قحطی

چشمان ماشاله سو سو میزد و تحمل گریه های خواهر و برادر های کوچکش را نداشت او فقط ۱۰-۱۲ بهار را بیشتر تجربه نکرده بود...مشک آب را بر داشت..خواهر کوچکتر را به بغل گرفت و دست برادر ۶ساله اش را نیز گرفت؛ برادر دیگرش که تازه ۸ ساله می شد به دنبالش روانه شد... چه عظمتی داری ای کوه...
مسافت خانه تا کاسکان یک روز به طول انجامید...شب و سردی و صدای گرگ؛ خواهرش را به گریه انداخته بود و ماشالله تنها و بی کس مسئول سلامتی بچه ها بود...چه زجری...چه تحملی...
صبح زود راه را پیدا کرد و به آرامی کوه بدان بزرگی را تا نیمه رفت. بچه ها خیلی خسته شده بودند و دیگر نای راه رفتن نداشتند. خواهرش گرسنه بود...همه گرسنه بودند ولی تنها خواهر سه ساله اش بی تابی می کرد... در این سه روز همه برادرها مرد شده بودند و تنها خواهر سه ساله شان بهانه مادر را می گرفت.
کمی آن طرف تر ماشاله زیر نور ماه لانه مورچه ای را دید...رفت و مقداری از دانه های خاردار و سفت کنار آن را برداشت شاید یک دو مشت بیشتر نبود؛ سر مشک را باز کرد و آنها را داخل مشک ریخت...ساعتی بعد شامی نه چندان نرم و دلچسب و تنها به قصد حیات محیا بود... اشک های ماشالله زیر نور ماه دل برادرها را می لرزاند و خواهرش به سختی روی سنگ ها به خواب رفته بود...ادامه دارد
توضیح اینکه این آقا ماشالله پدر مادر پدرمه و این داستان هم واقعیه
خیلی چاکریم دادوند
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ساعت 13:26 توسط (کازرونی)
|
ما کازرونی ها به تاب میگیم "هِیلون"