الهی...
زبان بند آمده از کثرت نامت، و تنها و تنها می نویسم، چنان که بدانی !
الهی؛ در بیشه عاشقان شیر مسلک مرا راه دادی و چنان مرا جلوه گر و راه نمایی که حتی خود نیز سرعت خودم را نمی فهمم!
الهی ؛ زبان عاجز م را منع عجز بگو! تا بگویم آنچه را که باید بدانی...!
الهی؛در گوشه گوشه زبانم نقص و نقض بسیار است و من تنها و تنها تو را ذکر می کنم! تا نقایصم رخ نما نکند!
الهی؛ در جنگم ،جنگ با همه چیز و تنها تویی که آرامش و قرار منی!ذکر تو آرام می کند این تابه گلگون را و تنها صدایی که از خود برون می دهد ،صدای العفوی است که گوش زمان را کر ،کرده!
سبحان الله..
حرف در دل زیاد دارم که بگویم چرا که رخم از کثرتشان به زردی زده و چشمانم از دوریت ناله های فراق سر می دهند!
الهی،شکر که شکر کردن را به شکرانه عبودیتم به من آموختی!و شکر که به الهیتت نعمت، زیاده می کنی ...
الهی شکر که بلای تو هم برایم آزمایشی بوده و الهی شکر که در کوچه سار کودکی ام مرا نام عباس دادی و سالهای مردنم را تو عزت حیات بخشیدی...
ما کازرونی ها به تاب میگیم "هِیلون"