چرا انسانها باید ساخته شوند؟

 قبل از اینکه به این سوال پاسخ دهیم  باید پرسید که آیا در ساختن انسان جز خودش کسی هم دخیل هست؟

«انسان موجودی است قابل برنامه ریزی وبرنامه ریزی نشود و یا اگر اشتباه  برنامه ریزی شودبجای موجودی پاک و متکامل، وجودی پلید و مخرب را از خود نشان خواهد داد .»

این مطلب یک اصل موضوعه است که گاهی اوقات قابل اغماض و نادیده گرفتن می شود! یعنی گاه در موضوعی ،نه حتی خود انسان ،بلکه دیگر ان هم نخواهند توانست او را بر نامه ریزی کنند!

علاوه برآن گاهاً ویروس هایی بسیار قوی و بعضاً غیر قابل شناخت در وجود آدمی رشد می کنند که جز روانشناسانی ماهر و کارکشته  نمی تواند از پس مهار کردن این معضلات برآیند.

                                             

درجات حسد و یا درجاتی از کبر و شهوت و درجاتی از هزاران هزار معضل غیر قابل شناخت که با تلفیق و ترکیب با درجاتی انسانی غیر قابل شناخت تر و البته خطرناک تر می شوند برنامه ای هر چند قوی و با صلابت را دچار مشکل کرده و آن برنامه هم، نخواهد توانست که انسان را نجات دهد.

البته نقش شک که از جمله نعمات پر برکتی است که خدا آن را به صورت یک باز دارنده در اختیار انسان قرار داده را در مصون ماندن از خطرات نباید نادیده گرفت.

شک  اگر وجودش را با حفظ مرز های عقلایی بروز دهد ، موثری مثبت برای سکان داری  وجود آتشین انسان می شود  .

 انسان وظیفه هایی تعریف شده دارد و آن وظایف در عین بالانس طراز شخصیت و طرازعمل، خود را بروز می دهد.و این بسیار مهم است که طراز شخصیت و عمل با هم برابر باشند چرا که در غیر این صورت موجب نابودی شخص و ابتر ماندن عمل می گردد.به عبارتی وقتی وظیفه ای به انسان محول شود که  شخصیتش ظرفیت آنرا ندارد،دچار ضعف شدیدی  در باور مسئولیت وتوان اجرای آن می شود. در واقع انسان به ازای هر مرحله و طراز از این رشد شخصیتی اش ، نوعی ازعمل را به عنوان وظیفه باید انجام دهد و در غیثر این صورت قطعاً مدیون خواهد بود.پس با این شرایط، تشخیص  تناسب بین عمل و شخصیت بسیار مهم و حساس است .

برای درکگ بهتر این موضوع بیایید از خود بپرسیم که چرا حضرت خضر آن کودک را کشت؟در حالی که موسی-کلیم الله- با او مخالف بود!

(با توجهی سطحی به داستان معروف حضرت خضر و موسی «علیهم التحیة وسلام» پاسخی صریح برای این سوال خواهید یافت )

  امروزه نیز   قطعاً برای فرماندهی و حمله به دشمن  و قرار دادن نیروها در نوک پیکان جنگ فکری ، نیازی جامع محسوس است که باید مرتفع شود و آن نیاز همان ارتقای شخصیت ها و ساختن انسانها برای تناسب داشتن با عملهای مختلف است

اگر کار برای رضای خدا باشد و این نیاز هم مرتفع شود باید گفت که وظیفه به طور کامل مشتبه شده  و با حفظ جوانب کار عمل باید محقق شود پس دو چیز بیشتر نمی ماند و آن ، تفکر برای اجرای بهترین فونکشن و تقوی برای رسیدن به بهترین اثر و نتیجه است.

توجه به این نکته لازم است که روح متفکر انسان در این شرایط طبعاً  دچار آسیبهایی هم خواهد بود.  

مثلاً،اول آنکه عمل تئوریک  با عمل های احساسی خلط می شود و تشخیص این اشتباه و پرهیز از این آیتم  تباه کننده، امری است بسیار واجب!

و دوم، همانطور که گفته شد بخاطر وجود قدرت در اعمال تاثیر ، تقوی وهمچنین ترس از خدا، نباید فراموش شود چراکه آسیب های برونی و درونی متمرکزانه متوجه شخص عمل کننده است.

در اتمام بحث بد نیست که واژه تقوی را کمی مورد بررسی قرار دهیم:

تقوی  واژه ای عربی از ریشه « و ق ی» است که  این ریشه درعرب به معنای باز دارنده استفاده می شود . واَعراب به ترمز« وقایه» می گویند چرا که باز دارنده خودرو از حرکت است!

اما استعمال این واژه در این زبان سراسر اعجاز کمی متفاوت و البته بسیار ظریف است و آن هم اینکه تقوی را به معنی «مرزشناسی»  تعریف می کنند نه تهجدهای کمر شکن یا تحجّر های آسیب زننده .  این واژه یعنی اینکه گاه باید چون علی(علیه السلام) کودکان یتیم را به پشت گرفته و کودکانه برای شادی دل آنها صدای گوسفند در آورد  و گاه  هم در میدان نبرد خروشی ریشه کن کننده نسبت به دشمنان خدا داشته باشیم که هیچ کس را از برندگی تیغمان مجال گریز نباشد.