ما هم آمدیم!

ماه ها است که قلم را بر این کاغذ شیشه ای نکشیده ام! استاد پولادی عشق و سرزندگی را در این فضای مرده مجازی به من آموختند...اینجا محیطی است برای ارتباط آدم های حقیقی؛ نوعی بازی با حقیقت آدم ها، نوعی دوست داشتن از نوع دون انسانیت؛ اینجا جهانی است که نا خواسته در آن افتاده ایم بهانهاش اطلاعات و دیتا بود ولی چون احتمالاتش بینهایت بود پس جهانی فراتر از جهان حقیقی ساخت اینجا جهان صفرها و یک ها محیطی است که باید بدانیم مسخر ما است و نه ماخر او!ارتباطات انسانی از قلب شروع می شود و نه از کیبورد!ارتباطات انسانی میوه مفاهیم انسانی است مفاهیم که ساختار ارتباطی نا متوازن امروز سخت با آن سرجنگ دارد...من از اینجای دنیا به شما! آنانی که دل در زندگی دارید افتخار می کنم!شما!آنانی که انتظار بهار پاک را با پاکی خود پاک نگه میدارید!...زمستانتان خوش ای همه پاکان!
و اما مزاحمت این بار:
حمزه را دوست دارم! شخصیت پاک و زیبایی برایم دارد! خدیجه را چون مادر خود می دانم! ارزویم این است که در این فرصتچند ساله کاری کنم که به آنها کمی شبیه بشوم...والله که دوست داشتنی اند!نامشان را با عظمت میبرم! کسانی که محمد عاشقشان بود... و این عاشقی بی دلیل نبود!گاهی شما رنگی را به خاطر اینکه تکوناً و خلقتاً چنین است دوست دارید ولی این دو عظیم؛ به خاطر اعمالشان دوست داشتنی اند...اگر چنین نبودند ما کجا بودیم!خصوصیاتشان را همه می دانیم ولی این بار بیایید با نگاه دیگر به آنها نگاه کنیم.
حمزه پهلوانی بود که با خدمت به خدا خود را جاودان کرد ونامش مهربانترین عموها را به یاد می آورد... بهترین پشتیبانها را...خدیجه! در مقام تو همین بس که مادری و بس... دوستتان دارم
ما کازرونی ها به تاب میگیم "هِیلون"