نظام عشق دو رکن دارد

یکی عاشق و دیگری معشوق و اگر یکی نباد این نظام مختوم و محکوم به نیستی است چرا که رکنش موجود نیست و اگر هردو وجود داشته باشد عشق به وجود می اید.

خدا معشوقی بود که در جهان، بین مخلوقات و عشاقش برترینی نبود. او خواست تا سنگ بنا موجودی را بگذارد که از همه عشاق عاشق تر باشد و ارزش این نظام عشق تکمیل گردد.

 از آنجا که بین مخلوقات قبل از انسان تکاملی نبود پس موجودی را که متکامل میدانستندش را آفرید!و بعد از ان بود که عاشق به قدرحسرت دیدارمعشوق رسید.

این نیاز از جانب نظام عشق که خود مخلوقی  از خالق عظیم ماست مجمد داشت  تا انسان آفریده شود حال آنکه خدای پاک ما هیچ نیازی به این انسان و به این نظام نداشت. اما آیا یک صانع به یک صنن محدود قناعت می کند؟؟

ما فضای اطرافمان را به قداست و قدرت حضورمان زیبا تر می کنیم تا لایق خصوصیات مادی و روحی ما باشد در حالی که ما می توانیم در محیطی زشت و پلشت هم روز گار بگذرانیم و یا لا اقل زنده بمانیم!

 محیط های اطراف ما چه زشت و چه زیبا هیچ یک بر ما مأثر مطلق نیست و این وجود ماست که بر این فضا معنایی انسانی بخشیده که اگر ما نباشیم همان به که آن هم نیست! یعنی چون از استفاده انسان بدور است و اگر چیز یا مکانی باشد که هیچ سودی به انسان نرساند برای انسان هست آن چیز برابر با نبودن است!!

اما بگذارید جلوی اشتباه در نتایج این مغز فال را بگیریم .آری این بیا ن اشتباه محض است چرا که تمام هستی در هر لحظه به خدمت انسانند حال چه انسان بداند و چه نداند  که  اکثراً هم نمی داند  ولی در کل وجود انسان حتماً به اطرافش بسته نیست بلکه وجود انسان به خود وجود او بستگی دارد، یعنی هرانچه که بخواهد هست و می شود!

اکنون وقت آن است که وجود ی را به تصور بنشینیم که اگر نباشد به راحتی نظام عشق را کأن لم یکن می کند.انسانی انسان به انسانیت اوست! و انسانیت انسان لاجرم به بندگی ختم می گردد.و به طور عام  رکن وجودی هر موجودی در این خلقت باید بندگی باشد چون اگر نباشد ضعف و ناتوانی او  که چیزی واضح و غیر قابل  انکار است موجب نا بودی این موجود می شود .

قدرت مطلق در جهان هست خارج وجودی ندارد چرا که اگر ما بمب اتم را قوی ترین بدانیم انرژی اقیانوس که گه گاه به صورت سونامی خود نمایی می کند چه می شود؟ و اگر در مقابل آن، جهان و اجرام اطراف زمین را مفروض کنیم آنگاه می بینیم که قدرت هایی نامحدودو بالاتر از قدر هایی عظیم  قرار دارند.

 حال اگر آمدیم و به یک  از این قدرت ها رجوع کردیم چه تضمینی برای نابود نشدنش وجود دارد.ایجاست که سوالی عجیب و مبهم ذهن انسان را احاطه می کند آیا به فهم مجهولالت مبهم قانع شوم؟ و بالطبع دیگرانم را هم به گمراهی ببرم؟مثلا لجنه ای تشکیل داده و سنگ را بپرستیم  و خود را با  اشتغال واهی به آن از قید تفکر در عالم معذور کنیم؟! آری بالاخره افیونی برای ان هدف وجود خواهد داشت.

 اینکه انسان به دنبال بر ترین قدرت است چیزی است عادی ولی چه قدرتی بجز خدا  می تواند  نیاز های این عاشق متکامل شونده را  تأمین کند.

 بیاید طوری دیگربر خورد کنیم و با هم  به منظری دیگر برویم : ما در این جهان قدرت به خاطر وجود مختصات ذاتیمان نیاز به کمک داریم و آیا کسی هست که در قبل کمک کردن چیزی را مطالبه نکند .

 این جهان بر پایه ی ماده بنا شده و همه مخلوقات موجود در آن هم بر مبنای ماده خلق شده اند. نیوتن بر این عقیده بود که هر عملی عکس العملی دارد و حال اگر آن عکس العمل را هم خود یک عمل فرض کنیم باید آن هم عکس العملی داشته باشد پس اکنون که خواهد توانست این پروسه و چرخ عظیم را متوقف کند؟

و چطور از آن نجات یابیم در حالی که وارد بازی قدرتی شده ایم که در آن از هیچ قدرت قابل ملاحضه ای هم بر خوردار نیستیم!

 اما اگر خدا را وجودی فرض کنیم که این قانون بر او افضل نباشد یا به بیانی برتر «او از آن بر تر باشد»،خواهیم دید که پروسه در دست کنترولری قرار می گیرد که هیچ گونه در گیری مخربی هم با این نظام ندارد.

اما یافتن چنین خدایی نیاز به یک سیر تکاملی  دارد:

1-      پسی میسم، یعنی با  پوچ انگاشتن دنیا و گریختن از آن اولین گام را در یافتن وجودی فرا مادی بر می داریم.

2-      یافتن خصوصیات فردی و پیداکردن دیدی واقع گرایانه بر مختصات وجودی خودمان

3-      درک توانایی های قدرت ایدعال یعنی پی بردن به خصوصیات خداوند البته در حد امکان

4-      توکل!، این قسمت از این پروژه به دلیل وجود ظرفیت های محدود انسانی در یافتن و طی طریق است.

 ولی توکل یعنی چه؟

اگر تعریف توکل و یا کمی بالا تر ، معنایی از رضا را بخواهیم در یک جمله کوتاه بیاوریم آن خواهد بودکه:« هرچه بادا باد، باد» ما مأمور به وظیفه ایم و بیش از آن مسئولیتی نداریم!

پس بیایید دو باره زندگی کنیم!