مکتب
من میخوام برم مکتب
مادر بزرگم حدود 80 سال پیش بهانه میگره که می خوات بره مکتب.
پدر: آخه کدوم دختری تو کازرون رفته مکتب که تو می خوای بری!!!
مادر بزرگم دختر اول خونواده بود و واسه مشتی ماشاالله خیلی خاطرش عزیزبود !
پدر: این دختر هم منو هم ننش رو دیوونه کرده! پسرا تا آخر عمر نمی فهمن مکتب چیه! اون وقت این دختر باید من رو دوونه بکنه که می خوام برم مکتب.. اصلا باید یه جور دیگه برخورد کنم!!! امروز که رفتم خونه درستش می کنم!!
مشتی ماشالله دره مغازه ارسی دوزیش رو می بنده و روونه خونه می شه؛ حسابی توپش پر بوده و غرقه در افکار!
بوی آب گوشت تمام محله رو ورداشته بود...مادر سفره نهار رو انداخت ... آب گوشت واسه اون زمان خییییییلی غذا بود!
مشتی ماشالله یواشکی اوضاع خانم گلی رو از مادرش جویا شد...
اوه اوه...ذله شدم ماشالله! تو رو خدا یه کاری بکن این دختره اعصابم رو خورد کرده به خدا.... و مشتی مجدادا جدی تر می شود!!!
خانوم گلی! خانوم گلی!
دختر اول بودن هم اقتداری داره!!
مادر بزرگم آروم و با وقار و با قیافه ای جدی از اتاقی که طبقه بالای خانه بود میاد پایین!
جونم بابا!
مشتی ماشالله ازترس اینکه دختره عزیز- دردونش نکنه خیلی ناراحت بشه و زندگی رو تو چشمش سیاه کنه با قیافه ای جدی ولی محتاط گفت ... مکتب ...بی مکتب!
در عوض مادر بزرگم داغ می کنه و بلند میشه می ره طبقه بالا...آب گوشت رو که بی خیال شده بود هیچ، از اعصاب خوردی داشت دندوناش رو به هم ساووند ... سفره تو حیاط پهن بود و تقریبا خوشمزگی آب گوشت حواس همه رو از دختره جسور خانواده پرت کرده بود... مادر بزرگم رفته بود پشته بوم و داشت هی حرص می خورد..
چق...تیکه چوب کوچک کنار پاش رو با خشم شکوند...تند تند نفس می کشید...می خواست داغ دلش رو سره یکی خال کنه...
بوی آب گوشت گربه چاق محله رو کشونده بود رو پشت بودم خونه... فرصته خوبی بود...دختره با وقار و عصبانی خونه، مثه فنر از جاش بلند شد و مثه کسی که بخوات پنارتی جام جهانی رو بزنه دور خیز کرد...گربه بخت برگشته که مست بویه لذیذ آب گوشت بود، حواسش فقط به سفره بود و اصلا حساب نمی کرد که تو دله ظهر یکی دقیقا پشت سرش باشه!! تو یه چشم به هم زدن موهای گربه سیخ بود و بد بخت با قیافه ای وحشت زده و بی خبر از همه جا وسط زمین و آسمان جیغ کشان پیش چشم بهت زده اهل منزل توی سینی تیلیت افتاد و بعد مثه نیسانی که توی گل گیر کرده باشه تمام مخلفات ظرف غذا رو رویه صورت اهل خونه ریخت و بعدش هم طبق عادت تمام گربه های ترسیده تویه تلیت جیش کرد و سر آخر به هر زور و زحمتی که بود خودش رو از بین چنگ و دندان گشنه اهالی منزل که غصبناک گربه رو نگاه می کردن در رفت...
مارد بزرگ ما، دو سه روزی تو اتاقش حبس کشید ولی بالاخره مکتب رفت و تا آخر عمر، مدرس قرآن زنان محله بود.
ما کازرونی ها به تاب میگیم "هِیلون"