|
هیلووو سوار هیلوون
| ||
|
راه تمامی نداشت...شب ها و روزها را به سختی گذراندند و بالاخره به بوشهر رسیدند خدا همه گذشتگان رو بیامرزه
[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 21:16 ] [ شیخ عباس دادوند (کازرونی) ]
چشمان ماشاله سو سو میزد و تحمل گریه های خواهر و برادر های کوچکش را نداشت او فقط ۱۰-۱۲ بهار را بیشتر تجربه نکرده بود...مشک آب را بر داشت..خواهر کوچکتر را به بغل گرفت و دست برادر ۶ساله اش را نیز گرفت؛ برادر دیگرش که تازه ۸ ساله می شد به دنبالش روانه شد... چه عظمتی داری ای کوه... مسافت خانه تا کاسکان یک روز به طول انجامید...شب و سردی و صدای گرگ؛ خواهرش را به گریه انداخته بود و ماشالله تنها و بی کس مسئول سلامتی بچه ها بود...چه زجری...چه تحملی... صبح زود راه را پیدا کرد و به آرامی کوه بدان بزرگی را تا نیمه رفت. بچه ها خیلی خسته شده بودند و دیگر نای راه رفتن نداشتند. خواهرش گرسنه بود...همه گرسنه بودند ولی تنها خواهر سه ساله اش بی تابی می کرد... در این سه روز همه برادرها مرد شده بودند و تنها خواهر سه ساله شان بهانه مادر را می گرفت. کمی آن طرف تر ماشاله زیر نور ماه لانه مورچه ای را دید...رفت و مقداری از دانه های خاردار و سفت کنار آن را برداشت شاید یک دو مشت بیشتر نبود؛ سر مشک را باز کرد و آنها را داخل مشک ریخت...ساعتی بعد شامی نه چندان نرم و دلچسب و تنها به قصد حیات محیا بود... اشک های ماشالله زیر نور ماه دل برادرها را می لرزاند و خواهرش به سختی روی سنگ ها به خواب رفته بود...ادامه دارد توضیح اینکه این آقا ماشالله پدر مادر پدرمه و این داستان هم واقعیه [ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 13:26 ] [ شیخ عباس دادوند (کازرونی) ]
در قبیله ما مردان نان زِ بازوان خویش می خورند! نه آنکه زورگیری می کنند ها!نه! مردان ما با عرق نان می خورند! و خیابان ۲۲ بهمن و ۲۲ خرداد و ۲۲ شهریور و ۲۲ فروردین و غیره پر است از خیرینی که دلشان به حال فقیران می سوزد و فورت و فورت به این و آن قرض الحسنه و قرض الپس نده می دهند. مردان قبیله ما به زنانشان احترام می گذارند و جای خویش را با آنان عوض می کنند! غذای مورد علاقه مردان قبیله ما "نرخ" است و نرخ را نیز باید با نان خورد و الا آدمی رودل می کند!! بی چاره مردمان قبیله ما [ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 13:19 ] [ شیخ عباس دادوند (کازرونی) ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||