

و اما جوان... جوان هامان در یک نِتوورک بسیار متمرکز و بزرگ مشترکند همه جوانان قم لباسهاشان یکی است...کُپی...پِیست!

تنوع لباس ها زیاد است ولی همه از یک نوع اند.پسر های امروز، برخلاف پسرهای دیروزِ سه لباسه؛ چهار لباس دارند...حتما دیده اید شلوارهای جینِ رنگ برده و شاید کتان که کتان برای پسر های سنگین تر مد است و فاستونی که بسیار کمیاب است یا بسیار بسیار بیکلاس است یا بسیار بسیار رسمی و های‌کلاس! کفش هایی سبک و بسیار ساده مانند آنکه روی یک تخته لاستیک را یک رویه ای پارچه دوخته باشند (اکثرا با برندِ نیکی) و یا کفش های اسپرت و کفش های ساده مردانه که البته امروز قیمت هاشان همه را سر به هوا کرده باز یا بسیار بی کلاس اند یا بسیار های کلاس... تک پوش ها زمستانه و تابستانه هم که همه به یک ضخامتند اما از اعجاب روزگار در تابستان خنک میدارند و زمستان گرم می کنند. و اما یک جزء جدید از لباس های جوانان یک شکل و جهانی امروز شورت است.مارک آن بسیار مهم و نشانه کلاس است و حتما همه باید با خم شدن ما  و بالا آمدمن تک پوش و نمایان شدن مارک، آن را ببینند تا کلاس ما ثابت شود...دیروز این افتخار، افتخار نبود!!اما وقتی رسانه زیبایی های جنسی را زیبایی های استاندارد معرفی میکند، وقتی رسانه کار تصویر سازی را به جای مغز بر عهده می گیرد و فطرت راحت پسند انسان، به جای متونی که انسان را وادار به تصویر سازی می کند،تصاویر آماده را بپسندد که چون ذاتا راحت طلب است قطعا هم می پسندد. پس زنده باد رسانه و زنده باد آنچه او می پسندد....شاید با شخصیت کاملا پردازش شده جاستین بیبر آشنا باشید و یا شاید سلنا گومز را به عنوان یک شخصیت امروزی دیده باشید.امروز پسندِ رسانه، تغییر فرهنگ جنسی، از  مرد بودن و زن بودن به دختر و پسر بودن است. دختر بودن و پسر بودن باید تا 100 سالگی هم ادامه یابد...و البته این کار دور از فطرتِ راحت طلب انسانی هم نیست. تشکیل خانواده و پذیرفتن نقشهایی چون شوهر بودن و پدر و بودن و زن بودن و مادر بودن بسیار سخت تر از دختر بودن و پسر بودن است. این کار برای مال اندوز و قدرت‌خواهان  امروز، منافع زیادی دارد و البت که تا این لحظه یک پروژه موفق جهانی است. و اگر تور جهانی کنسرت های بیبر سر از ایران هم در می آورد این پروژه مثل سایر جهان بسیار سریعتر از امروز پیشرفت کرده بود.پس خدا رحمت پدر مسئولین فرهنگی این مملکت را که هر چند در ریشه، کاری برای فرهنگ این مردم نمیکنند، لا اقل به سرعت این سقوط هم کمک نمی کنند. 

خوشی

همیشه داشتن دو لذت داره:

  1. لذت داشتن
  2. لذت استفاده کردن

لذت داشتن توجه می خواد مثه کُنده درخت که واسه آتیش گرفتن، جیگگر آدم رو خون می کنه ولی وقتی راه افتاد تا آخر عمر پیش می ره وتموم بشو نیست... و تبدیل بردار نیست...

 لذت استفاده کردن دقیقا برعکس،خیلی زود و پر حرارت راه میفته ولی زود تموم می شه، بزرگترين و بهترين داشته ها عادي مي شن و ديگه هيچ لذتي ندارن. همیشه تا وقتی با همیم قدر هم رو نمی دونیم...چرا خیلی از داداشهای عالم با هم صمیمی نیستند...چرا رابطه ها رنگشون می‌پره...وقتي از با هم بودن لذت استفاده كردن رو ببريم، و لذت داشتن ها فراموش بشه...خود داشتن يه عالمه داراييه هر داشته اي كه نبايد مصرف بشه!داشتن ها هميشه مهم بودن...اما كاش چيز هايي غيرِ پول هم برامون ارزش داشتن رو داشتند...لذت داشتن يه دوچرخه، با عشق و انسانيت هم معنا است و لذت استفاده از  بهترين خودرو هاي عالم كه بدون عشق در اختيارمون هستند هيچ لذتي به آدم نمي‌ده.

دليل اينكه بيشتر آدماي فقير خوشن هم همينه كه نداشتن، فرصت فكر كردن به داشته هاشون رو از اونها نگرفته....قوطي‌خالي پلاستيكي پنير رو شست.. آب توش ريخت وگذاشتش توي يخدون يخچال....چندساعت بعد همون ظرف پلاستيكي پنير رو از يخدون برداشت و يخش رو توي كلمن گذاشت...ديشب شير مخلوط اشپزخونه چكه مي كرد خودش واشر اون رو عوض كرده بود...شير آب سرد رو توي كلمن باز كرد.... چه لذتي داشت آن آب خنك....

ليوان كريستالش رو زير يخساز يخچال گذاشت دوتا قطعه يخ مربعي شكل آماده با فشار تكمه درون ليوا ن افتادند آب رو از مخزن استيريل تصفيه كننده، توي ليوان ريخت....آب رو سر كشيد...بايد امروز چك دوم يخچال پاس بشه...رفت و نيافت... و باز نمی‌دونست لذت زندگی کجا است.... 

دردِ...دل

سلام

من یه آدمم که با دیروز های خودم خیلی فاصله ندارم من شاید خیلی آدم نباشم ولی خوب بودن های آدم های خوب رو حس می کنم من فرزند امروز91.12.20 متولدی در  همین ساعت ام فرهنگی به گذشته هزار ویک شب دارم من از پل نو شدن گذشتم و امروز فراتر از  نو هستم امروز رنگ مورد علاقه ام بنفشه و  بهترین صدا رو جیغ میدونم!(جیغِ بنفش).

تو آدم های پر دغدغه اطرفم زندگی یه پایه کم داره اونا می خوان که مثه همون محمدی که آدم رو واسه آدم بودنش دوست داشت آدم ها رو آدم کنن و بعد دوستشون داشته باشن! و شاید هم فقط آدم ها رو دوست دارن و کاری به آدم شدنشون ندارن! خاک تو دهن اون کسایی که لباس دین به تن دارن و به جای خوبی ها را خواستن فقط آدم های خوب رو می خوان چیزی که هیچ وقت بهش نمیرسن! بعضی از ما خوبی ها رو صبح تا صبح فقط توی آیینه خونمون می بینیم و بس! و بعضی خوب بودن رو تو تعاریف خوب دیگرون از خودمون می بینیم! من رو خیلی ببخشید که با اینکه این ادبیات رو اصلا قبول ندارم اما باز دارم از اون استفاده می کنم!(انتقاد بیراهکار)

 نه اینکه پلورالیسم(خود تفسیری) عرفی و دینی و... رو قبول داشته باشم ولی خب به آدم های اطرفم مهر دارم و اصلا حاضر نیستم به خاطر علایقمون رابطم رو باهاشون بهم بزنم!مرز تعریف عقاید برای بعضی از بد سلیقه های  ما خیلی وسیعه،مثلا اینکه اگر من تو لحن صحبتم جسور باشم دلیل کفر مه! یا اینکه اگر یه تیشرت زرد بپوشم نشون از بی دینیمه! یا اینکه اگر تو نوشته هام به جای اصطلاحات عجیب و غریب و ناآشنا از همون کلمات خودمون استفاده کنم نشون از بی سوادیمه! امروز روز مقاله های کیلوییه و کلفته!بی چاره فیاض!!

یا اینکه گوش بودن نشون از ترس و بی عرضگیه! و مرد زیر زبونش پنهونه!

من همون آدم 500 هزار ساله ام که تو این همه سال هیچ کدوم از عادت های بدم رو فراموش نکردم! این همه عمر همش مجموعه ای از دایره های کنار همدگه است که شاید می شد یه خط صاف  بزرگ و نا تموم باشه!

خوب تئوری تا با زبون بیان نشه نمیتونه کامل بشه! و حرف زدن ها هم باید به روز باشه! وقتی که نوع زندگی آدم ها ساندویچی می شه! پس آیات سوره هامون باید بوی مکه بده!(سوره های مکی به دلیل لجاجت کفار به صورت چند کلمه ای و آهنگین و جذاب  و با لحن تند نازل شده).

امروز برای بیان قانون و حدود نمیشه از کتب هزار صفحه ایِ پر ورق استفاده کرد و زنده باد وبلاگ و وبلاگ نویسی.

اگر امروز پرونده موسیقی رو واسه  ملت لوله کنیم! خودمونیم، ملت راه فطرتش رو میره! و دین با فطرت مغایرت نداره که والله نداره!پنبه ها در عمق سوراخ های گوش خوش جای گرفته اند!!

اینکه آدم محدود در افکار یک شخص بشه یعنی مرگ! حالا این شخص هرکی می خواد باشه!البته واسه اینکه دشمنای دوست نمای دین من رو تکفیر نکنن باید یاد آور بشم که اسلام اون قدر بزرگ و کریم هست که محدود شدن نشناسه! البته اگر اون طور تفسیرش کنی که هست! و من اومدم تو این کنج حجره تا شاید بتونم خوب تفسیرش کنم! امید وارم شردوست های احمق گرینبانگیر هیچ کدومتون نشه و سلامت باشید دوستای خوب و فهمیده خودم. 

شلغم...میوه بهشت!

شلغم بهترین میوه بهشته! نه اینکه جدیدا میوه شده باشه ها! اصلا شلغم ازهمون اول میوه بوده! اصلا کی گفته شلغم ریشه است؟

توبهشت یه مشت خل و چل دور هم جمع شدن و اون قدر خل و چلن که شاید به خل و چلی خوشون هم ادامه بدن!یه مشت ابلهِ به تمام معنا که شباهت بسیار بسیار زیادی به شلغم دارن!

تو بهشت بهترین میوه شلغمه! شلغم یه نوع بسیار پیشرفته ای از یه سلاح جنگیه که در دعوا های خیابانی و کوچه ای و پس کوچه ای و کنار کوچه ای و خونه ای و فرا خونه ای و فرو خونه ای و غیره بسیار بسیار کارایی داره! و شلغمیت بالاترین مقام موجود در دنیا است! اصلا اگه این میوه نبود هیچ نعمتی هم نبود که نبود!شلغم بودن رمز رسیدن به بالاتررین مراتب بهشته! اونم نه هر بهشتی بلکه جنة المأوا!!

شلغم های له شده دوای درد آدم های بی درده!شلغم قوی ترین واکسیناسیون، برای رفع هر گونه مرضه!

تو گُرگجامعه امروز اگه مثه یه شلغم واسّادی  تا دیگرون بهت فحش و ناسزا بدن و حقشون رو با یه پُرس کتک حسابی کف دسشون نذاشتی خیلی بی عرضه ای!

اگه آشغال های تو پیادهرو رو جمع کنی و جلو چشم های خیره مردم تو سطل آشغال بندازی واقعا که شلغمی!

اگه تو حاضر نباشی رو عقیدت پابذاری و عیب های یه مدیر پر مدعا رو واسش تبدیل به حسنات کنی یه ابله به تمام معنایی!اگه به خاطر اینکه از کار اخراجت نکنن حاضر نباشی دروغ بگی و اخراجت کنن،دیگه شلغم تر از تو رو نمیشه فرض کرد!

و اگه به خاطر اینکه بهت دختر بدن نتونی چار تا دروغ ساده رو دست و پا کنی و راستش رو بگی صد رحمت به گور پدر یه گونی شلغم!

آدم باید ریشه داشته باشه!و شلغم ریشه دار ترین میوه دنیا است!شلغم خود خود ریشه است!

امروز کنار خیابون

امروز کنار خیابون...نون وایی خیلی شلوغ نبود...دوستم رفت تو نونوایی...من هم تو ماشین نشسته بودم...اون ور خیابون یه زوج جوون منتظر تاکسی بودند...مرد یه پا نداشت و با عصا ایستاده بود...با هم صحبت می کردن...مرد زنش رو مورد خطاب فحش قرار داد.. شنیدم...از اون صحنه و اون حرف رنگم پرید... خانم روش رو از مرد برگردوند ...قیافه اش آویزون شد.. کم کم داشت رو به گریه می رفت... وای خدای من ...تحمل این صحنه از هزار بار مردن هم سخت تر بود...اون زن به جز مردش کسی دیگه ای رو نداشت...مرد زنش رو مورد خطاب فحش قرار داده بود...کاش هیچ کسی شاهد این صحنه نبود... کاش مرد می دونست که زن بعد از خدا تنها اون رو داره... کاش مرد می دونست که حزف زن رو با تندی نباید پاسخ گفت...کاش مرد یک جو غیرت داشت و تو خیابون ...

دو رو

مصرف گرایی

 صفحه دو رو داره!کاغذ و مقوا هم دو رو داره! دیوار و در هم دو رو داره!جلد کتابا هم دو رو دارن! بعضی از چیز ها چند تا رو دارن! وبنده حقیر هم خیلی رو  دارم!
یه مدتیه ذهنم تو یه موضوعی، به شدت قفل کرده! وسکه دو رو داره!
نمک چیز خوبیه! از این هم که نمکی مغزم به مقوله های جامعه می پردازه خوشحالم!بـــــــله سکه دو رو داره!
قطعا حرف مرد یکیه! ولی حرف مرد یکیه! به عقیده من جامعه اصلا مرد نیست!
روزگار جوونیه بابا و مامان من خونواده ها هفته ای شاید یک بار پلو می خوردن،و سفره ها فستیوال تَلیط..تَلیت...تیلیط...تَرید..و غیره بود. لمریک، ماست،کلجوش،او داغک و بسیاری مغلمه هایی از آب و نان...
کهنه شو...کهنه شور...کهنه شوی و ... هم یکی از لوازم لاینفک خونه بود و تا بچه ها 2 سالشون می شد فقط 7-8 تا تیکه پارچه پنبه ای بود که جور اضافات و  افاضات اون گوگوری ها رو متحمل می‌شد حالا چی می شدکه یه پارچه ممافظ(پسر خالم وقتی کوچیک بود می گفت!) یا محافظ مانع اذیت شدنشون می شد خدا می دونه...بـــــــله بالاخره بزرگ شدیم.. بد هم بزرگ نشدیم... اصلا بین اون بچه هایی که تو ماه 50-60هزار تومن مای بَبی پر می کنن و بین ما که تو عمر مون یه بار هم این پدیده قرن رو درک نکردیم چه فرقیه؟ اصلا ما خیلی هم بهتریم...فییییس! تا اونجایی هم که من یادمه واسه مامان ها خیلی راحت نبود ولی خیییییییییییلی هم وحشتناک نبود(امید وارم نسبت به این کلام سیاسی، آزادیِ بعد از کلام داشته باشم والبته از همین جا از همه عزیزان گران پایه و ارزون پایه اعم از اناث محترمه و ذُکُورِ اناثْ ذلیلِ عزیز،  تشکرات ویژه نموده برائت خود را از هر کلامی که به مزاجشون خوش نمی آید اعلام می دارم ...خدا رو شکر می گوییم که فعلا مجردیم! و می توانیم از این فِس تِزها بدیم!زنده باد مای بَبی)!

قابلمه های مامانم خیلی با کلاس نبود ولی خیلی دوسشون داشتم آخه خوشمزه ترین غذاها با ساده ترین مواد توش پخته می شد و  اگه قابلمه های چدنی بوق تومنی به مامانم می دادن هیچ اعتباری نبود که اون غذا ها ازش بیرون بیاد آخه ما به جز غذا، درس سادگی و قناعت هم می خوردیم... در عجبم که ما همون بچه هایی هستیم که تو اون خونه ها و پای همون سفره ها بزرگ شدیم؟ چی شد که همون مامانا هم امروز تو ظرف ساده نمی تونن غذا بپزن؟چه قدر طعم غذا ها بوی شنسل میده!

یادتون نره سکه دو رو داره!و البته جلوی موج هم نمی شه وایساد!

می دونم که حرف من هم دو رو داره! امروز روز برگشت به ساده زیستیه! امروز روزیه که کم کم باید جوراب های سوراخ، دوخته بشن! امروز دیگه روز تعویض ماهانه گوشی های موبایل نیست!درسته که سخته ولی...

وقتی وارد سطح دو حوزه شدم بهم گفتن آزاد خوندن خیلی آزادی داره ولی می دونستم که آدم بیقانونی نیستم یعنی اگه بیقانون باشم خیلی بی قانون میشم! پس برنامم رو تحت موسسه تخصصی فقه و اصول تنظیم کردم!‌ به عبارتی همه انسان های جهان یه جورایی تا زور بالاسرشون نباشه قانون مند نمی شن! نمونش بهتر شدن معضلات ترافیکی کشور!
یه قانون اولیه تو زندگی وجود داره که به اندازه شکمت بخور! ولی وای به روزی که زیادی غذا اندازه شکممون رو از یادمون ببره! آره من هم قبول دارم که وضع اقتصادیِ گندِ  بی ثباتِ مسخرةِ بی صاحابِ امروز، حال هر گدای سامره ای رو هم به هم میزنه! اما اگه این اتفاقات کثیف رو در جهت زنده کردن و نهادینه کردن فرهنگ تولید و مبارزه با ضدِّ فرهنگِ مصرف گرایی به کار بگیریم قطعا اگه دوباره هفت سال پر آبی بهمون رو بیاره این جور مادیات زده نخواهیم شد.الکلام اینکه عزیزان عزیزتر از جانّ! این تهدید رو می شه فرصت کرد! و شما را خدا را و فرهنگ جامعه را! 

نظم نوین

 

خودمونیم! دنیا بر روی شونه های افکار حمل می شه! خیلی عجیبه!نه؟!

تو این دنیا فکری برنده میشه که کمیت و کیفیت داشته باشه! یعنی هم طرف دارای زیاد تری داشته باشه و هم قاموس داشته باشه!قاموس یعنی عمق!(ها بله بلبه بدانیت ما سواطمون کم نی)

وقتی 14 قرن پیش دینی با اون گرا های معرفتی عمیق ظهور کرد کمتر کسی می دونست که چه آشی واسه دنیا پخته شده!اسلام والبته تمام ادیان تحریف نشده عالم جهانی فکر می کنن!خوب حتما می گید بقیه مکتب‌ها هم همین طورند!سوال:چرا ادیان تحریف نشده عالم با جنگ رابطه خوبی ندارن؟!

یکی از آخر کلاس دستش رو مثل فنر تیر میکنه!ببقچیتا آغو ای حرفت نه درسن!
بله عزیز جان تو درست می گی!جنگ راه اجتناب ناپذیر انسان ها است! باید بیشتر نسبت به آن فکر کرد! درسته که فلفل و آتیشی بودن اصلا خوب نیست اما آیا همیشه سیبزَمَنی بودن هم خوبه؟

بگذریم جهانی شدن مسأله عجیبیه که زاییده 30ثانیه آخر عمرمونه!البته اگه عمرمون 500هزار سال باشه! اقتصاد جهانی و فرهنگ جهانی... ارتباطات جهانی و شرکت های بین المللی...حکومت جهان باید محقق بشه و  با این سرعت سرسام آوری که فن آوری و ارتباطات داره موج سواری بهترین گزینه است.. حالا این شما و این NEW WORLD ORDER شایدهم حکومت جهانی اسلام پیروز شد.

بی ادبی: اگه سوالی ایجاد شد باید به مبانی فلسفه غرب و اسلام مراجعه بشه و البته جهانی شدن

مارمالوکک

  آخه مگه الکیه؟ به خدا اون قدر سخته که مرگ واسه پولدار سخته!اون قده سخته که گناه واسه آدم پاک سخته؟ اون قده سخته که چاه زدن واسه یه استاد دانشگاه سخت باشه و اون قدر سخته که تدریس واسه یه مقنی سخته!! اون قده سخته که منه مجرد تازه به دوران رسیده بی سواد رو هم از ترس خودش بی خواب کرده! به خدا استرسش اون قدر وحشتناکه که خنثی کردن یه بمب قدرتمند زکی که استرس داشته باشه! نه اصلا می دونی مثل چی می مونه؟ مثل این می مونه که دست و پات رو محکم ببندند و  یه مارمولک رو بندازن تو یقت !... مارمولکه هم  ام اون قدر بالا و پایین بپره که غشش کنی... می دونید!خییییییلی خیلی سخته!

اصلا جای دور نرید! همین که پدر و مادری تصمیم می گیرن از لطف خدای کریم یه فرزند داشته باشن...همین که صدای قلب کوچک و معصوم اون موجود پاک و ضعیف رو از گوشی دست گاه های  معاینه می شنون... همین که اولین صدای گریه معصومش  اشک شوق رو تو چشم های پر امید باباش به جریان میندازه... همین که مامان راه رفتن قشنگش رو اولین بار با تمام وجودش  به معاشقه میشینه...همین که خدا به خاطر وجود پاکش اون خونواده رو عزیز عالم میکنه...
به خدا اینی که من می خوام بگم از سخت هم سخت تره
... آهای باباهای گرامی !قبل از ازدواج باید به پسرتون  یاد بدید که نباید سیگار بکشه!!قبل از اینکه حتی بخواید برید خواستگاری باید به بچّتون خوب بودن رو تلقین کنید به خدا اگه کسی پا به دنیا گذاشت ؛ اگه بهترین مربی ها و بهترین متخصص های تربیتی با جون ودل هم براش کار کنن نمی تونن اون رو از این پیچ و خم دنیا سعادتمند سعادتمند رد کنن... مامان عزیز اگه نمی خوای فردا بچت بهت کمتر از گل بگه باید از همین الآن یادش بدی !اسباب تربیت نسل بعد ماهیم! شما رو به خدا اگه دلتون واسه اونا نمی سوزه واسه خودمون، که می خوایم امید هامون رو به اونا ببندیم بسوزه...اگه امروز گناه کردم ... فرزند من هیچ دلیلی واسه گناه نکردن نداره! اصلا نمی خوام با این حرفام کسی رو نصیحت کنم چرا که مال این حرف ها نیستم! اما فقط می خوام یادم باشه که آینده فرزندم آِینده من هم هست اون  مرد معتاد شاید همون فرزند من باشه...آهای بابا ها و مامان هایی که هنوز مجریدید! آره شماکه  هنوز ازدواج هم نکردید! با رفتارهای شخصی و شخصیتی  درست  از همین الآن بچتون رو درست تربیت کنید!

ما هم آمدیم!

 

ماه ها است که قلم را بر این کاغذ شیشه ای نکشیده ام! استاد پولادی عشق و سرزندگی را در این فضای مرده مجازی به من آموختند...اینجا محیطی است برای ارتباط آدم های حقیقی؛ نوعی بازی با حقیقت آدم ها، نوعی دوست داشتن از نوع دون انسانیت؛ اینجا جهانی است که نا خواسته در آن افتاده ایم بهانه‌اش اطلاعات و دیتا بود ولی چون احتمالاتش بینهایت بود پس جهانی فراتر از جهان حقیقی ساخت اینجا جهان صفرها و یک ها محیطی است که باید بدانیم مسخر ما است و نه ماخر او!ارتباطات انسانی از قلب شروع می شود و نه از کیبورد!ارتباطات انسانی میوه مفاهیم انسانی است  مفاهیم که ساختار  ارتباطی نا متوازن امروز سخت با آن سرجنگ دارد...من از اینجای دنیا به شما! آنانی که دل در زندگی دارید افتخار می کنم!شما!آنانی که انتظار بهار پاک  را با پاکی خود پاک نگه میدارید!...زمستانتان خوش  ای همه پاکان!

 

و اما مزاحمت این بار:

حمزه را دوست دارم! شخصیت پاک و زیبایی برایم دارد! خدیجه را چون مادر خود می دانم! ارزویم این است که در این  فرصتچند ساله کاری کنم که به آنها کمی شبیه بشوم...والله که دوست داشتنی اند!نامشان را با عظمت میبرم! کسانی که  محمد عاشقشان بود... و این عاشقی بی دلیل نبود!گاهی شما رنگی را به خاطر اینکه تکوناً و خلقتاً چنین است دوست دارید ولی این دو عظیم؛ به خاطر اعمالشان دوست داشتنی اند...اگر چنین نبودند ما کجا بودیم!خصوصیاتشان را همه می دانیم ولی این بار بیایید با نگاه دیگر به آنها نگاه کنیم.
حمزه پهلوانی بود که با خدمت به خدا خود را جاودان کرد ونامش  مهربانترین عموها را به یاد می آورد... بهترین پشتیبانها را...خدیجه! در مقام تو همین بس که مادری و بس... دوستتان دارم

چه شد که چنین شد؟

 

  دایره را هیچ کسی مضر و مخرب نمی داند و شکل بسیار آرام و آرامش بخش دارد! در این شکل هندسی هیچ بالاتری وجود ندارد و همه در یک طراز واقع شده اند! گنبد نیز شاید به خاطر تشکیل شدن از همین دوایر است که چنان حس خوشی به بیننده می دهد؛  مجموعه ای از دوایر روی هم قرار گرفته که تا اوج پیش می روند و مسیر تعالی را به شکلی نقش می بندند.

و اما، مثلث همان شکل هندسی ای است که بسیاری از مفاهیم  بر آن پیاده می شود مجموعه ای از کنش ها و واکنش ها!!

در قاعده مثلثی از مثلث های اجتماعی دو رأس قرار می گیرد یکی خانواده و دیگر اقتصاد. درون زاویه های این دو رأس دو مفهوم قرار دارد. در زاویه داخلی رأس خانواده، غریزه جنسی و در زاویه داخلی رأس اقتصاد غریزه گرسنگی و این دو رأس در مقاطع مختلف زمان همیشه بر هم عمل کرده اند و روابط انسانی مختلفی را خلق نموده اند. پس رأس دیگر مثلث، ساختار ارتباطی است.

وقتی که اقتصاد وقت بیشتری را از انسان بگیرد خانواده کمرنگ تر می شود و نوعی رهبانیت عقلانی به وجود می آید.
 رهبانیت کلیسا در قرون وسطی، زن را شیطان می دانست و عدم ارتباط با زن را،  گامی از سلوک الی الله!!
 در مقابل این نظر؛ نظر اسلام قرار دارد که به ترویج و تقویت نیروی جنسی در کالبد خانواده اهمیت ویژه ای می دهد!! اسلام اعجاز قرن است!!اعجازی که به فراخور فرستنده آن، چیزی دور از انتظار نیست!
این رهبانیت عقلانی یا همان رهبانیت اقتصادی بلایی است که بر مصیبتش نباید صبر کرد!

مسبب این رهبانیت عقلانی مصرف گرایی است !در جامعه جهانی خانواده ها کم رنگ شده اند چرا که اقتصاد و ارزش های اقتصادی رنگین ترند! امروزه داشتن رفاه نه برای رفاه بلکه برای سوءفرهنگ رفاه است برای چشم و هم چشمی کسانی که درد  بی دری آنها را از پا در آورده!!
بروز تکنولوژی این تن پروری را به بار آورده است و گم کردن هدف از زندگی مخدر مصرف گرایی را به ارمغان آورده!
تفرار از تکنولوژی حماقت است و نتیجه ما از آن بسیار احمقانه تر! سوء مصرف را به هیچ قیمت نباید قبول کرد!!  ‏

اگر با این مسأله نجنگیم باید منتظر بود که به جای ما ماشین هایی بی روح زندگی کنند یا سگ های مینیاتوری جای خانواده را برای ما پر کنند.روابط انسانی نیز  همچنان کم رنگ تر شود و به جای محیط خانواده، کاباره هایی سرتاسر سکس و خشونت جهانمان را فرا بگیرند!
ریشه های مصرف گرایی را باید شناسایی کرد و هر کس به سهم خود آن ها را در زندگی شخصی اش از بین ببرد! والا خواهیم دید که به جای حر کت رو به بالا باید رو به پایین حر کت می کنیم و سر خوش و مست فقط به برتری های اقتصادیمان می بالیم!
آری كَادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْراً (الکافی باب الحسد حدیث 4)ولی این قاعده مثلث تعادل می خواهد تا روابط انسانی، صحیح شکل بگیرد.
دلیل رواج فیلم های پرنوگرافی و علاقه جامعه به شبکه های ماهوارهای  سکس ضعف خانواده در برابر اقتصاد است، به عبارتی آن قدر برای رفاه خانواده جنگیده ایم وپول درآورده ایم، تا آنجا که خود خانواده را نیز فدای این جنگ کردیم! قاعده این مثلث نیازمند تعادل است!

کدام یک وحشی‌تر ترند؟

  جوان های شهرستان شاید چند سالی از جوان های پاتخت قدیمی تراند، هر چند که در یک  زمان  و در یک روز با هم متولد شده اند. سال های کودکیمان را با هم گذراندیم وهمه سوار یک قطار هستیم،توف به تکنولوژی!

ای کاش هیچ وقت این چسب وحشت ناک اختراع نشده بود و ای کاش این همه کاریکاتور زنده در شهرستان های ما نبودند ای کاش این همه کاریکاتور های زنده در پاتخت نبودند؛ با کمال احترام به مقام جوان، تعریف امروزی جوان یعنی کاریکاتور؛ من 23 سال دارم و من هم یک کاریکاتورم.

بدتون نیاد!

هر چی تو این کشور گشتم بیشتر کاریکاتور دیدم! کاریکاتور هایی که باید به حالشان دل سورزاند...باید دل را برایشان آتش زد...اصلا دل خودش آتیش می گیره و نیازی به آتش زدن نیست! گدا های عجیب و غریبی که گاه دست کوچکی دارندگاه پا ندارندو گاه دارند و ای کاش نداشتند...حتما دیدید! خوب خیلی ها شون با این شگرد می تونن دل آدم های سالم دیگه رو به دست بیارن و مویی به رسم غنیمت از جیبشان بکنند! ببخشید که قضیه بیخ دار تر می شه!

تنبان فاق کوتاه اصلا ارزون نیست؟ هم پولش گرونه و هم با هر بار دولا وراست شدن تمام حیثیت خودت و بابات و مامانت و اهت و ایالت رو باید مجدداً ارزیابی کنی که آیا سرجاشون هَ یا نی!

ببخشید که مجبورم یه ذره فارغ از محافظه کاری های  موجود حرف بزنم.دیگه اونی که هست رو که نمیشه پنهون کرد!

سایت رسمی یه روزنامه رو فیلتر می کنن ولی خودش چاپ می شه! والبته شما می تونید در شهرستان های دور دستی مثل کازرون خودمون اون رو با دو سه روزی تأخیر بخرید!

طوری سلام علیکم می گه که به خدا، مو به تن آدم سیخ می شه!ولی تو گوشیش انواع بلوتوث های مهیج و غیر مهیج و یا تو لپتاپش انواع اطلاعات مجاز وغیر مجاز، بدون هیچ هدفی غول می خوره! البته گاهی شلوار لی و کتون هم می پوشه و التبه اون هم دل داره!جرم نیست! جمع بین یکی از پر مسئولیت ترین وجهه های اجتماعی و تیپ جوانِ از همه جا آزادِ امروز!... شاید حرفم رو نپذیرید ولی این کاریکاتوره!و البته به روز بودن و آپدیت بودنه دیگه!و به قول عَموم بوق چه ربطیش به شقیقه!داشتن اطلاعات چیزی و رقصیدن به هر ساز چیز دیگه ای و خدا نکنه آدم با دو ساز بخواد برقصه! بابا یا بی خیال باش و تیپ بی خیالی بزن یا با خیال باش و با تیپت الگوی اسلامی ـ  ملی به جامعه‌ات بده.

خونواده راس و درستی که نداره یه شرکت بزرگ لوازم آرایشی  و لباس و زیور آلات هم که اسپانسر برنامه هاش شده و می گن یه چند باری تغییر جنسیت داشته! به خودش لقب سگ صفت می ده و هزار تا بد و بیراه دیگه که بنده مجاز به بیان نیستم رو به این و اون  می بنده و تا دلتون بخوات هم طرف دار داره  و از این راه به یه میلیاردر به تمام معنا تبدیل شده فکر کنم تازه چهل سالیش شده باشه...متال نمی خونه ولی راک هم نمی خونه... من که خیلی یا بهتر بگم اصلا این موسیقی ها رو نتونستنم گوش بدم چون هر وقت خواستم گوش بدم اعصابم به هم ریخته! خیلی قریقاتیه!شاید هم من این طور فکر می کنم! بالاخره خیلی از هم سن و سال های من و البته بزرگتر از من و کوچکتر تر از من؛ دوست دارن هم مسلمون باشن و هم آنتی کرست!... به روز باشن!
50 سال پیش دغدغه جوان 20 ساله پاتختی ومرکز استونی و البته تا 10 سال پیش دغدغه جوون شهرستونی این بود که چه قدر پول داری؟ می شه باهاش زن گرفت؟

امروز هم داف یعنی دوران جوانی!پول یعنی عامل رسیدن به داف و دزدی هم برای جوون فقیره راه رسیدن به پول!

   

چه کسی وحشی تر است!؟

  شاید حرف هایم هیچ ربطی به نرخ بی ثبات ارز نداشته باشد و همچنین هیچ ربطی هم به فرهنگ غنی جدید الحدوث جوانان کوی  وبرزن هم ندارد و همچنان هیچ ربطی به نظام فکریِ مدیرانِ لایقِ عزیزِ مهربانِ دلسوزِ کار مردم راه بندازِ  نون به نرخ روز نخورِ حلال خورِ اختلاس نکنِ درد کشیده یِ دودِ چراغ خورده یِ متُخصصِ  با فرهنگ!!!! نداره... حرف های من به تریچ قبای هیچ بنی بشری بر نمیخوره...حرف من حرف کهنه ایست که فقط داستان سرایان بذله گو تفنناً به آن پرداخته اند...حرف من حرفی نیست که گوش کسی را درد بیاورد و یا قلبی را مجروح کند...حرف من داستانی بیش نیست...

درد ما درد بی سوادی نیست اصلا سوادی نیست و دردی نیست...
تا دیروز نخ و سوزن به دست داشتیم و سوراخ های این جامعه مندرس را وصله می زدیم و امروز آن  قدر وصله داریم که لباسی نیست!!

فلسفه مبنای هر عملی است و خدایی نیست!وگناهی نیست که خدایی نیست!!اصلا خدای من و تو کیست که خدای جوان ها وجود داشته باشد؟
 اصلا فلسفه غرب و حکمت ملا صدرا  چه ربطی به شقیقه دارد؟چه کسی باید این را بداند! و فردای من در من است و من بی تفاوت از من عبور کرده ام!! گذشته ام را گذشته می دانم و نمی دانم چه کسی برتر است؟ گاهی ادکلن 500هزار تومانی می خرم و گاهی شلوار جین می پوشم. بیخیال! شلوار جین قدیمی است، شلوار جینی پاره، مدلش نو تر است...خدایا تو کجایی!!؟ زن!!!شوهر!!! آهای دنیا!نگو که همین طور بوده ای!! باور ندارم که عوض شدنت اساسی نیست!!

 گاهی وقت ها املیسم را دوست دارم!!اگر چه کهنه است ولی آبی لاجوردی و انحنای سقفش مرا آرام می کند...آرامش چه قدر خوب است...
1. موسیقی را حرام می دانند و چه بیرحمند آنهایی که مرا مجنون می خوانند...آری موسیقی را تجربه کرده ام!  نه حرفه ای، و لی زیاد گوش داده ام!
 

خود را مقایسه می کنم:

موسیقی مرا می‌رقصانْد گاهی پر شور و گاهی بی حال و تنها مرا بی خیال می کرد، بی‌خیال از خود، بی‌خیال از مشکلی به اسم آینده!!

موسیقی چیست، نمی دانم!
 موسیقی مرا از خود بی خود می کرد و فضایی مجازی را به مغزم هدیه می‌کرد! فضایی که مال خودم بود!
مادرم می گفت صدای تلوزیون را کم کن سرم رفت!! و چه حکیمانه است که شاید سر من هم رفت!!
مغز این ابر پردازنده، گاهی با اردة من پردازش می کند و گاهی بی ارده ام!! خواب که می روم دیگر مغزم مال من نیست و آنچه می بینم راخود  نخواسته‌ام!چه بسا که گاهی خواسته ام و ندیده‌ام!! گوش درگاهی برای وردی هایی است بر مغز من! پس مغز ورودی های این درگاه را باید پردازش کند!؟ هر چه بیشتر پردازش کند خسته تر می شود وچون شنیدن ارده ویژه‌ای  نمی خواهد پس آن قدر می شنوم و آن قدر پردازش می کند تاشاید  نابود شود!!اصلا در مورد نظریه خود کشی اعضا چیزی شنیده اید آنجا که کسی که سردی کرده میلش به سردی زیاد تر می شود و یا برعکس آیا فرزند دچار یرقانتان هیچ دمار از روزگارتان برای کمی پفک در آورده است!! طفلکی دست خودش نیست!!وقتی عضوی در معرض نابودی قرار بگیرد بدن خودکشی آن را دستور می دهد!! و این حس قطعا باید کنترل شود!!!
آری گوش ندادن آرامشی است که همه می خواهیم! و این آرامش شاید حکمت حرمت است!!و اگر مرجع تقلید من موسیقی غیر غناو حتی خوانندگی زن بدون غناو مفسده را نیز مجاز می داند ولی من به آن آرامش بیشتر نیازمندم چرا که این همه داده را مغزم باید پردازش کند!و بیکار نیستم!

2.خود ارضایی حرام را حرام دانسته اند و نه از روی ندانستن لذت آن و نه از آدم نبودن! و هیچ بالغی نیست که لذت جنسی را نخواهد!!پس چرا حرام است!!
قدرت شهوت  برای ازدواج و ادامه نسل است! مثلا لذت غذا خوردن برای ادامه حیات و تجدید انرژی است و چه بد بود که آدم از غذا خوردن لذت نمی‌برد! مثل ماشین که هیچ حسی نسبت به بنزین داشتن یا نداشتن ندارد و اگر آمپرش خراب باشد بد حالی از صاحبش می گیرد!!
خیلی ساده است ولی اگر کسی عادت بر خود ارضایی کرد؛ دیگر معتادی است که دست از موادْ کشیدن برای کابوس است ! و آیا حس جنسی دلیلی جز ابقای نسل دارد؟؟
وقتی  به سادگی این آتش را می شود خاموش کرد، چه کسی پیدا می شود که بار سهمگین اداره منزل و قمار تربیت فرزند را متحمل شود !! خود ارضایی نیاز به همسر ندارد!! همجنس بازی خیلی راحت تر است!! چرا تحصیلات امروز عامل بزرگی برای بالا رفتن سن ازدواج است؟
چه چیز تحصیل می شود که انسانیت و محبت جای خود را به مدرک وپول تحویل داده‌اند؟کاش در کنار فوق لیسانس ها و  دکترا ها کمی هم انسانیت تدریس می شد!


ادامه دارد

قحطی2

 

راه تمامی نداشت...شب ها و روزها را به سختی گذراندند و بالاخره به بوشهر رسیدند
در بوشهر مثل کازرون کشاورزی به طور کامل از بین رفته است ولی دریا هنوز سخاوتمند است...
برادر 8 ساله ماشالله در حمام عمومی مشغول شد و به تین توی آن حمام پرداخت تین تو همان کسی بود که آتش درست می کرد و مسئول گرم کردن  آب حمام بود...ماشالله  و برادر 6ساله اش هم شاگرد یک کفاش شدند...شب که می شد دوبرادر و یک خواهر کنار کوچه های خاکی و کثیف شهر به خواب میرفتند و برادر 8 ساله ماشالله مجبور بود برای گرم نگه داشتن آب حمام در همان محل برافروختن آتش بخوابد و مراقب آتش باشد...با آن همه سختی ولی او تنها کودکی بود که هنوز سرد و گرم روزگار را زیا نچشیده بود...دود اتاقک اتش را گرفته بود...صبح زود صاحب حمام متوجه سردی آب شد و با عصبانیت به سمت اتاقک رفت...برادر 8 ساله ماشالله گوشه اتاقک آرام خوابیده بود... روز ها گذشت و غم از دست دادن برادر 8ساله نیز ماشالله نوجوان را شکسته تر کرده بود...دریا چه قدر تو بزرگی...خجالت کشیدن دریا از سینه کوچک ماشالله دیدنی بود و خواهر و برادر ماشالله جز او تکیه گاهی نداشتند...روز ها  باز می گذشتند و تنها خدا بود که یاریشان می کرد...کم کم ماشالله توانسته بود اتاقکی کرایه کند و دیگر سرمای شب تمام شد...ماشالله قصد دیار را داشت... وسایل کفاشی اش را برداشت خواهرش که حالا 11 سالی داشت سوار الاغ شد و برادر رشیدش دلگرمی اش بود...راه این بار آسان آسان طی می شد...جنگل های کنار یا همان کنار دانی ها صفای بی حدی داشت شاید  اوایل پاییز بود و این همیشه سبز قامت زنده دل پر از شکوفه شده بود وبا عطر دلفریبش مشام بچه ها نوازش می‌داد...دیوار های شهر نمایان شده بودند و کشاورزی باز رونق خود را از سر گرفته بود...همه جا عوض شده بود و تنها قبر پدر و مادر بود که آشنا می‌زد...سالها گذشت و ماشالله و برادرش تاجران کفش شدند...ماشالله به یاد غریبی و بی کسی آن سالها همیشه به فرا رسیدگی می کرد و هنوز هم که نوز است بعضی از مردم پدرم را با نام  پدر بزرگ مادریش می شناسند..."خدا بیامرزه میش ماشالله" .
بازاری بود و حساب گر ولی سواد نوشتن نداشت پدر من که نوه دختری میش ماشالله می شد کار حساب کتاب دفتری پدر بزرگ را به عهده داشت...یک روز به او گفته بود: هدایت! هوشت خا کو! فقط ده یَک می کش رو جنسا!وا ای بیشتر بکشی خودت که نورچیشمی، ننت که دخترمن، وا بوات که دومادمن همتو باید او دنیوی جواب گو باشین!

خدا همه گذشتگان رو بیامرزه

قحطی

قحطی بیداد کرده بود و دیگر جایی برای ماندن نبود...دیگر ملخ فروش ها ملخی هم برای فروش نداشتند و پدر مرده بود...مادر نفس های آخرش را در هیایوی بی صدای اشک های کودکان طی کرد و بی کسی سینه کودکان را چون کوه می فشرد...
چشمان ماشاله سو سو میزد و تحمل گریه های خواهر و برادر های کوچکش را نداشت او فقط ۱۰-۱۲ بهار را بیشتر تجربه نکرده بود...مشک آب را بر داشت..خواهر کوچکتر را به بغل گرفت و دست برادر ۶ساله اش را  نیز گرفت؛ برادر دیگرش که تازه ۸ ساله می شد به دنبالش روانه شد... چه عظمتی داری ای کوه...
مسافت خانه تا کاسکان یک روز به طول انجامید...شب و سردی و صدای گرگ؛ خواهرش را به گریه انداخته بود و ماشالله تنها و بی کس مسئول سلامتی بچه ها بود...چه زجری...چه تحملی...
صبح زود راه را پیدا کرد و به آرامی کوه بدان بزرگی را تا نیمه رفت. بچه ها خیلی خسته شده بودند و دیگر نای راه رفتن نداشتند. خواهرش گرسنه بود...همه گرسنه بودند ولی تنها خواهر سه ساله اش بی تابی می کرد... در این سه روز همه برادرها  مرد شده بودند و تنها خواهر سه ساله شان بهانه مادر را می گرفت.

کمی آن طرف تر ماشاله زیر نور ماه لانه مورچه ای را دید...رفت و مقداری از دانه های خاردار و سفت کنار آن را برداشت شاید یک دو مشت بیشتر نبود؛ سر مشک را باز کرد و آنها را داخل مشک ریخت...ساعتی بعد شامی نه چندان نرم و دلچسب و تنها به قصد حیات محیا بود... اشک های ماشالله زیر نور ماه دل برادرها  را می لرزاند و خواهرش به سختی روی سنگ ها به خواب رفته بود...ادامه دارد

توضیح اینکه این آقا ماشالله پدر مادر پدرمه و این داستان هم واقعیه
خیلی چاکریم دادوند

مردان قبیله ما

 

در قبیله ما مردان نان زِ بازوان خویش  می خورند! نه آنکه زورگیری می کنند ها!نه! مردان ما با عرق نان می خورند! و خیابان ۲۲ بهمن و ۲۲ خرداد و ۲۲ شهریور و ۲۲ فروردین و غیره پر است از خیرینی که دلشان به حال فقیران می سوزد و فورت و فورت به این و آن قرض الحسنه و قرض الپس نده می دهند. مردان قبیله ما به زنانشان احترام می گذارند  و جای خویش را با آنان عوض می کنند! غذای مورد علاقه مردان قبیله ما "نرخ" است  و نرخ را نیز باید با نان خورد  و الا آدمی رودل می کند!!
در قبیله ما تمام مردان مردند و هیچ اثری از عکس نقیض آن وجود ندارد!
در قبیله ما کوچک و بزرگ نداریم و هر آنچه می توانیم می خوریم! قبیله ما بزرگ نیست ولی بزرگی از خودمان است!
در قبیله ما بهای زندگی مرگ است...
قبیله ما فبیله ای است که بعد از گذراندن چند سال تازه آموزش آن می دهیم  که کارت بنزین هایمان را "غیژ" نکشیم بیرون بلکه بعد از اتمام سوخت گیری  یا حالت پرداخت نقدی را انتخاب کنیم یا کیف پول الکترونیک؛ که اگر "غیژ" کشیدیم بیرون "دستگاه" محترم دو سه لیتری تنبیهمان می کند  و بنزینمان را می خشکاند!!
در قبیله ما دوستی یا با پول است و یا با سود سیاسی و هیچ جایی برای انسانیت نمایی و "سیاه بازی" نیست! اصلا ما همه مبارک ها و حاجی فیروز های شهرمان را به اروپا تبعید کرده ایم!!
قبیله ما خیلی خوب است ها!!
قبله قبیله ما سالها است که کج بوده و تازه فنآوری GPS ما را راست کرده است!! انحراف ۱۲ درجه ای قبله قبیله ما، خیلی مهمتر از نرخ تعرفه برق است! چرا که تعرفه برق فقط آدم ها را فقیر می کند و هیچ کاری به آخرتمان ندارد!!
تعرفه برق ما خیلی خوب است!!  هوای شهر ما خیلی خوب است!! مسئولین اجرائی شهر ما خیلی خوب است!!  دزدی برق خیلی خوب است!!  تازه ۲۰ الی ۵۰ هزار تومن هم بیشتر خرج نداره!! به خدا اسپلیت خیلی خوب است! 

بی چاره مردمان قبیله ما

کجایش بزنیم؟!!

روزگاران قدیم بود و من نبودم و نبودی و بود و نبودیم و نبودید و بودند...
آهنگرانی بودند که به کوره هایی از آتش می دمیدند و آهنگری بود که استاد بود...
چرخ زمان چنان می دوید که جوانان را ز خستگی پیر می کرد و پیران را به فراموشی می سپرد.
در آن روزگار خیابان ها آسفالت نبودند و خبری از شلوار جین پاچه ساییده نبود!!
گوسفندان شیر می دادند و نر و ماده با هم تفاوت های زیادی داشت! در آن روزگار من نبودم ولی خبری هم از "من" نبود...آنچه بود تنها سینی غذایی بود و چشمان اهل خانه همه سیر بود...
بودن ملاک بود و نبودن شرم بود!!و جهان صفر و یک هنوز زاییده نشده بود!
کسی را به جرم املیسم محبوس نمی کردند و شاید همه امل بودند...خنجر از پشت نبود و روزنامه های چاپ شده فیلتر نبودند!!!
عجب روزگاری است امروز که همه در پی یک لقمه نانند و چه نانوایی هایی که فقط برای یکی پخت می کنند!!چه روزگاری است که مسلمانان ننگ اسلامشانند و اسلام...،بی چاره اسلام!
تمام دارایی اش قرآن است و اهل بیت و "هل من ناصر ینصرنی..."!
در آن روزگاران نامردمان دزد، از ترس آبرویشان قفل بر مال دیگری نمی زدند و مدعی تملک نبودند ولی امروز بازار بدبخت کردن این و آن و خود بی رحمانه گرم است!
دیروز پست و ریاست اینچنین پاپیچ دین مردم نبود و اگر بود دنیا بود و هیچ کس امتیاز نمایندگی تام الاختیار، خدا را نداشت.
دیروز همه بی سواد بودیم و کسی کلاس PHD نمی گذاشت.ارزشمان به پول نبود و الاغ حکم طیاره داشت...
در خانه اگر رونقی نبود صفا بود و کافی بود که با هم خوب بمانیم...
آهای استاد آهنگر! کجایی که با چکشت به سندان بکوبی و راه روشن کنی!
 آهای استادآهنگر! این همه بود، تنها تو را می خواهد تا بگویی کجایش را بکوبیم... 

 

چشم

چشم...

آدمی که شب نخوابه و تا صبح علی الطلوع دوتا چشماش، گرد روی کتاب باشه، دو تا گلوله سرخ و سیاه داره که البته بعضی وقت ها می تونه رنگ زیبای لری یا همون سرخ و سبز و یا سرخ و عسلی یا سرخ و ورمرشکی یا سرخ قهوه ای یا سرخ و آبی باشه که این قلم آخر یعنی اون قدر علم و درس خوندن خوبه که به راحتی می تونه بین دو تیم که حتی آقای وزیر نفت یا آقای وزیر مخابرات یا آقای وزیز کشاورزی ویا شاید هم رئیس اداره تربیت بدنی یا وزارت تربیت بدنی یا وزارت فوتبال وغیره  هم نتونستند وحدت حاصل کنن، وحدت حاصل کنیم!

چشم!

 اگه نداشتیم قطعا کور بودیم و اگه کور بودیم نمی تونستیم راه بریم و نمی تونستیم کتاب بخونیم و نمی تونستیم بین دو تا تیم فوتبال جمع کنیم و نمی تونستیم بریم دستشویی و نمی تونستیم شوت بزنیم و نمی تونستیم که نمی تونستیم که نمی تونستیم ولی بعضی ها میتونن.

چشم!

اگه چشم نداشتیم  همه یاجناغ ها خوب بودند و دیگه لازم نبود چشم دیدارشون رو داشته باشیم و زن های همسایه راحت و مثل یچه آدم و بدون چشم هم چشمی زندگی شون رو می کردند .


چشم!

 اگه عینک واسه چشم یه جور نقصه ، نیاز یه چشم واسه دیدن هم یه جور نقصه!و اگه وجود عینک شکر داره وجود چشم هم شکر داره!

چشم!

یعنی اگه ما کازرونی ها تو بنبستِ راه های ارتباطی نبودیم و یه ذره بیشتر با آدم های دیگه رفت و آمد داشتیم و قدر همدیگه رو می دونستیم و چشم دیدار همدیگه رو داشتیم ... مشکلاتمون حل می شد؟!....یعنی میشد؟!

 چشم 

چشم گفتن خیلی از کار ها را رو حل می کنه! یه بزرگِ خدا بیامرزی وقتی با کسی بحثم می شد بهم می گفت:"بگو چشم...تا بعدش خدا کریمه!"   به عبارتی با همه خوب بودن و واسه هیچ و پوچ بقیه رو از خود نرنجوندن یا همون خنده رو بودن و جمع بین همه، شاید راه حل خوبی واسه زندگی کردن باشه.

زندگی ها تون گرم و پرنشاط و موفق


ثانیه های فرصت

 امان از وسعت دنیا که هر چه درش گشتم هی بود و بود و بوووود و گاهی خدا بود .... گاهی نبود

رسم بودن به انسان بودن بود...


هر قرن شاهد دو نسل از نسل بشر بود و چه کوتاه است آرزو های محققمان...

چه نوه هایی که دیگر هیچ نشانی از قبر پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هاشان ندارند و چه سهل است نسیاً منسیاً...

 
رنگ و نام وپول و پست برای من انسان ارزش نداشت اگر باور داشتم که أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ يُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ وَ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ  وَ اللَّهُ عَلىَ‏ كُلّ‏ شىَ‏ءٍ قَدِير


و ای کاش خدایمان همیشه زنده بود و می دانستیم که أَ لَمْ يَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرَی


و باز خدا انسان را برتر داشت چرا که تمام وجود فرشتگان را خود به فعلیت رسانده بود ولی ....

آری، رهاشده ای با ابزار عقل و اختیار...و بزرگم داشت ... و چنان شد که قیمت من بیشتر است...


از قافله سیاست دور نباشیم:
مرگبر آمریکا مرگبر آمریکا...همتو بیگین مرگبر آمریکا