
تو دنیا کوچولوی ما آدم کوچولو ها چپه شدن خیلی بده!
انواع چپه شدن
1.گاهی ، آدم ها ماشین شون رو چپه می کنن وگاهی هم ماشین آدم هارو !!اگه ماشین چپه بشه، آدم های توش می چپن!و امان از دست این آدم ها...!
2.شاید شماها هم مثل من از باباهاتون شنیده باشید که یه روز و روزگاری، کرّة اون رضا خان قلدر باشی به مردم جایزه می داد تا ژیان چپ کنن!! خوب این هم یه جور چپ کردنه!
تو این مدل چپ کردن، شاید ماشین چپ نمی شه، ولی مخ آدم های توش عجیب چپه می شدند! یه جورایی، بد بختی هاشون رو از یادمی بردند و واسشون بد نمی شد.
محضر انورِ بر و بچ گل ِگلاب که عرض بشه، همانطور که مستحضرید چپه شدن و چپه کردن، انواع مختلفی داره. برای مثال بذارید واستون یه داستان تعریف کنم.
3.خونوادة ما حدود هفت – هشت سال پیش دو تا حاج خانومِ عمه قزیِ ورپریده گیرش اومد که البته اوائل ورپریدگیشون خیلی نمود نداشت و به قول مامان بزرگ، آلوئی نبود. باباشون دامادمون بود و مامانشون هم آبجی مون !
یه روز که حسِّ آدوئی بودنمون گل کرده بود ،هلِک هلِک، مثل آدوئی های مهربون، یه عالمه از این هله هوله هایِ چرت و پرتِ موجود در کره ای فروشی... ببخشید جومونگ فروشی...اَه بابا! همون سوپر مارکت، خریدم و با یه دنیا خنده و شادی رفتم خونشون.

وقتی رسیدم، ورپریده ها از اونجایی که دو قلو هستند و بسی بسیار اجتماعی هم تربیت شده اند؛ من بیچاره رو دعوت کردند که برای صرف اون تنقلات و بازی، به دور از چشم خواهر مهربان یا همون مامانی اونا، برم تو اتاقشون؛ بندة زبون بستة گردن شکستة دست و پا بسته، هم لبیک گفتم و رفتم!
-دائی چیپس....
-دائی...! بسه دیگه!حالا بیا منچ بازی کنیم بقیشون واسه بعد... .
من بیچاره هم که یه ده دوازده سالی می شد که دست به منچ نبرده بودم ، مثل دانشجوهای رشته فلسفه انگشت سبابه رو زیر شقیقه گذاشتم و به توضیحات گرم و با هیجان یکی از اون خان دائی ها گوش دادم؛حدود یه ده دقیقه ای می گذشت و خان دائیِ کوچولوی ما هنوز داشت توضیح می داد،من هم که انگار تو خواب مغناطیسی این ورپریده رفته باشم مات و مبهوت داشتم گوش می دادم. تو همین اثنا بود که یهو اون خان دایی که یه ده دقیقه ای میشد پیداش نبود از در وارد شد و گفت:
-دیگه منچ بسه! حالا من می خوام با دائی مارپله بازی کنم...
من هم به همان ترتیب که در مورد بازی منچ، به عرض رساندم یه ده دقیقه ای هم پای توضیحات گرم و شیرین اون یکی خان دائی نشستم، تا اینکه خان دائی اولی بعد از ده دقیقه مجهول المکان بودن سر رسید و آموزش مارپله خواهر جانش هم تمام کرد و قرار شد که بریم قایم باشک!
من که از همون اوان کودکی دست به هرچیزیم اگه بد بوده باشه و ذهن و هوشم واسه هرچیزی سه بزده، واسه این فقره یعنی همون هله هوله خوردن دست میمونک چیتوز رو از پشت که می بستم هیچ، به عبارتی اگه من و چندتا مثل من نبودیم شرکت مینو- زاغک نمکی- شوکوپارس و ...به کل،برشکست می شدند؛ به هر حال از اون دوتا با تمام خلوص پرسیدم:
- خان دائی ها!پس تنقلاتمون چی میشه؟!
اون دوتا ورپریده رو هم که انگار یه عمریه نخندیده باشن،لب هاشون تا مجاورت گوش های مبارک باز شد و دِ برو که رفتیم.... من گردن شکسته هم که تازه فهمیده بودم عجب کلاه گشادی سرم رفته، دست از پا دراز تر رفتم خدمت همشیرة گرام و ایشون هم وقتی قیافه ضایعِ بنده رو زیارت کرد با تعجب پرسیدند:
- چپه شدی؟!
بَــله، همان طور که گفتم و دیدید، چپه شدن انواع مختلفی داره!حالا چپه شدن تو خوردن چیپس که خیلی مهم نیست،خدا رحمتون کنه وقتی که آدم ها بخوان همدیگه رو چپه کنن! مثل گرگ به جون هم میفتند!
4.حزب کمونیسم واسه آدئم هاش همه چیز رو تونست عمومی کنه الا پست و مقام!ووای به حال اون روزی که خدا بخواد امتحانمون کنه!!به خدا بعضی ها چه به ناحق خون بقیه رو تو شیشه می کنن!و خنده رو لبتون خشک می شه وقتی که رفقاتون از پشت بهتون خنجر می زنن و وقتی رو که شیطون کارهای زشت آدم ها روتو نظرشون خوشکل جلوه می ده و وای به حالمون...!
5.بعضی ها هستند که آدم مسلمون رو مجبور می کنن کفر بگه...اگه هم کفر نگفت، از قول اون، اونقدر کفریات به ظنِّ خود، نقل می کنن که دیگه چپه اش می کنند و اثری از شخصیت یارو باقی نمی مونه!

چپی رو راست و راستی رو چپ می کنن! یکی رو دار میزنن!آخرش بونگ اذون، سجاده آب می کشن! و اون وقت به خیال خودشون خدا رو چپه کردند !!
7.تویِ این عالم خاک، بعضی ها ریشه اند و بعضی ها ساقه و بعضی ها برگ و بعضی ها هم میوه...باغبون خوب هم اگه بخواد چپه نشه، نباید ریشه های رو بکَنه!

8.یه دورانی بود که شیخ مرتضی مطهری به دلیل پوشیدن جوراب تو همین حوزه علمیه خودمون به اجنبی بودن محکوم می شد به عبارتی بعضی ها با دست خودشون بهترین یار خودشون رو از صف دوستان،چپه می کردند. شهید مطهری هم با وجود اینکه ملبس به لباس مقدس روحانیت باقی موند، ولی رفت و استاد دانشگاه شد!

9.یه روز داشتم با دکتر فیاض پیرامون همین موضوع چپه شدن حرف می زدم... ایشون تو مثال آووردن راه دوری نرفت و دست گذاشت رو گذشته خودش! ایشون می گفت:"سال ششم حوزه رو که تموم کردم امتحان دادم و جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم و در کنار حوزه دانشگاهی هم بودم!

هر روزی رو که تهران کلاس داشتم، مجبور بودم ساعت چهار صبح تو اون سرمای وحشتناک قم ،برم سرِ جاده و منتظر ماشین طهران ببخشید تهران بشم.
چند مدت بعد که مسئولین وقت حوزه از تحصیلم تو دانشگاه مطلع شدند، هم شهریة کمی رو که اون وقت بعضی از آیات عظام به طلبه ها می دادند قطع کردند و هم حجره ای رو که تو اون اسکان داشتم رو ازم گرفتم. کتاب هام رو هم ریختن بیرون!کتاب ها تا چند ماه تو خونه شهید قدوسی، امانت بود.
این ها گذشت تا اینکه بعد از سالها، تحصیلات حوزه رو هم تموم کردم و تو دانشگاه مشغول تدریس و تالیف شدم! "
ایشون الآن هم عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و هم تو موسسه امام خمینی قم مشغول تدریسِ و واسه طلبه ها دکترای جامعه شناسی تدریس
می کنه .

داستان چپه شدن هنوز هم که هنوزه تکرار می شه؛ و انگار تمومی هم نداره!
شیخ عباس دادوندکازرونی
نوزده آبان هشتاد هشت
قم المقدسه- مدرسه حقانی
یه صبح خوشکل بارونی مثل همیشه بابام رو صدا زدم که من رو برسونه مدرسه.
خونه ما که تا پنج سال پیش ته ته کازرون بود این روزها یه جورایی داره می شه ناف. ولی به هر حال اگه شما بخواهید تو همون روز خوشکل و بارونی از خونه ما برید چِنگ چِنگ محله بالا یه نیم ساعتی طول میکشه.
امان از دست بچه های امروز
-بابُ... دَه دقّی دیگه زنگمو می خوره بیو تا واموتور کو زود بریم.
-بارونن... خیس می شیم ها!
قربون بابای گلم بشم که این قده ذهنش مثبته یعنی بین هزار تا خطر ریز و درشت که شامل آنفولانزا گرفتن، زمین خوردن روی سطح لیز و صابونه ی خیابون، کثیف شدن البسه و در نتیجه درگیری شدید با ننه، سقوط در گسل ها و دره هایی که البته در روزهای عادی هم خطرشون به همین قوت روزهای بارونی باقیه(ولی معمولا تو این روز ها هر شب میزُیَن و چند برابر می شوند) ، کار نکردن ترمز ها و برخورد با موانع نیمه ثابت خیابون که قبلاًها فقط تاکسی بودند و این تازگی ها یه چیزی مثل تابوت هم بهشون اضافه شده،

غسل ارتماسی، که یهوئی از نوووک پا تا چنگ سرتون باید بره تو آب و در این روز ها به دلیل تعبیه مصنوعاتی چون دریا - خلیج- دریاچه -برکه -حوض-وان - لگن- کاسه و...، در خیابون ، توسط ادراه راه و ترابری میان کُتل- سازمان فرهنگی هنری و زیباسازی - حوادث آب و فاضلاب - حوادث برق و تلفن و موبایل واینترنت و... ایجاد شده و اگه خدای نکرده یه ماشین باسرعتی تمام بره تو یکی از این مصنوعات موجب ایجاد این غسل ارتماسیِ موتوری ها و عابرین بیچاره.. ببخشید پیاده، می شود؛ که این خود خیلی ثواب داره چرا که شاید صبح یادشون رفته غسل کنند؛ و این خدمت عظیم و بینظیر اداره آب و گاز و راه و ترابری و سازمان زیباسازی شهر و اداره فاضلاب و مخابرات و پست و... به مردم عزیز و شریف کازرون را نباید از یاد ببریم؛ این خدمت در جهت استمرار بیشتر خیسی شهر که موجب خیس خوردن بهتر چرک های کف پای عابران و زیر کُمِ وسائط نقلیه می شود؛ والبته شهر بهتر تمیز میشه و در واقع از نعمت خدا بهتر استفاده می کنیم .
از حق نباید گذشت!

حتما اون تابوت هاییی رو که گفتم یادتون هست؟!
از پشت اون تابوت های عزیز تو تا لوله هشت اینچ که با قدرت تمام ، باد گرمی به سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت را به بیرون میدهند، زده بیرون! شخصی که در معرض این باد گرم و لذت بخش قرارا می گیرد،شاید کمی سیاه و بوگَندو شود ولی اَی کیف میده... ای کیف میده...
خوب شما فرض کنید هوا نا جوون مردونه سرد باشه و شمای موتور سوار هم مشل یک گُجیشک بلرزید؛ اون وقن بعد از عبور از چهار راه بانک ملی و ورود به خیابان شهدا یهو یه تابوت زرد و. خوشکل جلوتون سبز بشه و یه چیز حدودو بیست دقیقه مسیر ۲۰۰ متری خیابان شهدا را پشت سر این تابوت و در یک هاله ای از دود گرم و لذت بخش سپری کنید ... حالا بگید... حال نمی ده؟!
سیاح پور نوشت:
-پینوشت را سیاح پور نوشت نوشتم چون این رو از سیاح پور اینها یاد گرفتم.
-این داستان یه ذره سانسور شده: سر پیچ میدان فوق مدرن کُردکی چنان کله پاش دیم که هفت جدمون پیش چشممون اومد .
-اونوقت ها به دبیرستان سعادت می رفتم و محل وقت این مدره کنار مقبره شریف سید امین الدین بود.
-انشا الله آسمون شهرمون همیشه پر نعمت و خوش بخت باشه.


