روزگاران قدیم بود و من نبودم و نبودی و بود و نبودیم و نبودید و بودند...
آهنگرانی بودند که به کوره هایی از آتش می دمیدند و آهنگری بود که استاد بود...
چرخ زمان چنان می دوید که جوانان را ز خستگی پیر می کرد و پیران را به فراموشی می سپرد.
در آن روزگار خیابان ها آسفالت نبودند و خبری از شلوار جین پاچه ساییده نبود!!
گوسفندان شیر می دادند و نر و ماده با هم تفاوت های زیادی داشت! در آن روزگار من نبودم ولی خبری هم از "من" نبود...آنچه بود تنها سینی غذایی بود و چشمان اهل خانه همه سیر بود...
بودن ملاک بود و نبودن شرم بود!!و جهان صفر و یک هنوز زاییده نشده بود!
کسی را به جرم املیسم محبوس نمی کردند و شاید همه امل بودند...خنجر از پشت نبود و روزنامه های چاپ شده فیلتر نبودند!!!
عجب روزگاری است امروز که همه در پی یک لقمه نانند و چه نانوایی هایی که فقط برای یکی پخت می کنند!!چه روزگاری است که مسلمانان ننگ اسلامشانند و اسلام...،بی چاره اسلام!
تمام دارایی اش قرآن است و اهل بیت و "هل من ناصر ینصرنی..."!
در آن روزگاران نامردمان دزد، از ترس آبرویشان قفل بر مال دیگری نمی زدند و مدعی تملک نبودند ولی امروز بازار بدبخت کردن این و آن و خود بی رحمانه گرم است!
دیروز پست و ریاست اینچنین پاپیچ دین مردم نبود و اگر بود دنیا بود و هیچ کس امتیاز نمایندگی تام الاختیار، خدا را نداشت.
دیروز همه بی سواد بودیم و کسی کلاس PHD نمی گذاشت.ارزشمان به پول نبود و الاغ حکم طیاره داشت...
در خانه اگر رونقی نبود صفا بود و کافی بود که با هم خوب بمانیم...
آهای استاد آهنگر! کجایی که با چکشت به سندان بکوبی و راه روشن کنی!
 آهای استادآهنگر! این همه بود، تنها تو را می خواهد تا بگویی کجایش را بکوبیم...